پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

آنسوی هتل بزرگ داریوش

 

نگاهی متفاوت به هنر، صنعت و مهمان نوازی آریایی در اقامتگاهی هم نام و هم شکل ایران باستان

 

وقتی هزینه و محدودیتهای سفرهای خارجی زیاد میشه و زمانی اندکی هم برای گردش داری شاید کیش بهترین گزینه باشه، مخصوصا توی این فصل. هتل بزرگ داریوش که چند سال پیش که فقط برای دیدنش باید چند هزار تومان پول می دادی بهترین گزینه بود هر چند که به قدر یک سفر مفصل به دبی یا ترکیه خرج بر می داشت اما از غر و فر این بساط ارز و پلیس بازیش معاف بود.

در مبدا به ما یک لیست متصل به واچر (Voucher) دادن که هر چی که کنارش تیک داره رایگانه. بجز اینترنت اهمیتی هم نمیدم چون برای من که زیاد آبکی نیستم استخر و جم (gym) و اینجور چیزا بود و نبود یا پولی و مجانی بودنش فرقی نمیکنه اما این دفعه داستان فرق میکرد که بعداً بهش می رسیم.

تا دو روز پیش وقتی به یکی میگفتی من  VIP یا CIP هستم فکر میکرد یا داری فحشش میدی یا اینها یه چیزایی تو مایه های CIA و KGB است اما این روزها به یمن تقلید مدیریت شده و کپی برداری هدفمند روز به روز به چیزهای خوب وارداتی از غرب و شرق که در ایران کاریکاتور میشن اضافه میشه. یکی دیگه از این کاریکاتورها خدمات ویژه است که مهمانان هتل داریوش در کیش از اون بهره مند میشن. یعنی بجای اینکه در پای پلکان هواپیما سوار اتوبوس بشی اسمت رو که با یک ماژیک آبی  و بدخط روی یک وایتبورد نوشته شده دست یکی آقای سیبیلو می بینی که با سر اشاره میکنه به سمت یک مینی بوس که بیست متر اونطرف تر پارک شده و بعد از پنجره مینی بوس رفتن اتوبوس عمومی را مشاهده می کنی اما از راننده مینی بوس خبری نیست. بعد از تخلیه کامل یک هواپیمای پهن پیکر راننده سر و کله اش پیدا میشه و با یک نیش گاز می رسیم به همون جایی که باید برسیم. روی مبل می شینیم و برای ما چای میارن. تگ (Tag) چمدونمون رو از ما میگیرن. من ندیدم چطوری اما اصلاً نیازی هم به گرفتن تگها نبود چون خیلی ساده صبر میکنن که همه عادی ها  غیر خاص ها چمدوناشون رو از روی نوار نقاله بردارن و هر چی موند طبیعتاً مال ماست. بعد از حدود چهل دقیقه انتظار میگن بفرمایید و ما می فرماییم. می بینیم که چمدان ما کنار در همون مینی بوس روی آسفات قرار گرفته و راننده از داخل ماشین با صدای بلند میگه هر کی چمدونش را بیاره توی مینی بوس!!!!! دسته چمدون همسفر ما کنده میشود... قضا بلا بوده... فدای سرت...! فکر کنم اگر عادی بودیم راننده تاکسی ما چمدونمون رو میذاشت توی ماشین اما ما خاص هستیم و باید خاص برخورد کنیم پس 30 کیلو چمدون رو یک دستی می بریم بالا و می ذاریم روی یکی از صندلی ها.

راه می افتیم و یهو یک صدای شبیه ضبط شده به ما خوش آمد میگه...! ای بابا! به جز راننده که کسی اینجا نیست، پس کی داره حرف میزنه؟ سرک میکشی می بینی که خود راننده است که یک دست فرمون و یک دست میکروفون رو دست گرفته و داره توضیحات میده. موزیک شاد هم داشت پخش میشد که خودش کم و زیادش میکرد. یعنی هم رانندگی میکرد، هم مدیریت دستوری و نظارتی چمدونهای ما رو به عهده داشت، هم DJ بود و هم تور لیدر... توی ذهنم بود که توی مسیرهای مستقیم فرمون رو ول کنه و بیاد وسط مینی بوس یک بابا کرمی، غر کمری یا بریک دنسی هم بزنه که رسیدیم هتل بزرگ داریوش.

