پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

من یک افسانه ام



حتماً میدونین زامبی چیه. زامبی همون موجود شبیه به انسانیه که خودسره و رفتارهای عجیب و غریبی داره، حرف و گفتگو تو کله اش نمیره، به هیچ چیز رحم نمی کنه و البته کاری به کار همنوع خودش نداره و تشنه گوشت و خون انسان های سالم و غیر زامبی میگرده. یک فیلمی دیدم به نام I am legend  با بازی Will Smith‌‌   بازیگر خوب هالیوود که داستان یک مرد بود به همراه سگش میون یک شهر پر از زامبی و تنها شانسی که داشت این بود که تا زمانی که نور خورشید بود زامبی ها از مخفیگاهاشون بیرون نمی اومدن و کاری به کاری این و سگش نداشتن تا این که یک روز توی یک تله گیر می افته و الخ.
من پیش خودم گاهی فکر میکنم که من و امثال من مثل همین آقای  Will Smithوسط زامبی های شهرمون گیر کردیم و مفری هم ازشون نداریم. هر جا و هر طوری شده میخوان بهت صدمه بزنن و یا دست کم به زور تو رو هم مثل خودشون هنجارشکن و بی قید و بی مسوولیت بکنن. حتی شانس ما از این آقاهه هم کمتره چون این زامبی ها ما از هیچ چیز ترس و ابا و اکراهی ندارن و 24 ساعت آماده آسیبرسانی و دیوانه بازی های خودشون هستن. باید فرار کرد، باید همیشه در جنگ و نزاع و حفظ حق و بقا بود، باید وحشی و دیوانه بود، باید ((بی شعور)) باشی تا این خیل عظیم زامبی باهات کار خاصی نداشته باشن. اینها حرفهای یک دختر بی پناه 14 ساله نیست. اینها درد دل یک مَرده ... اینها دغدغه های یک شهرونده توی جاییه که تکرار ادعای انسانیت و تمدن و اخلاق و هوش و تعالی فرهنگی و چه و چه به مرز تهوع کشوندت و با همه اینها مایه سخره و تحقیر کسانی هستن که از بیرون دارن این شهر زامبی ها یا Zombie Land ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٍِ رو تماشا می کنن و برای سرگرمی و هیجان خودشون و مردمشون درست مثل 200 سال پیش که جهانگردهای متهور از آفریقا دندون شیر و خرس و جمجمه انسان و پوست سر می آوردن از ماها و وحشی گریها و بد اخلاقیهامون فیلم و مستند و داستان تهیه می کنن. مثل نگاه کنجکاو و هیجانی یک متمدن واقعی به زندگی و رفتارهای یک قبیله نیمه وحشی در افریقا یا جای دیگر در خاورمیانه!

   + سعید ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩
comment نظرات ()

این که صد تومنش کمه!

 

خاطره ای از یک استاد مسن برگرفته از وبلاگ صداقت حور

 

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

   + سعید ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢
comment نظرات ()

 

 

این سه شنبه اگر در بستر خاک هم آرمیده بودم یک بنده خدایی نمی گذاشت که این وبلاگ به روز نشده باقی بماند! یک دایه بهتر از مادر هست (ظله مستدام) که نمی ذاره چراغ این بنده زاده (به وزن امامزاده) خاموش بشه.
راستش برای این هفته دو مطلب کوتاه دارم و اگر عمری و دل و دماغی بود یک متن ترجمه هم دارم که ان شالله پس از اتمام میذارم توی وبلاگم.

در آمد فوق العاده غیر نفتی از منابع بی پایان بی شعوری و بی فرهنگی و بی تمدنی

من نمیدونم چرا وقتی این همه فرصت شغلی و منبع درآمد از خرید و فروش وام تا شهادت دروغ و شاهد قلابی و دلالی وقت سفارت و مهریه گیری و زورگیری و غیره هست چرا این محل سرشار درآمد که اینطور که به نظر می رسه تا قیامت چشمه های اون خواهند جوشید و نه دود و بو و دردسر نفت و نه دنگ و فنگ تحریم و خطر سونامی و زلزله نیروگاههای هسته ای رو نداره بهش بی توجهی میشه. باور کنید اگر در آمد ناشی از همه تخلفات آیین نامه ای راهنمایی و رانندگی در یکی دو شهر کشور از متخلفین اخذ بشه بعد از اون ایران نه به صادرات نفت احتیاجی داره و نه صادرات فرش و پسته و زعفرون و مهندس و پراید و سمند و سالامبور! بی درد سر! صد در صد غیر رقابتی، کاملاً تضمینی برای حداقل دویست سال آینده، شدیداً تجدید پذیر و بدون مشابه خارجی! زلزله و سونامی و آتش سوزی و جنگ و غیره هم نمیتونه تهدیدش کنه که هیچ قطعاً اثر افزایش درآمدی هم خواهند داشت. من شخصاً حاضرم کنترات یک دوبی توی همین کویر لوت بسازم فقط از محل تخلفات عابرین پیاده که کمترین مبلغ جریمه رو داره و 1000 تومن ناقابله!
میگید نه؟  جدول ذیل رو خوب بنگرید. اگر رانندگی می کنید فقط مرور کنید که طبق این جدول شما طی یک ساعت رانندگی چقدر باید جریمه میدادی و حالا این رو ضرب در تعداد خودروها، نفرات و تعداد و ساعات سفر بفرمایید تا ثابت بشه چه سرمایه و درآمد هنگفتی همینطور مفت رها شده و کسی به سراغش نمیره. من میگم تا چینی ها وارد این کار نشدن آستین بالا بزنین.

