پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

چه میکنه این سیاست

 

چند وقت پیش بود که تا مدتها یک خبر توی رسانه های ما زیر و بالا میشد. در آلمان یک آلمانی روسی الاصل با چاقو توی دادگاه یک زن مسلمان مصری رو میکشه. خیلی ناراحت کننده بود. کشور ما با مصر رابطه سیاسی درست و حسابی نداره و خیلی محکم روی اسم خالد اسلامبولی قاتل رئیس جمهور مصر وایستاده اما وقتی یک مصری در آلمان کشته میشه دیگه مرزهای ملیتی از بین میره. من هم شدیداً موافقم که مرزها و رابطه ها فقط با عقیده های متفاوت میتونن جدا بشن وگرنه هیچ فاصله مرزی و فیزیکی و نژادی نمی تونه آدمهای هم عقیده رو به جدایی بکشونه.

باز دوباره همین چند روز پیش بود که خبر کشته شدن سیزده سرباز امریکایی در یک پایگاه نظامی در امریکا رو شنیدیم. خبری که اول توی رسانه ها نبود اما کشته شده ها به عدد 13 می رسیدن که تا اونجا که من از خبرنگاری می دونم ((بزرگی)) خودش یکی از مولفه های مهم خبره. خبر اولی چون پای یک طرفش یک مسلمون بود حتی با وجود مصری بودن تلویزیون رو ترکوند. کلی هم تحلیل و کارشناسی از خودشون در وکردن که چطوری این متهم با خودش چاقو برده و اون خدا بیامرز رو زده. بعد یک جای دیگه دنیا یک مسلمون یهو میگه الله اکبر و بعدش هم کیو کیو بنگ بنگ چند نفر رو لت و پار میکنه انگار نه انگار! جالیبش اینجاست که در تشریح قاتل شهیده حجاب گفته میشه ((قاتل نژاد پرست)) اما در مورد قاتل سیزده امریکایی ملیت طرف (بی ذکر اصالتش) بدون عقیده یا دینش تیتر میشه.

میگید قیاس مع الفارق می باشد؟ صبر بفرمایید. یک بچه شونزده هیفده ساله آسیایی الاصل از پای پلی استیشن یا یکی از همین فیلمهای استیون سیگال پا میشه میره تو مدرسه با تفنگ میزه همه چیز رو داغون میکنه و چند نفری هم متاسفانه می میرن و زخمی میشن و خلاصه اش اینکه می ترکونه. خبر این دیگه از فتح ماه مهمتر میشه. کجا؟ اینجا! چرا؟ چون توی امریکا یکی سوتی داده. اسلحه ای که یه جورایی دم دست و مجازه رو برداشته رفته آتیش سوزنده. این ور ماجرا بچه مایه دار توی مرز پر گوهر واسه 40 میلیارد سهم الارث میزنه وکیل و خانواده و ... آبکش میکنه با تفنگی که اصلاً مجاز نیست. اون یکی هم با کلاشینکف میره با همسایه تسویه حساب میکنه. خبرش؟ یک نیم خط وسط سایر خبرها!

من فرق تکنیک با رندی یا کیاست رو با موذی گری خوب می دونم. واسه همین بود که امام علی (ع) این مرد خدا و اسوه همه خوبی ها به صراحت مرز مشخصی بین سیاست دنیوی و اخلاق کشید و در جایی دیگر فرمود اگر حق و باطل مخلوط و ممزوج نبود کسی به باطل نمی گروید.

 

 

   + سعید ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()

گاهی به زیر دست نگاه کن، گاهی به بالای دست

 

ده یازده سال پیش بود که واسه یک کاری باید می رفتیم یک دهات دور افتاده. اون زمان تازه یک هوندا آکورد سورمه ای متالیک که واسه خودش آزرایی بود ما رو روی یکی از صندلی هاش جا داده بود و با چند نفر دیگه می رفتیم. چرا دروغ بگم؟ یک مقداری هم ژست ما رو گرفته بود!

