پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

حراج اسلام فقط با 20 سنت

 

نویسنده وبلاگ "جوان با بصیرت شیعه" در یکی از پست های گذشته خود آورده است: مبلغ اسلامی بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد . می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه .آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ..

   + سعید ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

پسر ایرانی و جامعه



خیلی بالا و پایین شدم تا اینکه به این جمع بندی رسیدم که باید به کل شیوه برخورد رو تغییر داد یا دست کم به نوعی اون رو هدفمند کرد. می دونی! وقتی که دیگه از تذکر دادن و اشاره کردن و تقاضا کردن و اینجور چیزا نتیجه خاصی نمی گیری و خسته میشی کم کم به فکر تغییر تاکتیک می افتی که حداقل در مورد من خیلی خوب جواب داد. روانشناسی و جامعه شناسی که مدتها به دنبالش بودم به شکل شگفت انگیزی جواب میده و به قول یک بنده خدایی الان دیگه آدمها (جامعه ایران) برای من مثل یک کتاب باز هستن! اینجا آخر خط نیست، هنوز ادامه داره.
از اون روزی که به طور اتفاقی شاهد برخورد های کاملاً متفاوت بدقول ترین و دروغگوترین آدم (تا به اون روز) بودم، یک جرقه توی ذهن من خورد. من برای ایشون تلفن می زدم، پیغام محترمانه می ذاشتم، حتی به دفترش رفتم که جیم شد و ایمیل دادم و پیامک زدم و ... اما فایده ای نداشت. رویی بود که کیلومترها از سنگ پای قزوین جلو زده بود. بعد با کراهت و وجدانی آزرده برای مبلغ کوچکی که همه انگیزه آن غیر مادی بود از وی شکایت کردم و بعد از کش و قوسهای فراوون تونستم که از اجرائیات یک حکم محکم بگیرم و پول و خسارتی که 8 ماه به طول انجامیده بود ظرف 20 دقیقه بدون هیچ عذری وصول شد!
چه مزه ای داشت... چه حالی داد... اما من جنبه داشتم و این رو یک اتفاق تلقی کردم. بعد دو سال چند مورد پیش اومد و باز هم اتفاقی شیوه قبلی رو تکرار کردم اما این بار بدون نامه و ایمیل و تذکر و اشاره و حرص و جوش شخصی! چرا؟ چون فهمیده بودم که قسم اول داستان به کل فرمالیته و بیخودی هست و راه آخر رو باید اول رفت. توی کتابی با عنوان "بی شعوری" نوشته که فقط یک بی شعور حریف یک بی شعور میشه و حالا می فهمم چرا من نمی تونستم به شیوه های خودم کاری رو جلو ببرم و بعد دلیلی نداره که یس رو به گوش خر بخونم. بسیاری که من تا به امروز با اونها مشکل داشتم فقط یک چیز می فهمند و بس و آن "زور" است! پس درست وقتی به این نتیجه رسیدم که نباید یک گله آهو را جمع کرد و برای آنها از قوانین فیزیک و الهیات صحبت کرد کار رو به قرینه هایی انتقال دادم که الحق هم خوب جواب داد. من این شیوه رو تعمیم نمیدم و توصیه هم نمی کنم چون صد تا فوت کوزه گری داره که اگه فراموش بشه میتونه ضرر کار بیشتر از فایده اش باشه یا حتی آسیب ببینید. من پیه خیلی چیزها رو به تنم مالیدم که به این نقطه رسیدم و خیلی چیز صاف و ساده ای هم نیست.
راننده اتوبوس با سرعتی وحشتناک از کنار شما میگذره و چراق قرمز رو رد میکنه! جون چندین نفر داخل و بیرون اتوبوس به خطر افتاده.
الف) برخورد از نوع اول که حتماً‌‌ّ‌ با آن آشنایید. یک بوق ممتد، یک پنجره پایین و حرفی و تذکری و احیاناً فحشی به راننده. در این بین اعصاب شما به هم می ریزه و می تونه دعوایی بالا بگیره که حتی مرحوم روح الله داداشی قویترین مرد جهان ازش جون سالم به در نبرد! (میدونین کل ماجرای این بنده خدا از یک برخورد آینه به آینه شروع شده؟) بعدش هم هیچی! اتوبوس همچنان دیوانه وار از کنار شما می گذره و فحشی هم میده! تمام! (این راننده ها در این مواقع اغلب خندون هستن و نیششون بازه)
ب) برخورد از نوع دوم به شیوه جدید! خیلی خونسرد شماره اتوبوس رو بردارید. ساعتتون رو نگاه کنید و زمان  و مکانش رو یادداشت کنید. بعد طی یک نامه رسمی یا حتی غیر رسمی مورد رو به شرکت یا سازمان مرتبط گزارش کنید! نتیجه: اعمال قانون راننده و اخراج وی از کار و ایجاد امنیت نسبی و رسیدن به چیزی که میخواستید بدون دعوا و حرص و خسارت. راننده دیگه نیشش باز نیست.

