پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

یادی از ما نمی کند دلدار

       

 

یادی از ما نمی کند دلدار

این هم از بخت بی ستارۀ ماست

دلبران بی خیال یارانند

این هم از نحسی هزارۀ ماست

ما چو آتشفشان پر آتش

دلبر اما قرین آرامش

او چو دریای بی محلی ها

ما و یک آسمان پر از خواهش

کاش مجنون به دورۀ ما بود

تا که میخواند قصۀ ما را

تا که بیش از نوشته های کتاب

دوست میداشت روی لیلا را

کاش فرهاد کوه کن هم بود

تا که این کوه غصه را میدید

تا که با خاطرات شیرینش

غم دلهای خسته را می چید

شاید اینها که بر زبان آمد

همه اندیشۀ محال من است

عشق و معشوق و عاشقی رویاست

همه در خواب و در خیال من است

کاشکی اصلاً حضرت آدم

تا قیامت درون جنت بود

لب نمیزد به سیب و با حوا

تا ابد در صفای خلوت بود

شاید این نیز اشتباه من است

عشق چون اعتبار آدمهاست

گر چه هجران شبیه پاییز است

وصل اما بهار آدمهاست

کاش در سینه های آدم ها

دلی از جنس پاک دریا بود

حرفهای نگفتۀ عاشق

در نگاهش همیشه پیدا بود

عزم دارم که باز در پیشش

غرق زاری و التماس شوم

تا که یا وصل او شود ممکن

                          یا بمیرم از او خلاص شوم                           

 

شاعر: مهدی الف

   + سعید ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩
comment نظرات ()

یک بام و دو هوا

 

تصور کنید یک توریست که توانایی خواندن الفبای انگلیسی دارد پا به ایران بگذارد. علی القاعده در فرودگاه های اصلی کشور مشکل خاصی ندارد اما مشکل از زمان باز شدن دربهای خودکار خروجی فرودگاه و هجوم رانندگان یا سر و صدای آنها شروع میشود. آدرسی در دست دارد که میخواهد به آن برود! ای داد بیداد! این تابلوها چرا دو زبانه نیستند. این که اینجا مسیر پهن چمران نام دارد یا کردستان که دردی را دوا نمی کند. راننده محترم که سیگاری در دست دارد یا دائم صحبتی می کند که حتی یک حرف آن مفهوم نیست! باید دست به کار شد و به سبک واتو واتو هر چه ادا و اطوار و شکلک می توان در آورد تا بفهماند میخواهد به خیابان سید جمال الدین اسد آبادی برود! لابد القای نشانی ((میدان توپخانه)) هم می تواند در نوع خوب جالب و خنده دار باشد. مردم فکر میکنند طرف دیوانه است یا موجی شده! این گردشگر یا توریست نگونبخت تا چشمش کار می کند بانکها را با حروف لاتین می بیند! Melli Bank of Iran , Sepeh Bank Maskan Bank و قس علی هذا اما دریغ یک نشانی که بگوید فلان نشانی کجاست! همانطور که تاکسیمترِ روشن شده یا نشده تاکسی فرودگاه نبض می زند و نور چراغهای زرد رنگ خیابانها صورت مبهوت مسافر خسته ما را تاریک و روشن می کند چشم او به بیلبورد خودروی ملی ما یعنی ((مینیاتور)) روشن تر میشود! چه جالب! تبلیغ خودروی ملی ایران به این بزرگی با نام و الفبای فرنگی! اگر خودرو غیر ملی بود اسمش چه میشد!؟! خودروی پراید محصول کیا موتورز میشود نسیم و صبا و پژوی جهش یافته ای اول ((پرشیا)) و سپس ((پارس)) نامگذاری میشود آنوقت خودروی ملی ساخت وطن اسمش ((Miniator)) است! حالا اگر در یک جایی که یک سر سوزن رسمی تر باشد و یکی دو نفر هم سبیل پر پشت سفید و یا موی بلندی هم داشته باشند کافی است به نقاشی های ظریف ایرانی بگویی مینیاتور تا چنان چپ چپ مثل حامد گوزن نگاهت کنند که دو دستی بر سر بکوبی بگی: "واه! خاک بر سرم. منظورم نگار گری بود."

آدرسی را که پیدا نمیکنیم اما تا دلت بخواهد هر چند خیابان آنطرفتر بزرگ نوشته Iran Khodro ! ISACO و SAIPA... . مسافر ما که دیگر خسته تر شد زیر لب میگوید: آخر پدر آمرزیده ها! تبلیغ ایساکو به کار من می آید یا نشانی دو هتل به زبان انگلیسی؟!