همینطور از ترافیک و دود و تشّهُر (همون شهر نشینی! نمی گم تمدن چون توی شهر تمدنی نیست) که دور می شدیم و خونه ها هی کوتاه و کوتاه تر می شد می دیدم که بچه های کوچیک، مرد و زن هایی که به شکل خاصی می شینن و فقط نگاه می کنن همینطور به چشم می خورن. انگار همین دیروز از فضا اومدن و همه چیز براشون تازگی داره. پیش خودم می گفتم اینها یعنی واقعاً دارن اینجا چیکار میکنن؟ چطور زندگی می کنن!؟ چی از زندگی میخوان و به طور کلی چطور مثلاً میشه بدون یخچال، آمبولانس یا برق سالها زندگی کرد و نکوچید؟

حوصله تبرئه کردن و ماست مالی کردن ندارم اما با اینجور جماعات و محیط ها نا آشنا نیستم. همون اول گفتم که موضوع مال ده یازده سال پیشه و اونایی که 11 سال رو تجربه کردن می دونن که مردم اون زمان به نسبت دغدغه و استرس کمتری داشتن و می تونستن مثل یونانی های باستان برده دار و بی خیال به همه چی هی فکر می کنن، فکر کنن و فکر کنن تا یکیشون لخت عور بپره بیرون بگه یافتم، یافتم!

حالا من این قضیه رو وارونه می کنم. درست مثل نگاه یک توریست اروپایی از یکی از شهرهای ایران. اینکه توی خیابون توی پیاده رو هم از خطر تصادف موتور و ماشین و طیاره در امان نیستی. این که وقتی هر کی هر طوریش میشه فقط یک دارو داره: آب قند! اینکه پرستار و دکتر بدون اینکه حتی یک سوال ساده ازت بپرسن که آیا سابقه یک مرض دیگه نداری فِرت یک سوزن فرو می کنه توی بدنت و وقتی اگر داشتی به سقف و زمین نگاه می کردی یعنی مشکلی نبوده و اگر کف بالا آوردی و شروع کردی به بال بال زدن اونوقت پرستار باشی میگه: آهان! پس این حیوونی حساسیت به مسکّن و کورتون داشته! آخی...!

بعد می بینیم که من و شمای شهری صد برابر از همون روستایی دور افتاده داریم پست تر زندگی می کنیم و یک سری ((باید)) و ((نباید))، ((نمیشه)) یا ((مگه میشه؟)) و ((واجبه)) دور خودمون ردیف کردیم بدون اینکه بدونیم تا همین چند سال پیش نه موبایلی بود، نه اینترنتی، نه دی وی دی و ... و همه چیز هم مرتب داشت کارش رو میکرد. نمی گم بزنیم زیر کاسه کوزهء فناوری ها روز و مظاهر شهرنشینی. میگم جالبه که فکر کنم نگاه یک فرنگی به ما درست مثل نگاه قبلی من نوعی به همون روستایی هاست. تعبیر نا خوشایند بد بدخت و بیچاره رو نمیخوام به کار ببرم اما دیگه جلوی افکار مردم رو که نمیشه گرفت. اگر میشه گرفت بیاید به ما بگید ما هم یاد بگیریم! اینطوری وقتی که داری به چیزهای ممنوعه فکر می کنی فوراً یک متن ثابت به ذهنت می آد که میگه: آدم حسابی! دسترسی به این فکر امکانپذیر نمی باشد؛ در صورتی که فکر شما به اشتباه فیلتر شده است به دایره امور کنترل افکار شهروندی مراجعه فرمایید.

 

 

 

   + سعید ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩
comment نظرات ()

دانشجو، سیاست و دیگر هیچ

 

 

شاید چند سالی میشه که بدون هیچ پیش زمینه مطالعاتی یا خط دهی بیرونی به این موضوع فکر می کنم که چرا یک دانشجو باید فعالیت سیاسی داشته باشه! صادقانه باید بگم که این ایده و مطلب کوچکترین ارتباطی به 13 آبان امسال یا جو بعد از انتخابات نداره بلکه یک کلنجار درونی چند ساله است که مدتهاست میخوام در موردش بنویسم.

