تانزان و اكيدو

تانزان و اكيدو، دو راهب ذن در خياباني گل آلودي در شهر قدم مي زدند. در راه به دختري با جامه ابريشمين برخوردند. او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيايبن بگذرد. تازان گفت:"((بيا دختر))". و او را بغل كرد و از خيايبن گذراند.
دو راهب تا شب حرف زدند. سرانجام در دير اكيدو نتوانست بي تفاوت بماند و گفت: ((راهبان نبايد به دختران نزديك شوند، آن هم دختران زيبايي مثل او، تو چرا اين كار را كردي؟)).
تانزان گفت دوست عزيز! من آن دختر را آن طرف پياده رو پايين گذاشتم، اين تويي كه او را با خودت تا اينجا آوردي!

/ 3 نظر / 13 بازدید
Shahed

اگر به اينجور مطالب علاقه داری ميتونی مجموعه کتابهای (اوشو)، کتاب جنگجوی صلحجو، سفر مقدس (نوشته دن ميلمن)- معبد سکوت، با شما تا ابديت و ... را مطالعه کنی. اگر خوندی و خوشت اومد، يه پدر بيامرزی هم برای ما بفرست.

adnan

ba arz salam mikhastam bebinam man ham mitonam dar in sait chizi bene visam age amkanesh hast chetori

امين

پس چی شد اين کرين و دوربين و تراولينگ و ....