پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

روی صحنه بد بازی می کنیم

روی صحنه بد بازی می کنیم
جامعه ایرانی و جامعه شناسی گافمنی

نویسنده: محمد مطلق

فرهنگ و تمدن ایرانی یکی ازدرخشان ترین فرهنگ های بشری است اما آنچه من و شما به عنوان منسوبان این فرهنگ و تمدن گاه در عرصه های عمومی به نمایش می گذاریم کمتر نسبتی با آن جوهره برقرار می کند. آیا مشکل همان مشکل زعفران و خرماست که دیگران باید آن را بسته بندی کنند؟ مشکل ما در پوشاندن لباسی برازنده بر تن فرهنگ است؟ چرا ما روی صحنه این همه بد بازی می کنیم؟
    
     تصویر اول
     در حال عبور از پیچ خیابان هستید، خم شده اید و فرمان دوچرخه کودک تان را گرفته اید تا سرعت و جهت حرکت او را کنترل کنید. چند دقیقه دیگر به پیاده رو آن طرف خواهید رسید و با خیال راحت او را رها خواهید کرد که تا پارک رکاب بزند. سر پیچ اتومبیلی متوقف است و توجهی به عبور و مرور سایر اتومبیل ها ندارد. حالاشما با همان حالت خمیده از مقابلش رد می شوید و مراقب این طرف و آن طرف تان هستید که به یکباره بوق وحشتناکی نواخته می شود؛ یک بار دو بار سه بار و بعد بوق ممتد و بلافاصله بوق عروسی.
     پسرتان از وحشت به گریه می افتد و قلب شما به تندی می زند. می ایستید و به شیشه ای که اجازه نمی دهد راننده را ببینید، براق می شوید و اعتراض می کنید. هنوز به مرحله فحش دادن نرسیده اید: «مرگ! چه خبرته روانی!» متاسفانه همسرتان کنار شما نیست وگرنه با جمله ای می توانست تسکین تان بدهد: «این ها شیشه ای هستن ول کن، حال عادی ندارن که بخوای درگیر بشی!» شیشه ای بودن بهانه خوبی است برای رفتار خارج از قاعده اما افسوس راننده شیشه ای نیست. او شیشه اتومبیل را پایین می کشد و داد می زند: «چیه؟ مکانیکم، دارم بوقم رو امتحان می کنم.»
    کودکتان حالابلند بلند گریه می کند و شما نمی دانید چه جوابی بدهید. منطقی ترین جواب این است که بروید جلو و بگویید: «من هم بوکسور هستم و دلم می خواهد قدرت مشتم را امتحان کنم!» اما شما نه بوکسور هستید و نه دان 4 شائولین. روی تان را برمی گردانید و به گفتن کلمه ای بسنده می کنید: «بی فرهنگ!» این کلمه، کلمه بی خطری است و می دانید که با به زبان راندن آن راننده را تحریک نکرده اید تا با قفل فرمان به جان تان بیفتد. حتی ممکن است او هم در پاسخ به شما بگوید: «بی فرهنگ هیکلته، کوری؟ مکانیکی به اون بزرگی رو نمی بینی؟» این هم مهم نیست شما حرف خودتان را زده اید و بقیه اش واقعاً مهم نیست.
    
