پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

روایت تصویری پسر ایرانی از گاو بازی واقعی (بخش اول)


دو بار بارسلونا رفته بودم اما این بار نمیشد از گاوبازی گذشت. از یک پیشنهاد لفظی ساده شروع شد اما وقتی فهمیدم که همین زودیا قراره که بساط گاوبازی از کاتالونیا جمع بشه پی کارش رو گرفتم.

عصر حدود ساعت شش بود و توی صف ایستادم تا بلیت بگیرم. هفت جور بلیت داشت! اونایی که میخواستن گاوبازی تماشا کنن دو تیپ بودن. یک جوونای توریست و دو پیرمردهای بومی!!

یک عده جلوی در ورودی یک عده سوت و جیغ و پلاکارد و سر و صدا راه انداخته بودن که مثلا ما حامی حیوانات هستیم و این کار رو نکنید. یکی از همین پیرمرده های تیپ دو که کنار من بود به اسپانیایی رو به من غرغر کنان گفت: اینا گاو رو میخورن ایراد نداره اونوقت کشتنش بده!! ما هم با یک "بله" تایید مشتی بهش تحویل دادیم. میدونستید که "بله" "Vale" در اسپانیولی همون Ok  هست؟!

این یک نما از کفش من با Back Ground  میدان ماتادوری! مارک کفش: ZARA


رفتم جایگاه بالا. جای جالبی بود. دید خوبی هم داشتم. سمت چپ یک گروه موسیقی بود که سازهای بادی و کوبه ای داشتن. مارش میزدن. با یک ربع تاخیر یک سوار خوش تیپ وارد شد و همه تشویق کردن.



کل تیم نمایش برای ادای احترام اومدن و به افرادی شبیه ژنرال و سناتور تعظیم کردن و رفتن.



تا اینجا فکر می کردم که موضوع شوخیه اما یک در باز شد و یک گاو عصبانی اومد تو  و افتاد  دنبال این یارو. اصلا فکر نمیکردم این کار هیجانی هم داشته باشه. همه ساکت شده بودن و صدای نفس های گاو رو می شد شنید. حدود 10 سال پیش یکی از دوستان اسپانیایی پدرم یک نوار ویدئو سه ساعته فقط گاوبازی برام فرستاده بود! البته واقعا بیش از یک ساعتش رو نمی شد دید!



اولین نیزه رو به بدن گاو میزنه! یک عده تشویق میکنن و یک عده میگن: ووو....! شاید باور نکنید که چقدر شاخ و بدن گاو به بدن اسب و سوار نزدیکه.


ادامه دارد

پ.ن: با عرض پوزش یک تصویر فجیع از یک ماتادور بدشانس گذاشتم تا به عمق خطر و هیجان این برنامه بیشتر پی ببرید. اینجا رو کلیک کنید.

   + سعید ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠
comment نظرات ()

انتقام سیاه!

 

یک روز از همین روزا داشتم رانندگی می کردم که یک پژو مشکی با زاویه کمی داشت میومد به سمت چپ یعنی درست مسیر حرکت من. حین این که دستم رو گذاشتم روی بوق اما ترمز آنچنانی نگرفتم تا اون از رو بره اما از رو نرفت و آینه ملعونش بوسه زد بر آسفات خیابان و بعد یک خودروی توفیق دار از روش رد شد که صداش جیگر آدم رو حال می آورد. زدم کنار و طرف اومد پایین. اگر از اون شرحی که من تا به حال از این تیپ راننده ها و پژو مشکی دار ها توی این وبلاگ دادم یک نقاشی میکشیدن از این بهتر در نمیومد که این طرف شبیه اش بود. شیکم گنده، پیرهن صورتی و یقه باز. یعنی آخر لاشی بودن! توافق کردیم که پلیس بیاد و این حین یک چیزی ذهنم رو بد جوری مشغول کرده بود و اون هم اینکه همه چیز این یارو با لیست من جور بود به جز سیگار! هر لحظه ممکن بود پلیس برسه و مجبور به ترک محل بشیم. حتی یواشکی داخل ماشینش رو چک کردم تا یک پاکت سیگار ببینم اما نبود. پیش خودم تصمیم گرفتم که ازش بخوام که یک نخ سیگار بهم بده که مثلا من هم سیگاری هستم و اوضاعم بی ریخته. متنفرم از سیگار و سیگاری. دو دقیقه نگذشت که رفت توی ماشینش و داشبوردش رو باز کرد و یک پاکت سیگار مشکی در آورد و دود کرد رفت هوا! جون تو این قوانین من داره با قوانین نیوتن آینه به آینه جلو میره.حریف می طلبیم.