بهتره که اول از همه این عنوان پر طمراقی که هر روز از حجمش کم میشه رو تعریف کنیم. دانشجو یعنی ورود یک نفر به دانشگاه با سیاه کردن یک خونه از چهار خونه گزینه های کنکور که از ایشون در مورد فیزیک و شیمی و زبان و ادبیات و معارف و ریاضیات سوالاتی شده. چند جور هم دانشجو و دانشگاه داریم و ماشالله الان دیگه کمتر خونه ای توش یکی تحصیل کرده یا دانشجو نیست.

از اونجا که معمولا ورود به دانشگاه تازه مصادف میشه یا شروع سن قانونی افراد میشه به این نتیجه رسید که ما داریم در مورد یک پسر یا دختری صحبت می کنیم که تا دیروز حق خرید یک خط تلفن به نام خودش رو نداشته* و بین دانش آموزهای مدرسه اش بوده و توی رقابت مارکتینگ قلم چی و گاج و خوج و شیر آوران و بخون بخون یالّا بخون شیمی و فیزیک و عربی و غیره و بعضاً چشم و هم چشمی ننه و عمه و خاله و همساده یک رتبه تک رقمی تا نزدیک پنج رقمی یک دونه از اون کارتهای نازنین رو گذاشته توی جیبش.

بعدش که وارد این شهر فرنگ از همه رنگ شد چشمش رو باز میکنه درست مثل منوی غذا چند تا تشکل دانشجویی می بینه که یک عده اونجا جزو سرقفلیش محسوب میشن. کار فرهنگی و انجمن و بسیج و هلال احمر قبلش (ایام مدرسه) هم بوده. کلاً به عقیده من برای هیچ چیز اگر فضایی نباشه برای کارهای فرهنگی همیشه جا و فضا هست. پس تب و تاب و بگیر و ببند این تشکل های جورواجور و عنوان فعالیت سیاسی دانشجویی واسه تحلیل فوتبال، عکس هفته و مسابقات کتابخوانی نیست.

یک عده از همین دوستان که تا دیروز اصلاً نمی دونستن ((چپ)) معنی به غیر از واژگونی ماشین میده و کلمه پروتوکل از خانواده الکل ها و آلکالین ها نیست چنان شور سیاسی میگرشون که مخالفین عقیدتی همجنس و نا همجنسشون رو تا دم در خوابگاه و خونه اش ول نمی کنن. می افتن توی موج ستون های سیاسی روزنامه ها و وب سایتهای خبری و ماهواره و موبایل و پیامک و سی دی. یک سری ماجراجویی های بی فرجام یا کم فرجام که با وجود این همه دغدغه صنفی و اجتماعی واقعی اصلاً محلی از اعراب ندارن میشن دغدغه اصلیشون که گاهی می بینیم که طرف سه ترم مشروط شد رفت پی کارش و دو نفر انتظاماتچی زیر بازوهاش رو گرفتن میخوان بندازن بیرون هنوز داره یک ریز میگه مدنی، چدنی، راست و چپ و مارکس و توتالیته!

این وسط یک سوال خیلی گنده پیش میاد که این بچه با یک رقابت علمی اومده و باید بعد از این رقابت علمی یک دانش یا مهارت کاری مربوط به همون زمینه بگیره و بره. اما مثلاً یک دانشجوی پزشکی یا مکانیک اصلاً چرا باید خودش رو وارد این سیستم ها بکنه من نمی دونم و تا حالا این سیاست کجای زندگی بوده که سر و کله اش یهو پیدا شده؟ تا یادم نرفته بگم که:

الف) من با نفس آزمون و تجربه آموزی و امتحان یک محیط متفاوت رو اصلاً بد نمی دونم. تازه به نظر من باید به بچه ها از همون کوچولویی توی مدارس در محیط های شبیه سازی شده مسوولیت و فضا بدن تا حتی کارهایی مثل مدیریت، تجارت و خانواده داری و... رو تجربه کنه. البته تعلیمات تنظیم خانواده رو می تونن توی همون دانشگاه بگن؛ فعلاً عجله ای نیست.

