پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

مزرعه حیوانات

همین اول بگم که تیتر "مزرعه حیوانات" واسه این نیست که میخوام یک متن دیگه درباره جامعه بنویسم بلکه این حیوانات اغلب روی چهار دست و پا راه میرن.

یک باغچه ای بیرون شهر هست که از خیلی وقت پیش یک سهمی توش داشتیم اما کسی سراغش نمی رفت تا این که چهار تا جانور کاری کردن که برنامه ثابت آخر هفته ما اون هم صبح زود این باشه که 20 کیلومتر بری و 20 کیلومتر هم برگردی که چی؟ چند تا زبون بسته چشم براهت هستن. این باغچه باغبون و نگهبان و تشکیلات و استخر هم داره اما ما توجهی بهش نمی کردیم. داستان ما از زمانی با این باغچه جدی تر شد که سگ باوفای باغ هشت تا توله به دنیا آورد که خیلی با نمک و شیطون بودن. ما هم دست برادرزاده ها و خواهر زاده ها رو می گرفتیم می بردیم اینا رو تماشا کنن و غذایی بدن. مادر این سگها از یک نژاد اصیله که دو سال پیش توسط یک کارخونه دار به اینجا آورده شده بود. یک سگ شناسنامه دار و مرتب به اسم فینیکس. این سگ فوق العاده باهوش و مفید اما گوشه گیره. یعنی برعکس بچه هاش و بقیه سگهای محلی که پیش ما میان این همیشه فاصله 15 متر رو رعایت میکنه. ما هم با غذا و سوت و فحش و هر چی بلد بودیم نتونستیم حتی 5 متر از این 15 متر رو کم کنیم. تا این که چند ماه پیش یهو سر و کله یک بچه گربه پیدا شد. یک گربه نر سفید و توسی که صورت قشنگی هم داره. از بد روزگار این گربه درست وسط باغی با چهار سگ گردن کلفت سبز میشه اما گربه ها کارشون رو خوب بلدن. اوایل خوب یادمه که این گربه از شر سگها مخصوصا توله های فینیکس بالای درخت بود و دائم میو میو می کرد اما تا یکی دو نفر آدم می دید می رفت کنارشون چون فهمیده بود که وقتی آدم ها هستن سگها باهاش کاری ندارن. این موضوع گذشت تا این که گربه بزرگتر شد و الان فقط یک کمی از یک گربه بالغ کوچکتره. دو هفته پیش که رفتیم و یک سری غذای مونده ریختیم واسه این حیوونا همین گربه از دور اومد یکی محکم زد توی صورت همون سگه و غذاش رو ازش گرفت و رفت!!! دیگه سگها از رو رفته بودن و کاری به کار این جانور منفعت جو و دلبر نداشتن. چون هر کی میومد اونجا می رفت خودش رو براش لوس می کرد و سگها همینطور در حسرت این نوازش ها و ابراز علاقه ها نگاه می کردن و حرص می خوردن تا این که یک روز کاسه صبر فینیکس سر اومد. یک روز که گربه رو تو بغلم گرفته بودم و داشتم ناز می کردم دیدم که یک صدای مثل غرغر و سوت از پشت سرم میاد. برگشتم دیدم همین فینیکس 15 متری است که پشت سرم روی دو دست نشسته! همه ما دهنمون باز مونده بود که این سگ از شدت حسادت حاضر شده قوانین سفت و سخت خودش رو بشکنه و بیاد کنار یکی از ما و سرش رو بیاره پایین که آی به من بینوا هم محبت کنید!!!

دیگه داستان ما و فینیکس از همون هفته شروع شد که الان صداش می زنی قشنگ میاد کنارت. میگی بشین میشینه و از همه جالتر این که یکی دو هفته دیگه چند تا توله دیگه هم میاره! نفرت از این گربه چموش رو میشه توی چشم تک تک حیوانات باغ دید . از ماهی قرمز های توی حوض تا مرغ و خروس و اردک و کبوتر و ...!

همین جمعه ای که گذشت دیدم یک ماده گربه زرد رنگ اومده به جمع حیوانات اضافه شده. نمیدونم از کجا اومده اما خنده داریش اینجاست که این گربه نره ما شونه به شونه سگهای باغ ماه راه میره و پز میده پیش این گربه تازه وارده و با خیال راحت غذا می خوره و این گربه جدیده بیچاره فقط میتونه تماشا کنه و میو میو کنه. چون سگهای باغ  دیگه حوصله یک سیاس دیگه ندارن و حسابی محکم گرفتن که از یک سوراخ دو بار گزیده نشن. اما به عقیده من ماده گربه ها کارشون رو خیلی خوب بلدن و کارشون رو هم خواهند کرد. پس باید تا این جمعه صبر کرد و دید.

 
پ.ن: این جمعه ای که گذشت یعنی ٢۴ دیماه رفتیم و دیدیم فینیکس ٧ تا توله آورده و حسابی هم زبون بسته درد داشت. نگهبان باغ میگفت دو روزه غذا هم نخورده اما الان که شما اومدین داره غذا میخوره. توله هاش میو میو میکردن!!! خبری هم از گربه زرده نبود. این گربه نره کلکش رو حسابی کنده بود. چند تا ماهی استخر هم روی آب منجمد یخ زده بودن!

   + سعید ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

تو مو می بینی و اتوبوس نمی بینی!

 

متن رو نوشته بودم پاک شد! ابرو

 

خلاصه اش این بود که یک ماشین تحت تعلیم تماماً زنونه بود که خانومه راننده فرمون رو سفت چسبیده بود و مربی آینه جیبی اش رو در آورده بود و چسبوده بود به دماغش و خط چشم می کشید و آخرش هم نتیجه گرفته بود که حالا میفهمم چرا اینا یک تار مو رو توی آینه می بینن اما یک اتوبوس بیست متری رو توی یکی از این سه آینه ماشین نمی بینن. همین!

این عکس اگه تزئینی نیست پس چیه

   + سعید ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

با وبلاگ پسر ایرانی بیشتر آشنا شویم

 

عنوان: پسر ایرانی Iranianboy

این عنوان در ابتدا "پسر ایرونی" بود که بعد از مشاهده انواع جلف بازی های جورواجور اندکی رسمی تر شد.

تاریخ اولین نوشته:

مرداد 1381  ( 8 سال و 5 ماه پیش)

تاریخ واقعی اولین نوشته به بیش از این بر می گردد که طی گذشت زمانی آن را حذف کرده ام.

تعداد مطالب تا به امروز:

454

تعداد نظرات شما تا به امروز:

3192

حجم فایل پشتیبان وبلاگ:

21 مگابایت

تعداد بازدید:

بیش از 100 هزار بار (تخمینی)

قدیمی ترین دوستان کماکان وفادار:

هورمزد یعقوبی نژاد

از کجا آغاز کنیم؟

تصمیم برای کناره گیری:

هنوز ندارم

 

   + سعید ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧
comment نظرات ()