غرولند بی فایده است. چون اگر لب از لب باز کند توصیه اش را به بمب گذاری انتحاری و واتر گیت و مک فارلین و موساد ربط می دهند! پس سکوت و لبخند بهترین سیاست است." ایران کوب، ایرانی کوب! "

رنگ مسافر خسته ما از خشم به سرخی می گراید! اما زیر این نورهای رنگارنگ جذاب شده. نجسی و آبکی نزده اما حسابی کله اش داغ است. باید مماشات کرد؛ راهی نیست.

با خودش فکر میکند برای من گردشکر انگار زمینه ای فراهم شده و همگان دست به دست هم داده اند که واژگان بی معنی نسیم و صبا و پارس و پیکان و ایران خودرو را بر روی خودروهای داخلی این مملکت که هنوز در آن بی سواد هم یافت میشود درج شود اما برای صیانت از زبان فارسی (همان پارسی معرّب) نام لاتین هتل پنج ستاره شهر ما به نسبتی حدود سی به هفتاد درصد به نمایش در آید تا توریست ها برای یافتن نام هتلشان دست به دوربین شکاری با قابلیت زوم بالا ببرند.

برای یک توریست یافتن نزدیک ترین نمایندگی ایران خودرو به مراتب ساده تر از پیدا کردن نشانی های مهم و حتی ضروری است زیرا که بام این مرز پر گهر دو هوا دارد. در این سرزمین آریایی اگر از پیچ و مهره تا آرم یک خودروی داخلی را پر از واژگان بیگانه بکنی و نام نمایندگی ایران خودرو و بانک ملی شعبه ساوه و ابهر و گناوه و جیرفت را به زبان انگلیسی به بزرگی هر چه تمام تر درج کنی و نام موسسه ای که بنا بر اظهاراتی نفس عملشان خلاف شرع و ربوی است را موسسه مالی و اعتباری مولی الموحدین٭ بگذاری لا مشکل اما اگر پس از چند کیلومتر پیاده روی صعب و صعودی به قلعه رودخان٭٭ رسیدی نباید بدانی که این برج و بارو چه هست و چه نیست؟

 

٭. کل عبارت اشاره شده از اول تا آخر عربی است.

٭٭. قلعه رودخان یکی از مناظق دیدنی در شهرستان فومن در استان گیلان است که دیدن آن را به ویژه جوانانترها توصیه میکنم.

 

 

   + سعید ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢
comment نظرات ()

I Love You

 

دوستان قدیمی تر میدانند که دور و اطراف من چیزی که زیاد به چشم میخورد کودک و بچه و فسقلی است. خاطره این هفته من هم مربوط به یکی از همین شیطونکهاست که فعلاً دست همگی، حتی بزرگترها رو از پشت بسته. خواهر زاده پر سر زبون ما که 5 ساله هستند اخیراً توفیق زیارت کعبه نصیبشون میشه و تشریف میبرن خونهء خدا. بماند که ظاهر این بچه خداییش خنده رو به روی همه می آره و حالا اگر این نیم وجبی بخواد نمک هم بریزه دیگه برای خودش معرکه ای میشه که تجربه اش رو همگی داریم. آخرین دست گلی که ایشون به آب دادن مربوط به مسیر برگشت عربستان به ایران میشده که با ارلاین سعودی بر میگشتن. توی هواپیما این هی خواسته های بجا و بیجا داشته تا این که میگه من تشنمه! مهماندار سعودی بکش مرگ من هم میاد و یک لیوان آب میده دست این بچه. باباش هم بهش میگه از خانم تشکر کن. خواهر زاده پسر ایرانی هم راست بهش میگه: THANK YOU  مهماندار طیران آل سعود هم چشمکی که میتواند موجب اختلال در نظم هوایی و توروبلانس (چاله هوایی) شود روانه ایشان میکند. بچه هم از روی حس پدر دوستی و رموز بین پدر و دختر (که چه میداند آنکه اُشتر میچراند!) و عواطف بشر دوستانه در گوش پدرش میگوید:

بابا! بهش بگو I LOVE YOU

ظاهراً یک چند جا هم جار زده: من دختر احمدی نژادم...!