ب) علایق و تمایلات فردی حتی برای بررسی زندگی پشه ها برای من محترمه چه برسه به سیاست زدگی و عشق سیاست بودن. پس اگر عده ای با سیاست حال می کنن، خوش باشن. ما هم می دونیم که یک عده ای هم هستن توی این دنیا که خاک و شیشه می خورن و با مار و عقرب میرن لا لا!

مشکل یا بهتره بگم سوالی که من با این موضوع دارم هل دادن دانشجوها و پر رنگ و مهم نشون دادن این مسئله است. یعنی چرا این کشش و تبلیغات برای یک تشکل مفید و انسانگرا و سالم تر مثل هلال احمر که آخرش دست کم یک روزی شاید یک حبه قندی از گلوی یک بی نوایی در بیاره تا جلوی چشممون خفه نشه یا وقتی پژوی وطنیمون آتیش گرفت جز تصویر برداری با موبایلمون کار دیگه ای هم بتونیم بکنیم، نباشه و از طرفی کلی رسانه و هزینه و وقت و انرژس بیاد بره تو شکم چیزی که آخرش همه اش حرف و حرف و حرف و حرفه!

شما که دانشگاه رفته اید چند نفر رو می شناسید که بعد از فارغ التحصیلی پی همون چیزهایی باشن که توی تشکل سیاسیشون بودن؟ چی گیرشون اومد؟ اصلاً دکتر و مهندس و کارشناس تولیدات لبنی این مملکت چرا باید کتاب و تحقیق و وبگردیهای علمیش رو ول کنه ببینه مثلاً شعله سعدی، نمی دونم اون یکی الهام و شوهرش یا زنش (گیج شدم) چی گفتن و چی نوشتن!؟ خنده داریش هم به اینه که همه اونچه که هست و نیست از جایی میاد که دست خود سیاسیونه! توی فیلم اعتراض مسعود کیمیایی هم میاد همین رو میگه. میگه اینا میان حرفهای توی روزنامه ها رو تحویل هم میدن و بلغور میکنن، اسمش رو هم گذاشتن فعالیت سیاسی و خوشن که دارن کار سیاسی میکنن. خب این روزنامه که خوراک روز و ماه و سال شماست از کجا اومده؟ شما زدی توی اون اتاق تشکلت به یک نتیجه مشتی و مرتب رسیدی، فک اون دختره یا پسره روبروت رو هم آوردی پایین؛ بعدش چی؟ شما به من بگو یک دونه تخم مرغ از منتهی علیه یک پرنده افتاد که دلمون به املتش خوش بشه؟ والّا نیفتاد.

شاید نگاه من به این قضیه محدود و غیر واقعی باشه اما جداً من هنوز چیزی توی این فعالیت های سیاسی دانشجویی ندیدم که بخواد برام قابل تامل باشه. ممکنه قبلاً اینطور بوده و یا چند تشکل با سابقه در چند دانشگاه مشخص دارن کار متفاوتی می کنن اما وقتی صحبت از دانشجوی سیاسی یا دانشجوی فعال در سیاست میشه همه رو از همه طیف شامل میشه.