    تصویر دوم
     کودک تان را آرام کرده اید و او حالابا بچه های دیگر مشغول سرسره بازی است. پسر 6 ساله شما موضوع را کاملاً فراموش کرده اما شما هنوز درحال خودخوری هستید. آیا واقعاً او همه چیز را فراموش کرده؟ بچه ها به محض سر خوردن یکدیگر را دنبال می کنند و از پله ها بالامی دوند. چند بچه دیگر هم جوراب های شان را درآورده اند و سرسره را برعکس بالامی روند و جلوی بقیه را سد می کنند. پسر شما آن بالابا هیجان پا می کوبد و به دختربچه جلویی می گوید: «یالازود باش دیگه!» مادر دختربچه وحشت زده بالامی رود و دخترش را بغل می کند و پایین می آورد اما او همان کلمه بی خطر را در چشم های دلبندتان فریاد زده است: «بی فرهنگ!»
    کودک شما آداب توالت رفتن را بخوبی آموخته است؛ موضوعی که جامعه شناسی چون گیدنز آن را در فرایند «اجتماعی شدن» بسیار پیچیده و طاقت فرسا توصیف می کند. او اعداد انگلیسی را تا دوازده می شمارد و می نویسد، چند شعر از بر است، به خوبی آداب غذا خوردن را یاد گرفته و این را هم می داند که بعد از بازگشت به خانه باید دست هایش را بشوید اما مادر آن دختربچه او را بی فرهنگ خطاب کرده است.
    فرهنگ چیست و کدام یک از شما بی فرهنگ هستید؛ آن مکانیکی که بوق اتومیبل مشتری اش را هنگام عبور شما و کودک تان از عرض خیابان امتحان می کند یا شما و کودک تان که در پارک متهم به بی فرهنگی شده اید؟ تعریفی که شما از فرهنگ دارید یک تعریف خود دانسته است یا اینکه آن را جایی مطالعه کرده اید؟ اجازه دهید وارد این مقولات سخت نشویم و اساساً موضوع نوشته ما هم این نیست. ما فرض را بر این می گیریم که شما تعریف دقیق فرهنگ را می دانید که البته فرض غلطی است. زیرا معمولاً آنچه ما فکر می کنیم که می دانیم، با تعاریف علمی و دقیق خود فاصله دارد حتی تعریف واژه ساده و بی خطری مثل فرهنگ. ما در این نوشته با دو نمود فرهنگی یا دقیق تر نمود «کنش متقابل اجتماعی» آشنا خواهیم شد. کنش متقابلی که گافمن جامعه شناس کانادایی آن را به «بازی روی صحنه» و «بازی پشت صحنه» تقسیم کرده و گیدنز جامعه شناس انگلیسی در تشریح نظریات وی، مفاهیم ساخته و پرداخته او را وام گرفته از تئاتر دانسته است.
    
    تصویر سوم
     ما پشت صحنه بازیگران خوب و قابلی هستیم اما روی صحنه با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کنیم و این طبیعی است که یکسره یکدیگر را متهم کنیم، باهم گلاویز شویم و درنهایت احساس استیصال و ناامیدی از جامعه گریبان مان را بگیرد؛ جامعه ای که من و شما به آن معنا می دهیم. برای روشن شدن موضوع یک انگلیسی را درنظر بگیرید که برای نخستین بار وارد ایران می شود. او چیزهای پراکنده و ضد و نقیضی از ما و کشور ما خوانده یا شنیده است. به عنوان مثال در سفرنامه هموطن خود «فرد ریچاردز» که دوره پهلوی اول به ایران آمده خوانده است که کوه دماوند به دلیل پاکی و شفافیت ذرات هوای تهران با آن همه فاصله از هرکجای شهر پیداست یا درباره بازار تهران و اصفهان توصیف های هیجان انگیزی خوانده و اینکه چطور همه عوامل پروسه تولید تا فروش کنار هم می نشینند؛ صدای هاونگ های بزرگ دارچین و زردچوبه، بوی عطاری ها، صدای چکش مسگران و... اما او بزودی پی خواهد برد که کوه دماوند به دلیل آلودگی هوا به کلی ناپدید شده و بازار تهران نه تنها دیگر جایی برای تولیدگران ندارد بلکه تا گلو مملو از کالاهای چینی است.
    تازه وارد انگلیسی حوالی ظهر به فرودگاه امام خمینی رسیده و نام هتل خود را به راننده تاکسی گفته است. قاعدتاً راننده انگلیسی بلد نیست تا به او بگوید که یکی از بزرگراه ها در دست تعمیر است و آن یکی ترافیک وحشتناکی دارد. بنابراین بدون هیچ توضیحی خود را به میدان راه آهن می رساند و سعی می کند با چند مسیر انحرافی و از این کوچه به آن کوچه رو به روی هتل ظاهر شود.
    مرد انگلیسی که احتمالاً کمی هم ترسیده در طول مسیر چه چیزهایی خواهد دید؟ اگر شانس بیاورد آمبولانسی را خواهد دید که آژیرکشان و ناله کنان توی ترافیک مانده و راه گریزی ندارد. اگر راننده انگلیسی بلد بود، برای او توضیح می داد که: «زیاد جدی نگیر الکی آژیر را روشن می کنند که زودتر سر کارشان برگردند!» راننده پیش از آنکه خود را به نخستین میدان شهر برساند چند بار سرعتش را بالابرده و لایی کشیده و اتومبیلش سوت زده. در نتیجه با لبخندی آرامبخش برای مسافر چشم آبی اش در آینه با کلمات ناآشنای فارسی توضیح داده که: «چیزی نیست وقتی سرعتش بالامی ره سوت می زنه!»
    مرد انگلیسی احتمالاً شاهد چند نزاع خیابانی هم بوده و در روزهای بعد اگر گذرش به مترو بیفتد با انبوهی از دستفروشان و گدایان هم رو به رو خواهد شد. جمعیت جوان و انبوه جمعیتی که در پیاده روها در حال رفت و آمد هستند نیز او را شگفت زده خواهد کرد و با خود خواهد گفت: «آیا مردم برای برپایی جشنی آماده می شوند؟» و درنهایت اینکه آنقدر مغازه خواهد دید که سرسام خواهد گرفت. او اگر اندکی با مفاهیم اقتصادی آشنا باشد بلافاصله پی خواهد برد که اقتصاد واسطه گری بر تولید غلبه دارد و این را بخوبی از انبوه مغازه ها می شود فهمید.
    
