پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

تانزان و اكيدو

تانزان و اكيدو، دو راهب ذن در خياباني گل آلودي در شهر قدم مي زدند. در راه به دختري با جامه ابريشمين برخوردند. او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيايبن بگذرد. تازان گفت:"((بيا دختر))". و او را بغل كرد و از خيايبن گذراند.
دو راهب تا شب حرف زدند. سرانجام در دير اكيدو نتوانست بي تفاوت بماند و گفت: ((راهبان نبايد به دختران نزديك شوند، آن هم دختران زيبايي مثل او، تو چرا اين كار را كردي؟)).
تانزان گفت دوست عزيز! من آن دختر را آن طرف پياده رو پايين گذاشتم، اين تويي كه او را با خودت تا اينجا آوردي!

   + سعید ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/٩/٢٧
comment نظرات ()