پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

گمشده (LOST)

ما کلاً اهل اینجور چیزا نبودیم. سرمون به کارمون بود و از زیر و بالا و چم و خم فرعیات این شکلی بی خبر بودیم تا این که بزرگواری برای اولین بار ما رو کشوند قاطی بقیه یا همون OTHERS.

جریان اینطوری شروع شد که مثل اجداد بدوی همه مون ما یک کالا به نام مجموعه فیلم دادیم به شخصی. این شخص هم در قبال آن نیم کیلوگرم دی وی دی با عنوان LOST یا همان گمشدگان (درستش گمشده) گذاشت کف دست ما. هی تعارف و نمی خوام و نمیشه و وقت نمیشه تیکه پاره شد تا اینکه چشم باز کردیم دیدیم نشستیم پای تلویزیون و زل زدیم به اینها. خلاصه پسر ایرانی رو اغفال کردن و با تزریق اولین دی وی دی اون رو کشوندن توی راههای فرعی جاتی. با این همه مقاومت جانانه ای به خرج دادم و الان پاکه پاکم. خیلی تمیز و جنتلمن کارهام رو می کنم، به خواب و خوراکم (به وقتش!) می رسم و الان دیگه همون دو سه ساعت پیش از افطار رو بعضاً می شینم و یکی دو قسمت رو با حوصله و بی حرص می بینم. این از این.

فکر کنم دوستان الان دیگه از ارادت بنده به هندی ها آگاه شدن. روزی که شخصیت ((سعید)) در سریال گمشدگان (LOST) رو دیدم نیم خیز شدم و گفتم: این هندیه!  قسم و آیه هم می آورد که عرب و عراقی و تکریتی و ... هستم بی فایده بود. هندی شیش سیلندر بود از ته! آمارش رو که گرفتم دیدم بعله. برادر نوالعین نیستن که هیچ بچه درّه مارگیرهای پارانچاپوفتی تشریف دارن.

آقای مسلمون نشانِ عرب مسلکِ هندی تبارِ و انگلیسی وطن خیلی با حال تشریف دارن. بعد از کلّی شکنجه زن و مرد و زید بازی با همکلاسی دوران لخت عوریت توی کوچه ها می یان ینگه دنیا و راست انگشت می ذارن روی هلوی بازماندگان جزیره یعنی بانو شانون! لطفاً ایشان با هلوی کابینه پیشین دولت جناب آقای دکتر لنکرانی اشتباه نشود.

بعد هم هر کاری که مرغ های عشق توی قفس انجام میدن رو مرور می کنن (آقا سعید عکس یه دختره عرب توی جیبشه و همینجور زیر لفظی میدن شانون خانم). عاشق هر دو تاشونه! چه دل بزرگی. یک چند تا رفیق بمب گذار و تروریست مسلمون هم داشتن خیلی خفن تشریف داشتن. گمان کنم بازیگر نقشش هم ایرانی بود. داریوش نمی دونم چی چی.

خلاصه آقا سعید خان داستان این فیلم زمین و آسمون و جنگل و ساحل رو ول می کنه و میره روی یک قایق بادبانی در حال حرکت نماز می خونه!!! وقتی که یکی صداش می زنه از سجده دوم بلند میشه میگه: چیه؟! چکار داری؟!

سریال گمشدگان سریال هوشمند و مهندسی شده است. صد تا هدف با یک تیر زده و نصیب ما هم تخمه و آجیل شبانگاهیشه.

 

 

 

 

 

 

   + سعید ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳۱
comment نظرات ()

 

 

همه میدانیم که سه شنبه که روز به روز رسانی این وبلاگ بود تشکیلات پرشین بلاگ مسدود شده بود تا شاید آنفولانزای خوکی از این طریق منتقل نشه. ما هم که مطلب توی جیبمون بود به همین دلیل به روز نکردیم، مدارکش هم موجوده!

   + سعید ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥
comment نظرات ()

بازگشتی با یک قصه

 

سلام به همه دوستان. پیش از هر چیز عذرخواهم برای تاخیر نسبتاً طولانی. یک سر رفته بودیم هنگ کنگ منزل برادر جکی چان! ما رو راه ندادن تو زود برگشتیم!

 

یک سال پیش یک داستان را از کسی شنیدم که هنوز به یاد دارم. شاید ساختگی و شاید واقعی باشد و این که مطمئنم در فضای اینترنت مکرر پراکنده شده اما نوشتن آن را از قلم خودم جالب می بینم.

یک مرد در امریکا بیکار بود. در روزنامه خواند که شرکت مایکروسافت برای امور خدماتی (آبدارچی) عده ای را استخدام می کند. این مرد به شرکت مایکروسافت رفته و فرمها را پر می کند. منشی از او می خواهد که نشانی ایمیل خود را در فرم وارد کند. مرد بیکار هم می گوید: من نشانی ایمیل ندارم. منشی می گوید از نظر ما کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی هم ندارد و فرمهای این بیچاره را پاره می کند. مرد بیکار و مغموم از شرکت بیرون می آید و با اندک پولی که داشته چند گوجه فرنگی می خرد و بساط می کند. از قضا اوضاع همین بیزنس کوچک رفته رفته می گیرد و چند عدد گوجه به چند جعبه و چند جعبه به چند کامیون تبدیل می شود. کم کم او به تاجر بزرگ گوجه فرنگی مبدل می شود و بعد به سفرهای گرانقیمت دور دنیا می رود. در هتل مسوول پذیرش بسیار محترمانه از این تاجر ثروتمند می خواهد که نشانی ایمیل خود را در فرم بنویسید و مرد داستان ما می گوید: من نشانی ایمیل ندارم. خانم با شخصیت با تعجب می گوید: شما یکی از بزرگترین تجار هستید و ایمیل ندارید؟ مرد خوش اقبال ما هم خندان می گوید: ای بابا! اگه من ایمیل داشتم که الان آبدارچی مایکروسافت بودم!

 

   + سعید ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳
comment نظرات ()