پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

من خُدام

 

فکر کنم  اگر کشف اخیرم زیر دوش حمام هم به فکرم میرسید ارزش لخت بیرون پریدن و فریاد شادی سر دادن داشت. موضوع از این قراره که داشتم یک روز تکراری و مصیبت بار رانندگی توی خیابون رو تجربه می کردم که به صحنه بسیار جالبی برخوردم و کاری کردم که چندین بار دیگران رو از انجامش منع کرده بودم.

وقتی تاریخ انبیای عهد قدیم تا خاتم رو می خونی می بینی که یک عده واقعاً راست راست روی زمین راه میرفتن ادعای خدایی میکردن. از نمرود و فرعون گرفته تا جبارین و جاهلین دیگه همه به یک جایی رسیده بودم که میگفتن: من خدام

من راستش اون زمان نبودم و اونقدر هم مطالعه تاریخی ندارم که بدونم مرکب این زبان نفهم ها چی و چه رنگی بوده اما اگر روزی (مثلاً روز حسابرسی قیامت و صحرای محشر) بفهمم که به عنوان مثال نمرود پژو پارس مشکی و فرعون زمان موسی پژو 405 مشکی رینگ اسپورت، کمک فنر بریده یا لامپ های زنون ویژه مردم آزاری داشته متعجب نمیشم. اجداد این موجودات خبیث الان دارن با افکار مشابه توی جامعه ما خدایی میکنن. یک طرفه رو دو طرفه می کنن، چهار نفره رو ده نفره می کنن، دو بانده رو سه بانده میکنن و همینطور بگیرید به بالا. حالا من و شما و جراید و عمو عزت میخوایم به اینها مثلاً عبور از خط عابر پیاده یا رعایت حال سالمندان و کودکان رو بفهمونیم!

خلاصه کلام اینکه صحنه ای که دیده بودم حرف دل اغلب این بیماران ضد اجتماع و ضد بشر بود که توهمات ذاتی، دودی، شیمیایی، آبکی و محیطی رو به رشته تحریر در آورده بود. تصویر زیر رو ببینید! به سختی میشد پشت سر این جانور رانندگی کرد و صحنه رو شکار کرد و اگر ترافیک نبود این مطلب چیزی به نام عکس نداشت. اما الان دیگه مدارکش موجوده می تونید ملاحظه کنید. جعلی و فتوشاپ و صهیونیستی هم نیست. اصله اصله، خود جنس!

 

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸
comment نظرات ()

چی وارد جامعه میشه؟!

 

این ماجرای برنج های وارداتی آلوده من رو یاد یک خاطره انداخت. این رو می نویسم فقط برای اینکه بدونید چه کسانی پشت چه میزهایی نشستن و برای من و شما و نسل های آینده مان چی ترسیم می کنن.

دو سال پیش یک نمونه تجاری از انگلستان به طریق پست برای من ارسال شده بود و برگه ای به این مضمون که آقا پاشو بیا بسته ات بر دار و ببر و اگر دارو و دوا دارین فقط روز شنبه بیاید که دُکی باشه!

سینه رو دادیم جلو رفتیم گفتیم آقا این بسته ما رو بدید این هم نامه اش. بعد از نیم ساعت لفت و لیس اومد گفت باید از نمونه شما نمونه برداشته بشه! جمله رو دارین که؟ از نمونه من نمونه میخوان بگیرن. گفتم کل این نمونه چند گرم هست که شما میخواید نمونه بردارین! جمله جالبی گفت که مخصوصاً الان خیلی جلوه کرده. مامور گمرک پست (حرف "پ" به صورت مفتوح و مضموم قابل خواندن است!!) به من گفت: ما باید بدونیم چی داره وارد جامعه میشه!!! خب این هم سی گرم ادویه ما. میخوای نمونه بر داری، بردار! گفتم الان دستکش می پوشه و عینک و ...! کشوی میزش رو باز کرد، کیسه فریزر ساندویچ صبحش رو در آورد و تکوند تا خرده نوناش بریزه. بعد نمونه ما رو با دست ریخت این تو و با یک چیزی پلمپش کرد. پلمپش همونجا افتاد! بعد ما رو فرستادن اداره استاندارد. بعد 30 هزار تومان از ما گرفتن و آخر هم حتی یک گرم از اون نمونه رو که برای آنالیز میخواستم به من ندادن.

حالا چندین تُن برنج آلوده به آرسنیک و سرب اون هم از هندوستان شگفت انگیز و کلی کالای دیگه که روح من و شما هم از اون بی خبره داره قانوناً و بدون نمونه گیری کار آمد وارد این جامعه آرمانی میشه و کسی هم نیست که یقه اون شازده رو بگیره بگه وقتی که این چیزا سی تن سی تن وارد جامعه شما می شده شما کدوم سوراخ بودی؟!

