پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

گفتگوی دو دوست

در مدتي كه رايانه مشكل داشت اخبار زيادي را از دست دادم. و جالب است بدانيد كه بيش از يك ماه است كه حتي يك روزنامه هم ورق نزدم و تلويزيون كه انگار نه انگار وجود دارد. چرا دروغ! فقط سخنراني آقاي خاتمي در اسپانيا را ديدم. ولي كاش حظار در مراسم زبان فارسي مي دانستند تا به زيبايي كلام ايشان پي مي بردند و دائما به اين فكر مي كردم كه مترجم از چه لغاتي براي ترجمه جملات ادبي استفاده مي كند!!!
ولي دو جمله را از ياد نمي برم.
هر كه باد كاشت توفان درو كرد و جمله اي كه در مورد تروريسم و جواب قاطع به آمريكا در مورد بهانه اجراي دمكراسي در كشورهاي جهان (افغانستان، عراق و …) كه واقعا جالب بود.
متني كه به صورت head to head نوشته شده صرفا يك گفتگوي خيالي است و مدتهاست كه آن را نوشتم و حالا آن را به وبلاگ مي آورم. خوشحال مي شوم نظرتان را بدانم. استفاده از قوه تخيل يادتان نرود.

آمريكا: سلام كويت جان! خبرا رو شنيدي؟
كويت: نه، چي شده؟
آ: صدام! اوه اوه اوه! صدام، صگدام! نمي شناسيش؟! يك غول هفت سر كه از دهنش آتيش بيرون مياد، 1000 تا جون داره و توي غارهاي مخوف زندگي مي كنه. هيچ كس هم نتونسته بگيرش… هي فهميدي؟
ك: خوب خوب ادامه بده.
آ: نمي دوني يكي ديروز به من گفت كه صدام داشته تو غارش نعره مي زده:" اوووووه! اين كويت كجاست؟ مي خوام بخورمش!!!!!!! مي خوام كبابش كنم!!!!!
ك: نه؟؟؟؟؟؟
آ: راست مي گم به جون بابام.
ك: ببخشيد! كدوم بابات؟
آ: اه! تو به اين كارا چكار داري؟ يكي از همينا ديگه. نمي دونم. مامانم يه چيزايي مي گفت. تعدادشون زياده! يادم رفته! ولش كن! باقيش رو گوش بده.
ك: خوب خوب! ديگه چي مي گفت؟
آ: آره! مي گفت:" من مي تونم با يك فوت آتشين كويت را به يك كپه خاكستر تبديل كنم. به طوري كه هيچ اثري از آثارش باقي نمونه!
ك: وآه! حالا من چكار كنم؟
آ: غصه نخور رفيق! تا من رو داري غم نداشته باش. گره اش دست منه. ولي خوب خودت كه مي دوني زندگي خرج داره…
ك: خوب حالا چقدري ميشه؟
آ: قابل شما رو اصلا نداره! ولي چيز كميه!
ك: مثلا؟
آ: يه چند ميليون بشكه نفت سياه بوگندو.
ك: خوب؟
آ: يك سري حقوق كه اگه بگم سر در نمياري. ببينم! سواد داري؟ مي توني امضا كني؟
ك: نه! انگشت مي زنم! حالا كجا رو انگشت بزنم؟
آ: اينجا! آهآن! حالا خوب شد.
ك: خوب!؟ ديگه چي؟
آ: بذار اين فرشته هاي نجات من مدتي رو در آرامش در كنار خواهر هاي نازنينت بگذرونن، قبول؟
ك: نه! نميشه! اينا ناموس منن!!!!!!!!!! اصلا…
آ: خوب پس من مي رم به كارام برسم. اين پسره افغان چند وقت داره اذيت مي كنه. مثل اينكه شكلاتي كه چند وقت پيش يواشكي بهش دادم تموم شده. كاري نداري؟
ك: خوب خوب! صبر كن! بذار يه كم فكر كنم…
آ: هوووم؟
ك: باشه قبول. ديگه چي؟
آ: آفرين حالا شد.
ك: خواهش مي كنم. قابل شما را نداره…
آ: يه مدت آفتابي نشو.
ك: آخه چرا؟
آ: آخه من يه رفيق عرب دارم كپيه تويه!!!!!! مي خوام يه مدت اون به جاي تو كارات رو انجام بده همين!
ك: آخه چرا؟
آ: تو به چراش فكر نكن! به روياي آرامش! امنيت فكر كن! تازه اين همه تل و مل و چارليتري و گوشت دور و برِ شماست برو با اونا سرگرم شو يه مدت تا من بهت بگم.
ك: قبلت!
آ: ببينم! تو فيلم سينمايي هم تماشا مي كني؟