کارمند یک بانک دولتی که شما مشتریش هم نیستین داره مقابل شما صبحانه میخوره و شما تنها مشتری یک بانک هستین! با همکارش در مورد ماشین حرف میزنه و صندلیش رو 180 درجه پشت به باجه چرخونده. بهش میگی لطفا کار من رو راه بنداز بعدش هر قدر خواستی حرف بزن. اعتنایی نمیکنه و بعد شما:
1.    دعوا راه می ندازی و سرش داد می زنی و اون هم یا محل *** بهت نمیده یا صداش رو بلند تر میکنه. فراموش نکنید! اگر شما بی شعور نیستید نمی تونید حریف یک بی شعور بشید.
2.    بی سر و صدا اسمش رو از روی باجه بر میداری. ساعتت رو نگاه میکنی و اسم و شاخص شعبه رو یادداشت می کنی. بعد به سرپرستی یا روابط عمومی بانک مربوط نامه میدی یا تماس میگیری. به هیچ وجه به رئیس یا معاون همون شعبه چیزی نگید چون نود درصد سر و ته یک کرباسن. یک هفته بعد آقای بی شعور برای عرض معذرت خواهی (البته با دندانهایی که همانند دندانهای شما در پشت باجه قرچ قرچ صدا میده) و بدون سر سوزنی احساس شرم و ندامت با هماهنگی (اجبار) رئیس شعبه به شما زنگ میزنه و حرفهایی میزنه که بهتره شما هم بگید وقت ندارم و یا بگید که نفهمیدم یک بار دیگه بگو یا اون قسمتی که واژه "بهر حال ببخشید" رو میگه رو بخواید تکرار کنه چون صدای موبایلتون قطع شده بوده یا اینکه کاری دیگه ای دارین میکنین که مهم تر از خزعبلات اونه. این رو هم فراموش نکنید که برای یک بی شعور سخت ترین کار پوزش خواستن و گفتن عبارت "ببخشید" هست! پس این شانس بزرگ رو برای گوشمالی موقتی یک بی شعور رو از دست ندید. تنها کاری که شما کردین اینه که وسیله یا واسطه جریان یکی از بزرگترین و مهمترین قوانین دنیا یعنی "کارما" شدین! پس وجدانتون رو هم درد نیارین حتی اگر این کارمند از بانک اخراج بشه. چون اولاً اینکه یک آدم با شعور یا کمتر بی شعور میتونه جاش رو بگیره و ثانیاً این نتیجه بدی خودش به مردمه و شما فقط برای یک لحظه چیزی رو منعکس کردید. دنیا همینه! نیست؟

همسایه شما دائم ماشینش رو میذاره توی پیاده رو و شما مجبوری یک ظهر داغ در حالی که دستگیره نایلون پلاستیکی که تا عمق گوشت دست فرو رفته و توش میوه و هندونه است از مسیری که مال توئه بیای بیرون و بری تو خیابون و دوباره برگردی به مسیر! چرا؟ چون خانوم حال می کنن از سایه ساختموشون روی سقف ماشین بهره ببرن.
1.    اخطار مکتوب اول در پشت شیشه برف پاک کن: بسیار محترمانه و با کلی هندوانه زیر بغل. راننده اعتنایی نمیکنه!
2.    اخطار مکتوب دوم: محترمانه و با عطف و اشاره به نامه قبلی. باز هم راننده اعتنایی نمی کنه.
3.    متن اخطار کتبی سوم:
شهروند نه چندان گرامی! (نامه های قبلی با شهروند گرامی یا همشهری عزیز شروع میشد) ظاهراً با شما باید به زبان خودتان (نفهمی و لجاجت) حرف زدن. اگر یک بار دیگر ماشینت رو داخل پیاده رو پارک کنی بهتره که قبلش به درب سمت راننده یک نگاهی بندازی. با یک خط بیست سانتی چطوری؟
راننده مثل بره حرف گوش میکنه!