برای آخرین حرف هم از بیخود گنده بودن این دانشجو زدگی باید بگم که هر چند نظر خیلی ها اینه که دانشگاه، همون مدرسه قاطی پاتی شده است اما وقتی می بینی که دانش آموزهای الان شب و روز ندارن واسه همون کنکور و از اون طرف فارغ التحصیلان بی کار یا بی انگیزه ای که تا دیروز روی سر حلوا حلوا میشدن حالا باید آویزون و سرخورده باشن یا میشنوی که کمتر اسمی از همون دانشجوی درس خونده قدیم به همراه تجربه در چند سال بعدش هست می فهمی که باید یک هوا کلاهت رو بدی عقب. مثلاً اون چه موقعیت ویژه ای هستش که مثل برق میره بالا و با وجودی که اگر واقعا به خاطر جویندگی دانش بهش بگن دانشجو باید هر چه بیشتر بگذره ارزشمند تر بشه اما وقتی که دانشجو هستی کارت تخفیف، اشتراک و نشریه و وجهه و کلاس باهاش هست و به محضی که با کوله باری از دانش (!!!) میای بیرون حاضر نیستی یک جا بگی لیسانسه ای و صد بار پیش خودت میگی همون دانشجو بار چشم در آوردنیش بیشتر بود! تا حالا دیدین یکی صداشو صاف کنه سیخ واسته بگه من لیسانسه هستم؟ اما تا دلتون بخواد پرسیده و نپرسیده صدای دانشجو بودن آقا پسر و دختر خانوم عین اعلان پرواز فرودگاهها در میاد. در هم نیاد، درش میارن! دورشون بگردم الهی.  

 

 

*. من خودم یک مدت دانشجوی شهرستانی بودم و وقتی که می خواستم خط تلفن رو به نامم بزنم منع قانونی داشت چون یک سال تا ١٨ سالگی داشتم و بهمین خاطر به صورت وکالتی به همسایمون یک خط تلفن تونستم بگیرم!

 

   + سعید ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٢
comment نظرات ()

مُلّا رو بُردن هِی هِی!

 

اون سالی که رفته بودم غرب چین و همینطور شهر عجیب و خبرساز ارومچی رو گز می کردم وسط خیابون چشمم خود به یک مجسمه خیلی آشنا! اسم مجسمه رو که صدا کردم این خیرالله چشماش گرد شد:گفت تو مگه اینو می شناسی؟ خیرالله شاگرد، پادو و آچر فرانسه یکی از اساتید دانشکده پزشکی این شهر بود که آقای دکتر ایشون رو همراه ما کرده بودن. حسابی هم در نقش بادیگارد و مترجم چینی، سوهان اعصاب و روح من فرو رفته بود و تعصب عجیبی هم روی دونسته های خودش داشت! گفتم این ملا نصر الدین نیست مگه؟ گفت چرا! شما از کجا می شناسیدش؟

پیش خودم گفتم زکّی! یکی اینو بگیره. خلاصه مخ ما رو خورد و آسمون رو به ریسمون بافت که قضیه از چه قراره. گفتم ما مهمون ایناییم و بذار بگه دلش خوش باشه ولی وقتی توی ارومچی میان ملا رو صاحب میشن، دیگه بردن ابن سینا و ملای رومی جای خود داره.

شاید یک عده از شما عبدالقادر گیلانی رو بشناسید. اونهایی که سر و سری با صوفیه و دراویش دارن حتماً این بنده خدا رو می شناسن. به تعبیری موسس سلسله تصوف قادریه است. من با یک نفر از سنگاپور آشنا شدم به اسم محمد یعقوب عبدالقادر جیلانی که هندی الاصل بود. اسم نخست وزیر پاکستان فعلی (می نویسم فعلی چون ممکنه تا وقتی که شما این متن رو تموم کردید ترور شده باشه!) هم یوسف رضا گیلانی هست. این گیلانی ها و جیلانی ها (معرب گیلانی) گمان کنم به همین تصوف رایج در هند و پاکستان و همین فرد بر میگرده و منطبق با رسم ما که زادگاه افراد رو برای نامگذاری بکار می بریم نیست.

این متن کوتاه و تصویرش مقدمه ای بود برای مطلبی که در آینده می خوام بنویسم. پس سر نخ رو رها نکنید چون لازمش دارید.


موقتاً به سبب اشکال فنی تصویر نصب نمیشود اما می توانید برای مشاهده آن متن نشانی تصویر را در مرورگرتان کپی کنید.

http://up./3/1256705299.jpg 


 مجسمه ملا نصرالدین وسط یکی از خیابانهای شهر ارومچی - چین

 

   + سعید ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥
comment نظرات ()