ما مراسم خوش آمد یا سافت درینک (soft drink) نداشتیم و حتی ما به سمت پذیرش هم راهنمایی نشدیم و هر کس مثل یک زامبی به گوشه ای بی هدف راه می رفت. به میز پذیرش که رسیدیم واچرها رو از ما گرفتن و گفتن یک جا بشینیم که صداتون کنیم. عرف اون جاهای غیر متمدن دنیا که شاید 300 ساله تمدن دارن اینه که میز پذیرش اگر قدر یک استخر هم عرض داشته باشه افراد به صورت عرضی قرار نمیگیرن بلکه پشت سر هم و با فاصله هستن. آهان! راستی! کنار پذیرش تابلو فرش بزرگی بود که اعلامیه حقوق بشر کوروش رو توش نوشته بود و مسوول پذیرش هم کراوات داشت! به نظر من کاریکاتور از این خنده دار تر نداریم که اینها هر فن و ادا و اطواری که تونستن تقلید کردن جز اون چیزایی که توی همون تمدن نداشته اش بهش اشاره می کنن. هی اومدن و جا زدن و رفتن و ما منتظر و دیدیم که نمیشه و مسوول پذیرش هم که آخر شعور بود یه باز از خودش (از من که هیچ) نپرسید این آقا واسه چی اینجا دست به سینه ایستاده و داره من رو نیگاه میکنه. الحق که حال و هوای ایران آریایی و تمدن 2500 ساله رو میتونستی حس کنی.

کارتهای اتاق رو که تحویل گرفتیم و وارد اتاق که شدیم کم مونده بود که پاشیم بریم و هتلمون رو بی هیچ حرف و حدیثی عوض کنیم. یک اتاق کوچیک با امکانات خیلی ناچیز، سرد و بدون کف پوش و یک سرویس بهداشتی کهنه و یک تخت یک و نیم نفره. اینها مهم نیست! مهم اینه که اتاق ما رو به دریاست و در هتل بزرگ داریوش قرار داره و مهم نیست که شما سردته و با کوچکترین تکون از تخت پایین می افتی. حالا یک و نیم میلیون تومن هم واسه چهار شب داده باشی... کی اهمیت میده؟ کوروش آسوده بخواب که ما هم داریم زور می زنیم آسوده بخوابیم اما نمیشه...

اوج خنده در اینجاست. من معمولا به بلمنی (Bellman) که اتاق رو تحویل میده انعام میدم اما چون سرویس فرا انتظار بود انعامی در حد کف گرگی شاید آریایی تر بود که منصرف شدم. بلمن که رفت و در رو بست... اما نبست... آیا بست؟ بله بست! اما نبست... بسته نشد؟ چی شد؟ شازده رفت و ما مونده بودیم با درِ اتاق هتل پنج ستاره ای که هر کار می کنی بسته نمیشه... زنگ میزنیم به پذیرش... یک آقای ژیگول با کراوات (دقت بفرمایید! مهم کراواته... مهم ظاهرسازی و مسخره بازیه که ما در ایران استاد بلامنازع کارهای صوری، بی خودی، مسخره و بی فایده اما متظاهرانه، پر خرج و بی مغز هستیم) میاد و زیر در رو میگره و درست مثل کسی که میخواد برای کسی دستش رو قلاب کنه که از دیوار بالا بره اون رو به بالا هل میده و شیوه تعمیر در موارد بعدی رو هم به من آموزش میده ! اگر در بسته نشد زیر در رو میگیری و اینجوری به بالا فشار میدی و بعد یک تقه میزنی و بعد بسته میشه! شب خوبی داشته باشید آقا و ما  هم قطعاً خواهیم داشت. اتاق سرده و هر کاری میکنی گرم نمیشه و بیرون از داخل سرد تر. آیا میشه داخل اتاق آتیش روشن کرد؟ چرا اونوقت به ذهنم نرسید؟

روی در همه اتاقها طبق قانون باید کروکی اتاق و مسیرهای خروجی و اضطراری نصب شده باشه حتی هتل های بی ستاره... اما هتل بزرگ داریوش این رو نداشت. مهم نیست! ما کلاً درس نمی گیریم که تخت جمشید و اون کاخهای عظیم پارسه با همین آتیش سوخت و این هتل سر هم بندی شده که جای خود داره. با این حساب شاید پارسه هم به خاطر همین چیزها سوخته و گناهش رو انداختن گردن اسکندر و اقوام مهاجر ...! لابد اقوام مهاجر اومدن و تک تک نشانه های اضطراری 200 اتاق این هتل رو کندن و با خودشون بردن...! اگر طلبه باشی اسنادش هم موجوده...! زنده یاد علی کردان آشنای اینکاره داشت.