 

 

   + سعید ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦
comment نظرات ()

هنر نزد ایرانیان است و بس!


نمیگم پفک و هله هوله دوست ندارم اما خیلی کم می خورم. زمانی که چی توز ایرانی تو بازار ایرانی ترکونده بود حتی کار تا به یک جاهایی پیش رفت که یک عده میگفتن چی توز خارجی تقبلی هم هست و یا این که صادرات داره غافل از این که چی توز ایران یک سرقت هنرمندانه از  Cheetos آمریکاست. یک پلنگ با عینک دودی که کاراکتر اصلی این برند معروف بود با یک میمون ایرانی تعویض شد. این داستان به اینجا ختم نمیشه و چون ما خیلی هنر داریم و توی هوش و تمدن دیگه آخرش هستیم به همین بسنده نشد و به جای اون چاکلز وارد بازار میشه که با حذف نقطه های روی بدن کاراکتر Cheetos امریکا یعنی ‍Chester Cheetah یک سرقت جانانه دیگه صورت می گیره. با این حساب اسم رو یکی میدزده و کاراکتر اصلی رو یکی دیگه. (تصویر Chester Cheetos ‌اصل رو در پایین ببینید و مقایسه کنید. البته تصویری از چالکز ایرانی پیدا نکردم)

chester Cheetah

ماتریس صبحگاهی

 

صبح ها که از خواب پا میشم

مثل گلا وا میشم

یک کمی غر غر میکنم

لگد به ماشین می زنم

با کسلی می رم بیرون

توی مسیر بوق می زنم

 

این شعر بی سر و ته رو ولش کنید. خلاصه اش میخواسته این رو در آخر بگه که یک روز صبح پشت چراغ قرمز تو ماشین بوده بعد از توی آینه نگاه میکنه می بینه یک خانم با عینک آفتابی مشکی بزرگ پشت سرشه. بعد سرش رو بر می گردونه به چپ می بینه که یک خانم با یک عینک آفتابی مشکی بزرگ سمت چپشه. بعد راست رو نیگاه میگنه می بینه یک خانم با یک عینک‌ آفتابی بزرگ مشکی اون ور پشت فرمونه. آینه وسط ماشین جلویی رو نیگاه میکنه همین رو میبینه! والله همه عینکها عین هم بودن. چهارتایی ما رو دوره کرده بودن  و پیش خودم گفتم گیر این ماتریسی ها افتادیم. راستی آمار ماشین های مشکی که راننده زن (!) طبق آخرین آمارم 15 درصد رشد داشته!

 

وسطی یا سمت راستی! مسئله این است

 

مثل یک شهروند خوب منتظر بودیم که عرض یک خیابون اصلی رو قطع کنیم بریم وارد خیابون روبرو بشیم. منتظر شدم یک خانمی که نسبتا آهسته می روند -اما توی لاین سرعت - رد بشه. پشت سری هم بوق می زد که یالا برو دیگه! من هم دستم رو از پنجره آوردم بیرون به نشانه این که "بیا از روی ماشین من بپر" یک علامت محترمانه دادم. مشغول تبادل فرهنگی بودیم که اون خانوم بدون ترمز زد به ماشینی که اون سمت خیابون منتظر عبور بود! ماشین روبرویی رو از دور هم می شد دید اما اصلا بدون ترمز زد بهش و جالبیش از اینجا شروع میشه که وقتی ماشینش خورد به جای ترمز گاز رو تا ته فشار داد و با حداکثر سرعت اومد سمت من. هیچ کاری نمی شد کرد جز بوق ممتد که شاید یک کنده ای یا بشکه نفتی توی کله اش جرقه بخوره فرمون رو دیگه عوضی نگیره سمت ما که میلیمتری به خیر گذشت! تصور کنید شما به عنوان عابر پیاده جای من بودید! البته ما توی ماشین بودیم. به خیر گذشت!

 

   + سعید ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩
comment نظرات ()