پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

مرا نصيحت نكنيد



خسته ام، تنها، هيچكس و هيچ چيز مرا راضي نميكند، يك نوع احساس پوچي عجيبي دارم، زندگي برايم بي معنا شده است، البته خدا را قبول دارم و نماز هم ميخوانم راستش كمي ميترسم، هيچ كدام مرا راضي نميكند، شايد عشقي بتواند مرا نجات دهد اما فكر نميكنم، دوستم كه به تازگي با پسر ايده آلش نامزد شده احساس مرا دارد. اوايل موسيقي كمي به من آرامش ميداد اما الان نميدانم آنهم برايم تكراري و كسل كننده است مثل نصيحتهاي پدر و مادر و يا قيافه همكلاسها و استادانم. احساس ميكنم هيچم، پوچم، وقتي بعضي بچه ها را سرزنده و شاد در حال فعاليت ميبينم به آنها حسادتم ميشود.
در خوابگاه خيلي ها مثل من هستند، درس كه نميتوانم بخوانم، حوصله ورزش و كلاس هنري و ... را هم ندارم مخصوصا حوصله نصيحت را، بگويم هيچ دليل عقلي و نقلي دلم را راحت نميكند چون خودم هزار تا از اين دلايل را براي خودم آورده ام به همين دليل مرا نصيحت نكنيد به من راه حل عملي ارائه كنيد...

ذره اي در آغوش باد
دانشجوي سال سوم علوم پايه دانشگاه الزهرا

× متني را كه مطالعه فرموديد عينا و بدون هيچ تغييري از شماره 19 (آذر و دي 1381) ماهنامه فرهنگي، اجتماعي دانشجويان دانشگاه الزهرا (س) اخذ شده و به دليل عموميت اين احساس و مشكل در بين بسياري از جوانان بد ندانستم كه به عنوان يك بحث مطرح شود. براستي پاسخ و راهكار شما به اين جوان ايراني چيست؟

   + سعید ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٤/٧
comment نظرات ()