پس ای دوستان! یس را برای خر نخوانید. یس مستمع خودش رو داره. مطمئن باشید که اگر بی شعورهای اطراف شما این چیزها رو می فهمیدن (که می فهمن چون بی شعور هستن اعتنایی نمی کنن) یک یا دو بار اشاره کافی بود و فقط و فقط باید به زبانی از جنس خودشون یا یک ابر بی شعور برخورد کرد. این چیزی بود که یکی فهمید که خیلی تغییرات توی این مملکت اتفاق افتاد و یکی نفهمید و چیزی هم اصلاح نشد!!!

   + سعید ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

قاتل و مقتول هر دو مشکی

 

اول از همه اینکه قاتل و مقتول جریان کشته شدن روح الله داداشی هر دو ماشین مشکی داشتن. مقتول آزرای مشکی و قاتل پراید، هر کدوم به قدر بضاعت خویش! تاکید من بر روی رانندگی و استاندارد سازی معابر و خیابون ها و ماشین ها به همین بر میگرده که قویترین مرد جهان و ایران کشته میشه در حالیکه همه چیز از برخورد آینه به آینه این دو تا ماشین شروع میشه. شاید در این مورد هر حالت دیگه ای هم به درگیری منجر میشد اما خدا میدونه منشا خیلی از این درگیریها و خشونتها و بعضا قتلها و پرونده های دادسراها مربوط به همین چیزهای ساده است اما وقتی که خونی ریخته میشه ارزش رسانه ای پیدا می کنه. بماند که همه چیز تا به امروز موءید مطلب من با عنوان "رانندگی در ایران" در بخش "مشکی رنگ جُرمه" بوده اما باز هم میگم که این هم یکی دیگه از مثالهای بارز ما. اگر اهل روزنامه خونی مخصوصاً صفحه اجتماعی (حوادث) باشید بد نیست از امروز یک آماری راجع به این دو مورد بگیرید.


1.    رنگ مشکی خودروی مجرم
2.    تعداد قابل توجه خودروی پژو پارس

مطمئنم که نتیجه اش برای شما تعجب آور خواهد بود.

مطلب دوم اینکه به نظر من وقتی که مردم (عابرین پیاده) از وسط شمشادهای وسط بلوار درست مثل جاده های وسط جنگل یهو می پرن جلوی ماشین شما دیگه استفاده از تابلوی ذیل بی معنیه! چون در این تصویر یک آدم داره روی خط کشی راه میره.




بلکه توصیه می شود به مقتضای مکان از هر یک از تابلوهای ذیل استفاده شود که به نظر می رسد به مراتب با مسمی تر و واقعی تر است. دست کم راننده از همه جا بی خبر خودش را برای مقابله با حرکت اردک گونه یک خانواده (همان گله) که در یک بزرگراه در زیر سایه پل هوایی عابر پیاده پشت سر هم حرکت می کنند آماده می کند و این پدران و مادران جنت مکان در جلو و مابقی بچه ها در یک دنباله سه چهار متری پشت سر آنها آهسته قدم بر می دارند چون شبیه آدمیزاد نیستند و بیشتر به غاز و اردک و قورباغه و ... شبیه اند.  


 

آنهایی که پشت رل نشینند بهتر میدونن که عده ای آسفالت خیابون رو با پاساژهای بالای شهر اشتباه گرفتن. این تصاویر توصیه می گردد.

 

و این هم تصویر با معنی و کاملا مفهوم برای بسیاری از عابرین با اتکا به قوه تخیل و شبیه سازی ذهنی رانندگان خوب!

و سر آخر اگر مردد بودید که کدوم تابلو برای کجا مناسبه تصویر زیر شاید به شما کمک کنه.

 

پ.ن: جای همه طبیعت دوستان خالی هفته پیش رفته بودیم ارتفاعات خنک ماسال در غرب استان گیلان. بدون استثنا تمامی گاوهای محلی در شانه خاکی جاده ها حرکت می کردند! گاوها هم به مرور جای درست تردد را یاد گرفتند! بدون 2500 سال سابقه تمدن.

تصویر ذیل صرفاً تزئینی نیست بلکه برای بسیاری کاملاً جنبه آموزشی دارد.

درست یک روز پس از نوشتن این مقاله صبح روز چهارشنبه این یک مقاله مبسوط چاپ شد. لطفا به تطابق متن با تصویر درج شده در مقاله و ریشه درگیریها دقت کنید. لینک فایل ادیت شده مقاله.

   + سعید ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()