ما چگونه ما شدیم

 

چطور شد که هزاران مُبَلِّغِ مسیحی از اروپا راهی چین، هند، ایران، افریقا و ینگه دنیا شدند برای تبلیغ و گسترش مَسیحیّت؛ اما کمتر ایرانی یا عربی سوار بر کشتی شد یا با کاروانی به راه افتاد که برود در میان سیاهان زنگی آفریقا یا سفیدپوستان آلاسکا که تبلیغ تَشَیُّع یا مذهبِ شافعی یا حنبلی نماید.

با کمتر چینی یا نژاد زردی یا هندی برای تبلیغ آئین کُنْفُسیوس، بودایی یا هندو و برهمایی بار سفر بربسته و رهسپار دیارهای ناشناخته شدند؟

چطور شد در حالی که در قُرون وُسْطی هزاران دریانَوَرْد اُروپایی دِلْ به اُقیانوس هایِ سَهْمْگین زدند تا سرزمین هایِ جدیدی را کشف نموده و راه هایِ نویی به اَقالیم دیگر پیدا کنند، یکی قاره آمریکا را کشف کرد، یکی اُسْتُرالیا و زِلانْدِ جدید را، چهارمی راهِ جدیدِ آبی از اروپا به شِبهِ قارهِ هِند گشود، یکی در قلبِ آفریقا به سیاحت پرداخت و دیگر سعی کرد جنگل هایِ انبوهِ آمازون را بِپِیْمایَد، کمتر هندی، چینی، عرب یا ایرانی به فکر رفتن به دنیایِ جدید و کشف و یافتن سرزمین هایِ تازه و راه های میان بُر اُفتاد؟

واقعِ مطلبْ این است که این حسِ ماجراجویی، این علاقه به سیر و سیاحت و شجاعت و شهامت گام نهادنْ در آب ها، خشکی ها، بیابان‌ ها، یخ ها و جنگل هایِ اَنبوه و کوه هایِ سَر به فلکْ کشیده و مواجهه با مردمان کاملاً ناشناخته و غریب از خصوصیّاتِ بارزِ اجتماعیِ غربیان بوده است.

اگر چه برخی از آنها از این رَهگُذَر به مال و جاه و مقامی رسیدند و توانستند منافعی برای کشورهایشان فراهم آورند، در مقابل و هزاران برابر این عدّه کسانی بودند که در این سیر و سیاحت ها و سیرو فی الاَرض ها گام در راه هایِ بی برگشت گذاردند و در نهایت گمنامی جان باختند.

سرنوشتی که بسیاری از اروپائیان از آن بی اطلاع نبودند.

اگر کِریسْتُفْ کُلُمْبْ و ماژِلان، یا واسْکودوگاما و کاپیتان کوک توانستند آمریکا یا اُستُرالیا را کشف کنند، در مقابل هزاران دریانوردِ دیگری نیز بودند که به روی عرشه کشتی هایشان در پَهنِه ی اُقیانوس هایِ بی پایان بر اثر گُرُسْنِگی و تِشْنِگی یا بیماری تَلَف شدند، یا کشتی شِکسته به قَعر دریاها رفتند یا در طوفان جان باختند یا در چَنگالِ دُزدان دَریایی یا قدرت هایِ دیگر گِرفتار آمدند و به هَلاکَت رسیدند.

 

نقل از کتاب ما چگونه ما شدیم نوشته ی صادق زیباکلام (چاپ پانزدهم)

 

تشکر ویژه از میثم عزیز که می نویسد چونانکه مسی فوتبال میکند!

/ 5 نظر / 15 بازدید
m

سلام ممنون از محبتتون [گل]

هورمزد

سلام برادر! مطلب جالبی بود ! [نیشخند] یکبار که به کلاس درس یکی از اساتید مشهور فلسفه رفته بودم.یکی از دانشجوهایش کنفرانس داشت. بیرون کلاس همهمه و سر و صدای زیادی بود به طوری که صدای فردی که داشت کنفرانس می داد به دانشجو ها نمی رسید.استاد محترم یک دفعه بر سر آن دانشجو نعره زد که برو بتمرگ ! [تعجب] آن بنده ی خدا که حسابی تعجب کرده بود در میان حیرت همگان گفت استاد چی شد؟!! چیزی گفتم که ناراحت شدید.استاد فرمود اینقدر بی ارزشی که فقط برایت مهم است که کنفرانست را بدهی و تمام شود و بنشینی و اینکه دیگران نفهمند برایت مهم نیست.والا سعی می کردی ساکتشان کنی ! آن بنده ی خدا نشست و استاد شروع کرد به صحبت در مورد ایرانیان ...یادم است که گفت ما ایرانی ها هولناکیم ! چرا که نسل در نسلمان (من) است و حتی یک خانواده خود را ما نمی دانند چه رسد به قوم و دین و نژادمان

هورمزد

ادامه:استاد ارجمند فرمودند می دانید چرا این گونه ایم؟ یک دلیل دارد آن هم این است تعاریف مشترک نداریم.همه ما مسلمانیم اما مسلمانی من با تو ، تو با اون ، اون با همسایه اش فرق دارد! چون نمی توانیم چیزی را بپذیریم بدون اینکه از صافی (من) عبور نکرده باشد.اگر نتوانیم من دراری اش کنیم قبولش نمی کنیم! و بعد گفت همه مان ایرانی هستیم اما ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب و ... را جدا می کنیم آن هم خودشان را از ما جدا می کنند تا باز یک حلیم من دراری بسازیم به نام ایرانی ! در مسلمانی، یکی مان نماز می خواند اما روزه نمی گیرد.دیگری روزه می گیرد نماز نمی خواند آن یکی می گوید من مسلمانم نماز و روزه هم دارم اما مشروب هم می خورم! ما ایرانی ها در همه چیزمان باید (من)وجود داشته باشد و همین است که هیچ چیزمان مثل همدیگر که نیست هیچ، مثل هیچ کس در هیچ کجای دنیا نیست !! هر ایرانی دین خودش را دارد ! وطن خودش را دارد! چرا که حاضر به پذیرش یک فرهنگ مشترک با مثل خودمان نیستیم.

یک مسلمان ایرانی

سلام آقای زیبا کلام فراموش کردن ما نه اینکه ملتی متمدن و خوب وآریایی هستیم دوست نداریم عقایدمونو به کسی تحمیل کنبم فقط همین[خنده]