پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

موتور دلم



1) الف - قسمت اول - فصل يكم - اولين چيزها… آخرين چيزها
آبي آبي، قهوه اي قهوه اي… اول دبستان، كلاس اول 3، حياط مدرسه، زنگ تفريح، ديلينگ… ديلينگ… ديلينگ، حداقل ده نفر بوديم. يه شيشه رنگي (آبي)، يه شيشه قهوه اي … به هم پاس مي داديم.، جلوي چشممون مي گرفتيم. مجيد: كاش هميشه همه جا آبي بود. جعفر: آه! چقدر باحال مي شد اگه هميشه همه جا قرمز مي شد.
يه پوست نايلوني قرمز شكلات جلوي چشمش گرفته بود. هي آب نبات قرمز و مك مي زد… ((قرمز چقدر باحاله…)).
به عشق اينكه همه چي رنگ بگيره، هي فيلترِ جلوي چشممونو عوض مي كرديم. يه چيزي مي خواستيم كه الان نيست. يه رنگي مي خواستيم كه الان نيست. عشق ما اينا بود. امتحان نهايي قبول بشيم. راهنمايي بشيم. دبيرستاني بشيم… حالا سوم دبيرستان بوديم… دل تو دلا نيست… همه دلا تو دل همه چي هست… غير از جايي كه بايد باشه. عشقمون ديپلم … سربازي… چه حالي ميده دانشگاه…
حالا حالش هيچي! بابا! عشقي! سربازي نمي ري… كف مي كنه آدم!!! همه اينارو مجيد و علي و سعيد و بهرام و جعفر مي گفتند.
هميشه من و جعفر و مجيد و علي و سعيد و بهرام دنبال يك موتور بوديم كه به خاطرش سربازي و ديپلم ردي و دانشگاه نرفتن و رفتنشو تحمل كنيم.
يه موتور تو دلمون… با يك ميليارد سي سي!!
دنبال يك پوست نايلوني قرمز روي شكلات بوديم كه قرمز قرمز باشه. همه رو با يك رنگ ببينيم.
سعيد هميشه مي گفت اگه سارا بشه، همه چي شكلاتي مي شه يك فيلتر!
مجيد و علي بهرام و جعفر هم نفري يكي، دوتا اسم دختر زير زبونشون خيس مي خورد.
بي خيال! بچه بوديم. خدايي پاك پاك! زياد اشكال نگيريد. آقا كلاس اول 3 بوديم، موتورمون فيلتر رنگي بود.
سوم دبيرستان بوديم، موتورمون سارا و فلان و فلان و … بود.
قسمت بعدي- بعد از اولين بخش - فصل 1+1 - اولين چيزها - آخرين چيزها
سعيد رفت سربازي. جعفر دانشگاه، بهرام ديپلم ردي. بقيه رو گم كردم، عجيبه ها!
سعيد. مجيد. جعفر، موتور مي خواستن كه دلشون و به يه چيزي خوش كنه. علي موتورش شد خارج رفتن. جعفر دنبال سارا بود. من و مجيد معطل كه موتورمون بالاخره چي شد؟!
حالا ديگه به هر چشم اندازي كه مي رسيديم، تار مي شد يا يه چيز ديگه مي خواستيم. مجيد و من مونديم با يه عالمه چشم انداز.
مجيد مي گفت: من همه چي مي خوام. خب راست مي گفت. خب بابا، آدم بايد براي يه چيزايي زنده باشه ديگه. چه چيز بهتر از همه چيز؟!
به مجيد گفتم: همه چي چيه؟ مي گفت: دلم مي خواد خيلي تو زندگي خوشبخت بشم. همه چي داشته باشم. مي گفتم: مثلا. مي گفت: پول فوق العاده زياد داشته باشم. يه خونه خوب. يه ماشين خيلي خوب. برم خارج. هنرپيشه بشم. مثلا همين علي دايي. مي بيني چقدر حال مي كنه!! مثلا برادرم، مي بيني چه آدم پرسواديه؟! يه كتابخونه داره. خداييش. آه! خيلي بزرگ!
ما همگي 21 سالمون بود. من حساب كردم 30 سال مونده به 50 سال برسيم. مجيد اگه مي خواست هم علي دايي بشه، هم برادرش، هم محمدرضا فروتن يا نيكي كريمي (نيكي كريمي كه نه، خواهرش بايد بشه) ولي براي همه اينا بايد 120 سال عمر كنه.
سارا همسر آينده جعفر، موتور دلش هرچي بود، جعفر نبود. اونم آدمي بود براي خودش…
جعفر مي گفت: با سارا يعني همه چي.
بهرام مي گفت: دانشگاه يعني همه چي.
سعيد مي گفت: سربازي يعني همه چي.
مجيد مي گفت: همه چي يعني همه چي.
جعفر دو تا بچه داره. آره از سارا… درسته، فكر كنم.
بهرام مدرك گرفت. سعيد كارت پايان خدمت گرفت.
مجيد همه چي مي خواست… مي خواد… خوب حق ام داره… آدم يه بار به دنيا مي ياد. كاش مجيد به همه چي برسه. مجيد مي گفت: آبي خوبه، زرد خوبه، قهوه اي خوبه، قرمز خوبه.
راست مي گه، همه رنگا خوبن. راست مي گه… باور كنيد.
همه راضي اند… مجيد هنوز رازي نيست… يه فيلتر قرمز، يه فيلتر زرد، يه فيلتر…‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍! همه فيلترارو هم روي هم بذاريد، فقط يه رنگ مي شه ديد. چون بين همه چيز بايد انتخاب شه. رنگ قرمزته شكلاتي.؟ آب نبات زرد؟ … چه رنگي دوست داريد؟… بگيد … تو فصل بعدي…
قسمت اول - آخر- بخش هميشگي…


   + سعید ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱٠/٢۱
comment نظرات ()