 

1.       روزی که برای دریافت بسته رفته بودم یکشنبه بود اما یک مردی اومد هی مثل جومونگ خم و راست شد و داروهاش رو گرفت و رفت. به گمرکچی گفتم امروز که شنبه نیست، چرا بدون دکتر دارو ترخیص کردی؟ گفت: من خودم صلاحیت ترخیص داروها رو دارم. راستش نمیدونم چطور میشه از محتوای شیمیایی یک جعبه قرص با ور انداز کردن قوطی اش پی برد اما اگر واقعاً این توانایی رو داره باید یک جایزه نوبل شیمی بهش داد! نخبه پروری و استفاده از نخبه ها و نزدیکی نخبگان با مسوولین همینه دیگه!

2.       من آدم جنگجویی نیستم اما اگر شمشیر رو کشیدم بهتره که برید کنار! این قضیه برام سنگین افتاد. فکر میکنید چکار کردم؟ رفتم پیش رئیس کل گمرات. با عصبانیت بهش گفتم اینا این کار رو کردن. گفت کارشون نا صحیح و غیر قانونی بوده. دفعه بعد که رفتم پُست همون اول گفتم اگر فقط یک جواب سر بالا بدید با رئیس گمرکات طرفید پس کارتون رو درست انجام بدین! سرش رو انداخت پایین و کار من سه سوته انجام داد. چه حالی داد!

 

 

   + سعید ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۱
comment نظرات ()

پسر ایرانی، افتخار جهانی!

 

دو اتفاق توی همین چند وقت گذشته اینجا رخ داده! یکی این که ادبیات نگارشی من از حالت عصایی و مربعی به حالت منحنی و کج و معوج و چاله میدونی تبدیل شده و دوم این که خیلی دارم غر می زنم.

بازخورد تغییر اول خوب بوده، پس دنبالش رو می گیریم می ریم جلو ببینیم چی میشه. در مورد دومی هم باید بگم که من هم یک آدم هستم با همون نگرانی ها و فشارهای روزانه ای که خودتون بهتر می دونید. پس وبلاگ من موقتاً آموزش و تحلیل و روضه و ... تعطیل می کنه و میره سراغ روزمرگیها، خاطره و غیره. البته توی همین چیزها هم کلی حرف است که البته شنونده باید سمعک داشته باشه.

لابد می دونید که یکی دو ماه پیش رفته بودم هنگ کنک. اینقدر که مردم و سیستم اونجا منظم و دقیق بود میخواستی مثل ((هلو)) قورتشون بدی. البته باید ملاحظه هسته هلو رو قبلش میکردیی چون تعقل و آینده نگری یکی دیگه از خصلتهای این جماعت بود!

سرتون رو درد نیارم. خلاصه این مطلب اینه که یک روز صبح دیدم دو ساعت وقت دارم یک دوری بزنم. سری یک تور دو ساعته رزور کردم و راس ساعت اومدن دنبالم. یک مینی بوس بزرگ بود و کل مسافرین با من بودیم پنج نفر. یک زن و شوهر جوون انگلیسی که ماه عسل اونجا بودن (برای سلامتی این دو گل نو شکفته بلند صلوات) و دو تا خانم آرژانتینی از نوع غیر صهیونسیت. یک معبد دیدیم، خونه جکی چان رو دید زدیم، سوار ترنی شدیم که با 40 درجه شیب میرفت بالا و تمام خون بدنمون رو به انتهایی ترین نقاط بدن هدایت می کرد و البته یک قایق سواری که بدون هیجان بود و صد رحمت به تالاب انزلی. آخرین قسمت این تور دو ساعته یک بازار بود و تور لیدر گفت ساعت ده و نیم اینجا باشید و اگر هم نباشید فلان خط اتوبوس را سوار می شید میرید خونه تون!

من و زوج انگلیسی سر وقت پای ماشین بودیم. اون یکی زوج آرژانتینی پیداشون نبود. تور لیدر ما که هفت تا خط از هفت خطهای روزگار بیشتر داشت سریع یک کاغذی از جیبش در آورد داد به من گفت بگیر امضا کن. متنش رو خوندم و کاغذ و خودکار رو هر دو بهش پس دادم و گفتم: من امضا نمی کنم. گفت: چرا؟ گفتم این تو نوشته من به عنوان همراه و شاهد گواهی میکنم فلانی و فلانی دیر اومدن در حالیکه ما 20 دقیقه منتظرشون موندیم و تلاش ما برای یافتن ایشان نا موفق بوده. اولاً ما ده دقیقه موندیم و نه بیست دقیقه و ضمناً اینکه تلاشی هم نکردیم که پیداشون کنیم! این دو تا انگلیسی رو میگی انگار که تازه فهمیده بودن یکی از خودشون دقیق تر هست هم گفتن ما هم امضا نمی کنیم (تا حالا شد ایران 1-0 انگلیس)! این تور لیدر داشت از عصبانیت میترکید. گفتم اینرو به ده دقیقه تغییر میدم و امضا میکنم و اون هم قبول کرد. تا مقصد همینطور داشت غر میزد که مگه من ماهواره دارم بدونم اون دو تا کجان؟ من هم میگفتم من دروغ نمیگم! توی فرهنگ ما از این چیزا نیست..!. (عجب بلوفی!).