ك: آره! آره! چند وقت پيش فيلم غرب وحشي وحشي رو ديدم. اون سياهه خيلي باحاله. جاسوس بازي رو هم ديدم.
آ: نه! منظورم اينا نبود!
ك: پس چي؟
آ: منظورم فيلمايي مث آرمگدونِ بروس ويليس، رو ديدي؟
ك: نه. ولي من كاترين زتاجونز و پاملا اندرسون رو خيلي دوست دارم.
آ: آره! مي دونم!!!! نمي خواد بگي! ميشناسمت.
ك: خوب حالا منظورت چيه؟
آ: هر وقت اين فيلم يا فيلمايي مث اين كه فرشته هاي نجات من مردم ضعيف دنيا رو از چنگ غولهاي مهيبي مثل حزب ا… غول، ديو كاسترو يا ديگر ديو ها نجات مي دن مي ديدي به حرف من مي رسي.
ك: اوه يادم اومد! چند وقت پيش يه فيلم از كلينت ايستوود ديدم به اسم قدرت مطلق!
آ: اِه! اين چه فيلمايي كه تو نگاه مي كني؟؟؟؟!!! اين فيلما بدآموزي داره. مخربه! ديگه نبينم از اين فيلما ببيني. خوب؟
ك: چشم
آ: بيا دو تا فيلم بهت بدم ببر نگا كن حال كن. يكي اسمش هست غريزه اصلي يكي ديگه هست چشمان كاملا بسته! مي دوني كي توش بازي مي كنه؟ نيكول كيدمن! همون كه وقتي شبها خوابش رو مي بيني فرداش پدر اون بدبختا رو در مياري…!!!!!!
ك: اوه! جدي؟ بيار امشب ببينم!
آ: چشم! ما مخلصيم.
ك: (لپاش سرخ ميشه).
آ: خوب حالا مي رسيم سر شرطامون.
ك: آره! بگو.
آ: ببين عزيزم! من صلاح تو رو مي خوام. يعني من صلاح كل دنيا رو در نظر دارم. اصلا هم هيچ چشم داشتي خداي نكرده به مال و ناموس ديگري ندارم. من وسيله ام تا مردم رو از بدبختي نجات بدم. ميگي نه! همين بچه همسايت! سعودي اينا رو ميگم. البته هستن و زيادن! كلا هم سرم شلوغِ ديگه! چه كنم؟ خدا من رو از اول اينقدر مهربون و دلرحم آفريده!!!!! پدر ترحم بسوزه!!!!!!!!!!!!!!
ك: الهي آمين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آ: (با صداي لرزان) من نمي دونم چرا وقتي اين بيچاره ها را مي بينم اشك تو چشام جمع ميشه!! تو كه مي دوني من چقدر دل نازكم!
ك: خوب! حالا خودت رو ناراخت نكن اين دستمال رو بگير اشكات رو پاك كن.
آ: ممنون كويت جان! من تو رو نداشتم كي دماغم رو مي گرفت؟ هان؟
ك: ما همه جوره مخلصيم.
آ: آفرين! احسنت به اين مرام و جوانمردي… حقي كه مرد به تو ميگن. با غيرت! با جبروت! آقا! متين! نجيب زاده! اصل و نسب دار! شيك پوش! خوش چهره! والا مقام! تيزهوش! فهميده! نكته سنج! و البته دانا!
ك: ديگه بيشتر از اين شرمنده نكن. هوا به اندازه كافي گرم هست! ديگه عرق من رو ديگه در نيار.
آ: بابا تو ديگه كي هستي؟ بابا تو اِنده معرفتي! اصلا تو بن بست معرفتي به خدا!!! اصلا بهروز وثوق كيه؟ بهروز وثوق كجايي كه داش كويتت روتو كم كرد؟؟؟؟؟!!!
ك: (جو گير مي شود) جمال هرچي آمريكا و آمريكا دوست است رو عشقس!
آ: بيش بآد! بگذريم، پس تمومه ديگه نه؟
ك: آره تمومه
آ: باشه! من فردا مي گم بر و بچه ها بيان. تو هم قولت يادت نره. دهن لقي هم نكني كه برات بد تموم ميشه. يادت باشه كلي آتو دست من داري. يه وقت دست از پا خطا نكني كه واي به حالت!
ك: چشم!!
آ: حالا گورت رو گم كن! از جلو چشمم دور شو ببينم بايد چه خاكي به سرم بريزم تو سرم!
ك: بِ…
آ: اِه! خفه شو ديگه! ميگم گم شو نمي خوام روي ايكبيريت رو ببينم.
ك: چشم چشم
آ: چشمت در آد. هرري…
پايان

   + سعید ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۱/۸/۱٦
comment نظرات ()