    روی صحنه
     گیدنز در توضیح روی صحنه و تفاوت آن با پشت صحنه پیشخدمت رستوران را مثال می زند که پیش چشم مشتریان لبخند می زند و با نهایت ادب و احترام رفتار می کند اما به محض اینکه از سالن خارج و وارد آشپزخانه می شود چهره اش دگرگون شده و احتمالاً با عصبانیت داد و بیداد هم می کند. در این مثال آشپزخانه پشت صحنه و سالن غذاخوری روی صحنه است. پشت صحنه و روی صحنه به مفاهیم اساسی دیگری مثل زمان و مکان هم بستگی دارند. به عنوان مثال بعضی از قسمت های خانه ما روی صحنه و بعضی دیگر پشت صحنه هستند اما ممکن است گاهی همه جای خانه یکسره به پشت صحنه تبدیل شود. آشپزخانه پیش از ورود میهمان پشت صحنه است اما پس از ورود میهمان به روی صحنه تبدیل می شود. ما در پشت صحنه بسیاری از قواعد را کنار می گذاریم و احساس راحتی زیادی می کنیم. اما در عرصه های عمومی مثل محل کار یا خیابان همچون بازیگران یک تئاتر نقش اجتماعی خود را بازی می کنیم. چه کسانی یا چه نهادهایی نقش اجتماعی ما را کارگردانی می کنند؟ قاعدتاً در این زمینه همه نهادهای اجتماعی نقش دارند اما از میان همه این ها جامعه شناسان بر نقش آموزش و پرورش و رسانه ها تاکید می ورزند. آموزش و پرورش نقش مستقیمی بر پروسه «اجتماعی شدن» و یادگیری «نقش اجتماعی» دارد. آیا این نهاد تاکنون بدرستی از پس مسئولیت خود برآمده است؟
    
     پوسته فرهنگ
     برای روشن تر شدن موضوع بر اساس تعابیر ساخته و پرداخته گافمن می توان فرهنگ را به دو بخش پوسته و هسته تقسیم کرد. پوسته فرهنگ یا نمود عینی آن همان چیزی است که مرد انگلیسی در نخستین مواجهه با تهران به دست می آورد. او هنوز فرصت آن را نیافته تا به مسائل اساسی تری از فرهنگ ایرانی مثل مهربانی، میهمان نوازی، مدارا و انعطاف، ایثار، فرهنگ پذیری یا تمدن کهن و درخشان آن برسد. او اطلاعی از هسته فرهنگی ندارد و با گردش در چند خیابان پایتخت به نتیجه ای کلی دست خواهد یافت اگرچه آن تصویر بسیار دور از ارزش ها و هنجارهای جامعه ایرانی باشد. قاعدتاً او با خود نخواهد اندیشید که مسئول بهم ریختگی اجتماعی ما چیست یا کیست؟ این ما هستیم که باید از خود پرسیده باشیم چرا روی صحنه این همه بد بازی می کنیم؟
    
     پشت صفحه
     اگر آن مسافر انگلیسی به جای هتل این شانس را داشت که هفته ای میهمان شما شود به طور حتم لایه ای نزدیک تر به هسته فرهنگ ایران را لمس می کرد و آن وقت نه آشفتگی اجتماعی بلکه زیبایی های غیر قابل وصفی می دید و شاید عمری عاشق ایران و ایرانی می شد. شما هم اگر آن مکانیک را نه در خیابان بلکه درمجلس عروسی می دیدید به نتیجه دیگری می رسیدید با این همه ما روی صحنه بد بازی می کنیم و مقصر نهادهایی هستند که تعریفی جامعه شناسانه و علمی از نقش اجتماعی ندارند اغلب رشته های یکدیگر را پنبه می کنند و در نهایت انسان ایرانی را با انبوهی از مسئولیت ها، نقش ها و مشکلات تنها می گذارند ...
   

   + سعید ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()