بگذریم! یک سابقه و رکورد خفنی از وقت شناسی، صداقت و دقت ایرانیها توی هنگ کنگ گذاشتم که تا مدتها زبان زد خاص و عام باشه. حالا بگذریم از زمانهایی که از وسط خیابون می دویدیم و بلند بلند با لهجه عربی حرف می زدیم تا به حساب همسایگان عزیزمون بره. سیاسته دیگه! حساب کتاب نداره!

 

تور لیدر هقت خط

 

 

تور لیدر هفت خط داستان ما! میگفت دوست دارم من رو گورجس صدا کنن! خیال باطل

 

 

 

 

آسمون عجیب و رویایی شب های این شهر مبهوت کننده بود. شما هم متوجه تفاوت آسمون این مکان هستید؟

 

 

 

 

نمایی از بالای منطقه ون چای که مرکز تجارت و ادارات بود

 

 

 

 

نمایی مشرف به شهر از دامنه کوه

 

 

 

غذای بچه مثبتها در غربت

 

 

عمراً من لب به این غذا زده باشم! همراه ما همه اینها رو خورد، سوپ گوجه من رو هم خورد، اون یک تکه نونی رو هم که می بینید بُرد!

 

 

 

عاشق هوای ابری هستم! اگر بلندترین ساختمون در حال ساخت دنیا رو ندیدین ببینید! طبقات بالاییش تقریبا همیشه توی ابر بود! خب، اون طبقات بالا با سونای توی زیر زمین چه فرقی داره؟!

   + سعید ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤
comment نظرات ()

تمدن 25 روزه

من هم درست مثل همه شما بارها و بارها عبارت "تمدن 2500 ساله" یا بعضاً "تمدن 7000 ساله" رو شنیدم. از دختر و پسرهای مقطع راهنمایی تا پیرمرد و پیر زن و امیر قلعه نویی و خلاصه هر کی با هر شکلی حتی مغول ها، اعراب و ترکمن و که صاحب یک شناسنامه ایرانی هست و هی آریایی، پارسی و اهورایی میگه این الفاظ توی دهنش می چرخه و این قصه هم تمومی نداره چون استخون نداره!

من به سبب کارم باید روزی دو بار رانندگی کنم که کل مسیر رفت و آمد من میشه روزی 20 کیلومتر داخل شهر. اگه فقط و فقط بخوام در مورد رابطه همین مردمی که دارم روزانه پشت فرمون می بینم (حالا ایرانی، آریایی، مغول، عرب، بلوچ، اصلاح طلب، اصولگرا، موج سبزی، موج زردی، پرسپولیسی، استقلالی، زن و مرد و ...) بی طرف و بی تعصب چیزی بگم باید به صراحت بگم که اگر یک انسان بدوی از آسمون صاف می افتاد روی زمین و یک خودرو در کنارش میدید رابطه این موجود (انسان) با آن یکی موجود (خودرو) بعد از فقط 25 روز بهتر از رابطه همین فوق الذکرها با تمدن های به ادعا 2500 ساله بود.

من کاری به کوروش کبیر و صغیر، هوش ابوعلی سینا و زیرخاکی های جیرفت هم ندارم. اما ملتی که از تلویزیون رسمی کشورشون براشون مرتب برنامه های ترویجی میذاره که فقط از آنها خواهش کنه در هنگام رانندگی شب در شهر و جاده چراغهای خودرو رو روشن کنید از کدوم فرهنگ، تمدن، هوش، شعور و عقیده درستی برخوردارن که نه کردار و رفتار نیک بهش میچسبه و نه رعایت حق الناس. حالا برید گلوتون را پاره کنید که یک سری ستون و آجر از یک جایی توی شیراز فعلی بیرون مونده که به لطف دوستان در میراث فرهنگی و البته همین میراث داران نا لایق دیر یا زود باید به تماشای عکسها و باقیمانده هاش در موزه های غربی بسنده کرد.

 

 

   + سعید ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧
comment نظرات ()