شب که به صبح میرسه وقت صبحانه است. اما چه صبحانه ای... خوب و بدش رو کار ندارم و نظری هم نمیدم چون صبحانه خور حرفه ای نیستم. موضوع خنده دارش حرکتهای مارپیچ، زیگزاک، هل دادن، حرکت برعکس و اینگونه حرکات متمدنانه بود که مهمانان خاص این هتل از خودشون نشون میدادن.  پای میز صبحانه که میشینی میبینی یک چیزی کمه، دستمال سفره یا همون نپکین (Napkin). یک آقای کوتاه قد مسن با کراوات زرد که سر جیبش سمتش رو نوشته بود "استقبال مهمان" میون میزها راه میرفت. صداش زدم که دستمال سفره بیاره نمیدونست چی هست! گفت همونایی که سر یقه شون میذارن؟ گفتم آره! رفت که بیاره که نیاورد. مهم اینه که ایشون تظاهر به خدمت و ارادت کنن و اصلاً مهم نیست به شما به دروغ وعده کذب بده اون هم در زیر مجمسه های (بتهای) هخامنشی داریوش که بنا به قول خودشون دعا کرد که ایران از شر دو چیز یعنی قحطی و دروغ مصون بمونه که می بینیم بنده خدا دعاش هم مستجاب نشد! ظهر وقت ناهار دوباره بهش گفتم یک پسره گارسون آبادانی بود به این رسوند که نپکین میخواد. اون هم یکی برام آورد که عکسش رو می تونید این زیر ببینید. فکر کنم این هم جزو اشیاء بازمانده از حریق پارسه بود.  تا روز آخر هم بساط همین بود که من از ایشون هی به زبون نپکین خواستم و ایشون یا نیاورد یا اینطوری آورد! قصد آزارشو نداشتم چون به قول دوستام من چونه ام سوراخه و غذا معمولا روی لباسم میریزه و چون دو دست لباس بیشتر همرام نبود به فکر عفت عمومی جامعه هم بودم حق داشتم که بخوام مصونیت حاصل کنم.

حوصله بازار گردی نداشتم پس گفتم برم استخر! اون بالا گفتم که آبکی (آبکی در اینجا به معنی اهل آبتنی و آب بازی نبودن است و معنی دیگری نمیدهد) نیستم اما دیدم چون پای چپم ورم کرده بود که توی همون کیش بخاطش رفتم بیمارستان و دکتر گفت که شاید نیش حشره باشه ترجیح دادم راه نرم و برم استخر. استخر کجاست؟ اینجا؟ توی فضای آزاد؟ آهایییییییی؟ هیچ کی اینجا نیست؟ یک آقایی اون گوشه بود و لم داده بود. ازش پرسیدم اینجا صاحاب نداره و اون هم گفت که نه! من خودم اینجا مهمون هتلم. با هم رفیق شدیم و لخت شدیم و با همدیگه راجع به عمق این استخر بحث و تبادل نظر می کردیم و سر انجام عمیق ترین عمق براوردی ما 190 سانتیمتر بود اما وقتی توی آب سرد شیرجه زدیم  فهمیدیم که دست کم سه متر عمق داره...! این عدد سه متر رو غریق نجات مسوول و وظیفه شناس استخر هتل گفت که یک ساعت و نیم بعد سر و کله اش پیدا شده. نه نشان عمقی و نه اعلان خطری و نه محافظی هیچی در اونجا نبود و دو نفر بی خبر مشغول آبتنی بودن که یکیش من.  خانمها هم بدون هیچ ممانعتی نظاره گر ما بودن که این نیز بر آمده از نجابت خاتونهای این خاک پر گهره! (استخر ساعت داشت و ما توی ساعت خودش رفته بودیم)