گارد، حفاظ، نرده، زنجیر برای 2500 سال تمدن!

وقتی عکسها و فیلم ها و مستندات قبل با الان رو مقایسه می کنی یک چیزایی می فهمی که برات جالبه. مثلاً قبلاً توی انگلستان با اون همه طرفدار تعصبی فوتبال مسابقه ای برگزار می شد مردم از سکوهای بلند و از پشت حفاظها مسابقات رو تماشا می کردند ولی الان تماشاچی انگلیسی برای ابراز خوشحالی دست به سر بازیکن زننده گل میکشه یا باهاش دست میده!
شاید قدیم ندیما خیابون شانزلیزه پاریس بین دو لاین یک حفاظی یا بلندی یا آیلندی داشته اما سال 2010 که من دیدم نداشت. این روند تمدن قرون وسطی و حداکثر 800 ساله غرب بود...
تو شهری که خودت توش بدنیا اومدی و داری زندگی می کنی هر سال می بینی که دیوارها داره بلند تر میشه، نوک گاردهای محافظ کناره دیوارها تیزتر میشه، خطوط تفکیک کننده خیابون ها که قبلاً یک خط کمرنگ توسی بود تبدیل به نرده های بلند فلزی شده. جلوی سفارتخانه ها نرده هایی فلزی شبیه نرده های کانالهای شیردوش خانه گاوداریها نصب شده که هیچ تکونی و لرزی نتونی بخوری! البته من ندیدم که گاو و بز سایر چهارپایان همرده از زیر و بالای این نرده ها تردد کنن مخصوصاً اگر کراواتی به گردن داشته باشن، یا ترجمه مدارک دانشجویی و دکتری یا کاری خود رو برای ارائه به سفارت زیر بغل زده باشن. این استقرار شدید و سریع  سیستم گاوداری در خیابانهای ما از روی پولداری، زیبایی یا تقلید نیست بلکه از روی اجباره. یعنی شما حتماً باید این نرده ها رو نصب کنی که راننده اون طرفی برای اینکه ماشین خودش خش نیفته ملاحظه سایرین رو بکنه و به لاین مقابل وارد نشه و به بوق زدن ممتد یا هل دادن ماشین جلویی و فحش دادن اکتفا کنه. باید نرده بکشی و ده تا مامور بذاری تا یک مادر دست بچه اش رو وسط خیابون و وسط صد تا ماشین و موتور و بدون توجه به اطراف نکشه!
دیروز جماعتی از زنها به صورت جفت جفت روی یک خط، صفی ده متری بوجود آورده بودن و در امتداد مسیر خیابون روی آسفالت حرکت میکردن چون میخواستن با هم حرف بزنن نمیشد که پشت هم راه برن (پس واسه همینه که اردکها کنار هم راه نمیرن! چون با هم حرف نمی زنن!). چون از فرعی قصد ورود به اصلی داشتم باید منتظر اتمام این قطار گوشی می شدم و با بدبختی وقتی وارد اصلی شدم باز پشت این جماعت متمدن قرار گرفتم! شیشه پنجره ماشین رو دادم پایین و با استیصال تمام با دو دوست اشاره کردم:
خانوما!‌ اونجا پیاده رو .... اینجا خیابون.... یک بار دیگه میگم.... اونجا پیاده رو... اینجا خیابون... متوجه شدین؟
شنیدم یک شامپانزه می تونه تا دویست دستور مستقل رو توی دو سال یاد بگیره!
پس وقتی میگم یک دوبی میزنم توی کویر از محل پول جریمه اینها میدونم که این منبع سرشار درآمد چند هزار سال بوده و چندهزار سال دیگه هم وجود خواهد داشت! پس پیشنهاد یک بیزنس بدون ریسک رو دارم مطرح میکنم! کیه که قدر بدونه؟!

 





 

 

 

 

 

   + سعید ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٥
comment نظرات ()

چهار مرحله اساسی برای یک تحقیق ایرانی

 

هفته پیش رفته بودم یکی از سازمان های دولتی و گپی داشتیم با چند تن از دوستان در این سازمان. از هر جایی سخنی شد و بحث به شیوه های عجیب تحقیقاتی و بودجه ها و... رسید و چیزی شنیدم که خیلی برام جالب و خنده دار بود. این دوست ما گفت تحقیقات ما چهار مرحله داره که شامل ایناهاست:

 

 Control+A (دستور انتخاب همه صفحه اینترنتی)

 Control+C (دستور کپی)

 Control+V (دستور چسباندن یا Paste آنچه کپی شده)

Control+P (دستور چاپ)

 

اینجوری میشه یک تحقیق و پژوهش! جالبه، نه؟

 

اصل این مطلب 02/06/90 نگارش شده

   + سعید ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱
comment نظرات ()