 

عکس غیر تزعینی است

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۸
comment نظرات ()

دایی من My Daei

 

حالا که تبر روزگار درخت تنوبر علی دایی را عجالتاً به زمین زده ما هم خود را از غافله عقب ندیدیم و گفتیم حال که از قلیان کشی و بستی خوری، تا زدن سیلی به علی کریمی و عادل فردوسی پور و اسپانسرشیپ آنچنانی تیم ملی و همینطور برج سازی حاج کربلایی مشتی مهندس قهرمان علی دایی در اسپانیا و دبی و تمدید گرین کارت امریکای ایشان و اهل بیت سو‍ژه این و آن شده ما هم به زعم خود سوژه ای به قدر نیم بند انگشت اما کاملاً واقعی، بی واسطه و انحصاری (Exclusive) اضافه کنیم.

در دورانی که کلّه ما ولرم بود – نه داغ بود و نه سرد – با چندی از دوستان برای بورد اختصاصی انجمن اسلامی دانشگاه و البته صرفاً بخش فرهنگی که اینجانب فعال بودم کار میکردم و روزی از قضا مقاله ای نصب شد که واکنش آن تعجب همه ما را بر انگیخت. یکی از دوستان – که هر جا هست خدا نگهدارش – زندگینامه علی دایی را نوشته بود و بعد هم گذری به این ور و آن ور زده بود و همین. دو فردای بعد فردی عینکی، لاغر اندام اما کشیده، با پوستی تیره و چهره ای که شاید سالها بود چیزی به نام لبخند را تجربه نکرده بود وارد اتاق کار ما شد و سراغ آقای علیرضا. م که نویسنده مقاله بود گرفت. ما هم گفتیم تشریف ندارند، امرتان. گفت من فلان، فلانی هستم پسر خاله آقای علی دایی. با ایشان تماس گرفته ام و از ایشان وکالت قضایی دارم تا از نویسنده این مقاله نصب شده در گوشه کوچک یک بورد – تابلو – فرهنگی یکی از کوریدورها شکایت کنم. ما که در برزخ خنده و خشم یا شوخی و جدّی بودیم با تعجب به همدیگر نگاهی کردیم و به سبک مهران مدیری (مسعود شصتچی) یکصدا گفتیم: جآااااان؟!؟؟!؟!

شاید باورش سخت باشد اما به معنی واقعی داستان موش و گربه و دزد و پلیس از همان روز و برای همین یک خط – که توضیح خواهم داد – شروع شد. ظاهراً آن مقاله هیچ مشکلی نداشت و ایراد ایشان فقط به یک سطر ابتدایی مقاله بر میگشت که در آن اشاره کرده بود علی دایی از خانواده ای فقیر پا به عرصه گیتی و ورزش و سیاست و تجارت، علم و تلویزیون و کنسرت و ... گذاشته است.

ما هر قدر با کدخدا منشی و تکنیک "بی خیال بابا" جلو میرفتیم یک جواب میشنیدیم که برای همه ما دیگر الان تکراری است. پاسخ چیزی شبیه همان گفتگوی تلفنی علی دایی با مازیار ناظمی (خبرگوی ورزشی) در مورد محمد مایلی کهن بود که میگفت: "...شکایتم رو پس نمیگیرم پدرش رو هم در میارم...".

من دیگر پیگیر ماجرا نشدم و هر بار که از علیرضا میپرسیدم میخندید اما واقعاً از سر انجام آن بی خبرم.

معمولاً این موارد اتفاقی نیستند. یعنی پذیرفتنی نیست که دایی صرفاً به خاطر بازخورد جامعه یا چنین مسائلی به این حد از پارادوکس شهرت و محبوبیت رسیده باشد و فکر نکنم در میان اطرافیان به جز پدر بزرگ 85 ساله ام کسی علی دایی را دوست داشته باشد. حال که او شکست خورده هم پدر بزرگم می گوید: فوتبالش خوب بود!

 

خدا نگهدار تا بعد

 

پ.ن 1: دایی من (My Daei) اشاره به همان گزینه هایی دارد که در وب سایتهایی مانند یاهو مشاهده می شود. مثلاً My Yahoo

پ.ن 2: ماجرای فوق حقیقتاً به چندین سال پیش باز میگردد. زمانی که علی دایی هنوز فقط سیبیل داشت!

پ.ن 3: طبق آنچه که ما از جراید معتبر میدانیم علی دایی در خانواده ای متوسط رو به پایین در کنار شش برادر و خواهر دیگر متولد شده و مدتی هم دست فروشی میکرده است. الله اعلم.

پ.ن 4: تصویر فوق مربوط به طرح روی جلد هفته نامه همشهری جوان است که ظاهراً باعث برخی مشکلات و اعتراضات شده است.

 

 

   + سعید ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱
comment نظرات ()