آقای ثابت بنیانگذار این هتل و نمایش دلفین شاید فکر خوبی توی ذهنشون بوده اما کار رو به کاردونش نداده بودن و مثل خیلی دیگه از کارهایی که توی این مملکت بر مبنای سر و صدا و تبلیغات و مانور و نمایش و اصل "فقط بشود هر چه شد شد" انجام میشه جلو رفته بودن. هتل در حال فرسایش و خرابی بود که در تصاویر زیر هم بخوبی می بینید. حتی خود کارکنان این مجموعه هم به این موضوع و عدم مدیریت و رسیدگی مناسب اذعان داشتن. شخصاً درجه واقعی این هتل رو بر مبنای چند ده تجربه ملی و بین المللی خودم از هتلهای مختلف بین 3 تا 4 در نظر می گیرم و اگر فقط اتاق و خدمات این هتل با هویت ایرانی و آریایی و هخامنشی رو با مشابه خارجی خود در دبی، دوحه و مدینه (کشورهای عربی همسایه که نه داریوش ما رو داشتن، نه منشور، نه کوروش و نه این ویرانه های پارسه و...) مقایسه کنم در حد هتلهای درجه 3 پلاس هستش و نه بیشتر. توالت هم با جهت قبله کمتر از چهل درجه زاویه داشت. در مواردی مثل کمبود لوازم و فقدان علائم و اشکالات جدی اعم از نبود غریق نجات در ساعات کار استخر، اینترنت کم سرعت یا سیگنال ضعیف و خرابی و فرسودگی شایع، عدم تفکیک اتاق ها و طبقات سیگاری و غیر سیگاری و.. شاید اگر ممیزی دقیقی صورت بگیره بشه جواز فعالیت این مجموعه رو زیر سوال برد.

نام هر برند از جمله یک هتل باید متناسب با ویژگیهای همون مجموعه باشه. حالا که نام داریوش بر روی این هتل اومده و داریوش فردی فهیم و بزرگ بوده که بر شرق و غرب مدیریت میکرده نباید اسیر یک چنین جوی باشه که سنخیتی با پاکی، نیکی و راستی نداره. آیا همه اینها بر آمده از  کردار نیک، اندیشه نیک و گفتار نیکه؟ آیا ناشی از مهمان نوازی است که مهمان مخصوص خودش چمدون رو ببره توی ماشین؟ آیا از مهندسی و نظارت دقیق معمارها و مهندسین آریایی هست که درب یک اتاق بسته نمیشه؟ آیا از هوش سرشار آریاییه که یک تابلوی خطر یا نشان دهنده عمق یک استخر در محوطه باز که حتی شبها و در تاریکی هم حفاظی نداره به چشم نمی خوره؟ آیا باور میکنید که زمان خروج از هتل در فهرست هزینه ها من یک بسته چیپس میوه بود که من ازش متنفرم و بعد که به مسوول کراواتی صندوق میگم من این رو نخوردم به من یک کاغذ میده که برای یک بسته چیپس اینو بنویسم و تعهد مکتوب و امضا بدم؟ عین همین موضوع در همین دبی عربی فسقلی یا به قول خودشون سوسمار خور اتفاق افتاد و صندوق دار هتل حرف من برای آیتمی به مراتب گرون تر بی هیچ مکثی پذیرفت و پوزش هم خواست. کدوم مهمان نوازی یا کردار نیکی؟ کدوم اندیشه نیکی به خودش اجازه میده که فکر کنه که من برای 2000 تومن دارم به تو صندوقدار دروغ میگم که باید اون رو گواهی و امضا کنم؟  اون هم از مهمونی که نزدیک به دو میلیون تومن ازش پول گرفته شده. البته من موقع ناهار مکرر میدیدم که مهمونها میوه ها رو از قسمت سلف سرویس یواشکی بر میداشتن و میگذاشتن توی کیف و جیبشون و خوشحال و خندون و با نیشی باز و سرمست از حس پیروزی و موفقیت و غرور میرفتن بیرون.

