پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

خواب ديدم




اين مطلبي كه مطالعه خواهيد كرد يك داستان سر هم بندي شده و ساختگي نيست. من واقعا اين خواب رو ديدم و اون رو بدون هيچ غرض و جانب داري نوشتم.
قبل از خواندن اين متن بد نيست سري به موضوع خواب ديدن در همين وبلاگ بزنيد.

در يك سالن مثل نگارخانه بوديم. سقف كوتاهي داشت و نور زرد لامپهاي هالوژن متعدد تنها منبع روشنايي محيط بود. تعدادي اطرافش را گرفته بودند و با او صحبت مي كردند. يكي از همراهان كه كت ساده طوسي مرتب داشت و يك ريش پر هم روي صورتش بود داشت از دست يكي از مسوولان پيش او گلايه مي كرد و او هم تاييد مي كرد و خودش هم چيزي در باب تائيدش گفت. براي من جاي تعجب بود كه چطور يك رئيس جمهور از چنين موضوعي با خبر است و كاري نمي كند. راه را به سمت راهروي كوتاهي كه به يك سالن ختم مي شد با خاتمي مشايعت كرديم. داخل سالن بزرگي شديم كه چلچراغ بزرگي در وسط آن آويزان بود و عده اي دور تا دور آن بر روي زمين مفروش نشسته بودند. خاتمي جايي در نزديكي در پيدا كرد و به همراه ديگران نشست. در وسط سالن يك گروه از جوانان با كت يك دست سرمه اي مشغول اجراي مراسمي بودند، مثل المپياديهايي كه از سفر برگشته اند.
از تكاپوي موجود در سالن فهميدم كه مراسم ضيافت شامي در راه است. ظرفهاي مملو از برنج زعفراني دست به دست مي شدند و در گوشه اي آرام مي گرفتند. من هم براي اينكه تصور نشود كه براي غذا آنجا هستم به بيرون رفتم و در كنار درب منتظر فرصتي بودم.
من دو دوربين عكاسي در اختيار داشتم. يكي دور گردنم يكي در دستم. دوربين اصلي كانن را در دست داشتم ولي حتي يك عكس هم نمي گرفتم. با خودم فكر كردم كه عكس گرفتن از خاتمي در مقابل با عكس با خاتمي ارزش خيلي كمتري دارد براي همين به آشنايي كه در آنجا بود سپردم كه من چه خواسته اي دارم كه اگر برايش مقدور است شرايطش را مهيا كند. سفره كه پرتر شد همه به سمت سفره نزديك شدند ولي اثري از خاتمي نبود. از لاي مي تواستم دو فرد با لباس افغاني كه به طور مجزا در سمت مقابل جايگاه خاتمي نشسته بودند ولي غذا نمي خوردند را ببينم. در همين اثني كمي هرج و مرج بيشتر شد، صداها بلند تر شدند و نظم موجود به هم ريخت. من هم براي پيدا كردن خاتمي به داخل و بعد به سمت راست حركت كردم (خلاف مكان ضيافت) و به طرف اتاق كوچك تاريك انتهاي تالار رفتم و ديدم كه تعدادي زن با چادرهاي مشكي و صورتهاي پوشيده در آن تاريكي به طور متراكم كنار هم ساكت نشسته اند. از اتاق كه دربش باز بود بيرون آمدم و خواستم مجدد به بيرون بروم. سفره رنگين تر از قبل شده بود ولي تشنج در كنار سفره همچنان ادامه داشت. همه لباس رسمي داشتند و عده اي مضطربانه دائما از اين طرف به آن طرف مي رفتند ولي با من كاري نداشتند. در همين موقعيت با خودم فكر مي كردم كه با اين دوربين 1كيلوگرمي من مي شود اينجا را با خاك يكسان كرد اگر درونش تي ان تي يا سي فور بود و كسي هم آن را وارسي نكرده بود.
باز هم به كنار در رفتم و منتظر شدم تا خاتمي را ببينم ولي خبري از او نبود. سالن آنقدر شلوغ بود كه قيد ديدنش را زدم و به راهرو آمدم. عده اي كه مثل من عكاس يا طرفداران عادي خاتمي بودند آنجا جمع شده بودند و شلوغ مي كردند. همين بين صداي يك انفجار خفيف مثل طرقه از طرف اتاقهاي انتهاي ديگر راهرو به گوش خورد كه كسي واكنشي نشان نداد و عده اي مي خنديدند. مثل اينكه براي ايجاد اغتشاش يا اعتراض اين كار را كرده بودند.
مدتي گذشت و عده اي آمدند در همانجا سفره اي انداختند و همه دورش نشستند. من دقيقا در كنج ضلع پاييني سفره قرار گرفتم و چيزي نگذشت كه برنج آوردند. بعد فردي به صورت سر ريز براي افراد فقط سيب زميني سرخ شده به صورت خلال مي ريخت كه ترد نبود ولي روغن زيادي داشت. وقتي كه فرد اين كار را مي كرد از طرف سالني كه خاتمي در آن بود صداي حيوانات وحشي مي آمد. صدايي شبيه كفتار يا گرگي كه مشغول دريدن شكار است، يكي زوزه مي كشيد، يكي غرش سر ميداد و اصواتي واقعا وحشتناك از آنجا به گوش مي رسيد كه من ديگر نمي تواستم نفس عميق بكشم و از شدت انزجار حالت تهوع به من دست داد و قادر نبودم چيزي بخورم. جالب آنكه كسي به اين صداها توجهي نمي كرد و همه حريصانه به دنبال غذا بودند. آن فرد كه غذا توزيع مي كرد رفت و همه مشغول خوردن شدند ولي من چيزي نمي خوردم. عده اي با ولع و حرص به بشقاب پر از غذاي من نگاه مي كردند و از اينكه براي من مرغ هم گذاشته اند (من مرغي نديدم) شكايت مي كردند. خيلي جالب بود كه هنگامي كه با حرص توام با وحشيگري غذا مي خوردند صدايي مثل صداي غرغر گربه يا سگ وقت خوردن گوشت از دهانشان شنيده ميشد و اين صدا هر لحظه بيشتر ميشد و حتي تعدادي غرشي مثل پارس مي كشيدند. اين حركات كم كم بيشتر مي شد تا جايي كه در رفتارشان هم بروز كرد. با گردن كج به طرفين غذا مي خوردند و از دندان نيش براي جويدن استفاده مي كردند و برنج از دهانهايشان به زمين مي ريخت. در وسط سفره ديسي را ديدم كه پر از سيب زميني سرخ شده بود. سيب زميني ها بسيار نازك، گرد و دقيقا به شكل پولكي هاي اصفهاني بودند و بر روي آنها شماره هايي به لايتن و رنگ سياه حك شده بود كه توانستم اعداد 27، 37، 17 را به خوبي ببينم. دو نفري كه در طرفين من مشغول خوردن بودند شروع به حركات سبيعانه كردند و از خود صداهاي وحشيانه ساطع مي ساختند تا جايي كه اين دو نفر كه من در بينشان بودم غذا را با پوز از هم مي ربودند و درست مثل كفتار غذا را از دهان هم ميگرفتند و ديگري را با نعره و نشان دادن دندان دور مي كردند. صداهاي وحشتناكشان سر به آسمان مي كشيد و انگار همه جا پر شده بود از اين صداها و حركات، همه چيز داشت به هم مي ريخت... كه از خواب بيدار شدم.

سپيده دم بود و بسيار عرق كرده بودم. رفتم سر يخچال و آب نوشيدم.


   + سعید ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/۳/٢٤
comment نظرات ()