بیاید دست کم با خودمون صادق باشیم! ما که نمی تونیم به هر قیمتی شده و با هر حربه  و شگردی صحیح و نا صحیحی یک حقیقت رو به یک توهم وصل کنیم. به جای اینکه به تعداد ایرانی های دنیا ما استثنا و توجیه بیاریم تا این که یک عده یا یک چیزهایی در 25 قرن پیش زیر سوال نره راه به جایی نمی بره. چه اشکالی یک جوون ایرونی بدونه که حکام هخامنشی  ما در حمله به یونان آتن رو به آتیش کشیدن و تقریباً چیزی از آتن باقی نموند و این قبل از حمله اسکندر و حریق پارسه بوده؟  ما در یک هتل و در محیطی که حداکثر تلاش برای شباهت اون به ایران باستان انجام شده داریم این چیزها رو می بینیم و لمس می کنیم. دیگه چقدر این گرفتاریها رو گردن اعراب و اسلام و نفت و شرق و غرب و انگلیس و روسیه و ... بندازیم؟ تو هتل داریوش و برای یک سفر تفریحی چهار روزه این بساط ماست و این واقعیه، سند داره، ملموسه ولی اونچه که در تاریخ (اعم از کذب و صحیح، قلیل و کثیر، مختصر و مفصل) اومده برای ما شده همه چیز . سریع و کامل و متعصبانه قبولش میکنیم. یک عده که به جز سادات جلیل القدر حتی اسم و شغل جد خودشون رو در 100 سال پیش اصلاً نمی دونن میان و خودشون رو به چیزهایی ربط میدن که عقل جن هم بهش قد نمیده و در علم آمار و احتمال تقریباً به یک جوک بیشتر شبیهه. بیاید این راه رو کوتاهش کنیم و بگیم که ایران همینی بوده که می بینید یا اینکه اگر ایرانی بوده همین بوده یا همه اینهایی که در این سرزمین گربه شکل زندگی میکنن اصلاً ایرانی نیستن و هیچ ارتباطی با اون ایران موهوم در کتابها ندارن.  اینجوری تکلیف ما با همه چیز از جمله هتل بزرگ داریوش معلوم میشه و ان شالله اگر عمری بود خاطرات خودم از هتل برج العرب دبی هم خواهم نوشت تا معلوم بشه که یک تمدن کتابی 25 قرنی هستش که در امروز پیشرفت و اعتبار و احترام و عزت میاره یا یک عقل سلیم و تلاش و تدبیر سالم هستش که اینها رو فراهم میاره حتی با قدمتی کمتر از 75 سال.

 

 جلوه ای از هنر و صنعت ایرانی 

ظاهر مهمه... کسی که اینجا رو نمی بینه و مهم نیست... کی به کیه... چراغ میخواد چکار؟

این چهار نقطه محل میخ قفل زنجیر در بوده اما دیگه ازش خبری نیست

ایرانیها از گذشته به تمیزی و بهداشت شهره بودن (البته اینطور میگن)

آیا در اینجا ببر نگهداری میشده؟ شاید!

اینجا زیباست و ظاهر خوبی داره اما فقط ظاهر مهمه چون آب سرده و شاید به قیمت جونت تموم بشه... محل فوت: هتل 5 ستاره بزرگ داریوش... کلاس خوبی داره

دستمال گردنی که بعد از چند بار تقاضا به من داده شد

 

و سر انجام تصویر سازی و خرج برای یک تابلو فرش چند میلیونی که این آموزه های بی فایده و موهوم رو به گوشه ای بذاریم و کنار همین تابلو با مهمونیم اون کاری رو بکنیم که بالا شرح داده شد. ظاهرسازی فخر فروشی و تکبر به گذشته و غرور به چیزهایی که کسب نشده در کنار هر غلط و خبطی که فکرش رو بکنی... این تضادیه که من رو رنج میده

   + سعید ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

راز ترقی


یکی دیگه از ویژگی هایی که من در سایر ملل شرقی و غربی دیدم شاخص های پذیرش بالا بود. به طور قطع من چند هزار برابر با ایرانی ها بیشتر گپ و گفت داشتم اما دو واکنش خاص رو از یک چینی و از یک روس می تونم مثال بیارم که از ایرانی ها ندیده بودم. من فکر میکنم که اونها شنونده ها بهتری هستن و دهنشون به میزان معقول تری نسبت دهنشون کار میکنه.

در یک رستوران در مسکو مشغول صحبت بودیم که من جمله کوتاهی در مورد احکام گفتم و خانمی که اونجا بود کیفش رو باز کرد و کاغذ و قلمی برداشت و از من خواست که اون دو سر فصل و تعریف رو دوباره بگم و من هم گفتم.
مورد دوم در مورد یک جوون چینی بود که دو توصیه بهش کردم و اون هم رفتار مشابهی بروز داد و هر دو رو به دقت نوشت.
اینها چیزی از من کم یا زیاد نمیکنه اما مطمئنم که بارها و بارها خود ما چه به عنوان گوینده و چه شنونده توی چنین وضعیتهایی بودیم ولی اینکه کدوم یکی از ما حاضر به بروز همچین واکنشی باشیم من احتمالش رو خیلی کم می دونم. حق پذیری و شنونده بودن یکی از اون رازهاییه که در ترقی واقعی غرب و شرق خیلی موثر بوده و حق داریم که به این نکات واضح اخلاقی و اسلامی تعبیر «راز» رو بکار ببریم چون شاید میلیون ها بار شنیده باشیم اما هنوز برامون عجیب و راز آلود و بیگانه است.

   + سعید ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()