پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

دروازه های تمدن با کلید توهم

 

این آخر سالی که یک جورایی علی القاعده باید خوشحال و سر حال و سبز بود نمی خوام با شکوه و گله سال رو تموم کنم اما جداً نمیشه این موضوعی رو که الان می خوام بگم رو نادیده گرفت و هیچی نگفت. می دونید وقتی که دخترها و پسرهای دانشجو مرتب و عینکی و کلاسور و کتاب چسبونده به سینه با ژستهای روشنفکرانه و سرشار از انرژی و نخبگی و انگیزه و شور سیاسی و بصیرت دست جمعی (گله ای) با وجود چراغ سبز راننده ها همینطور بدوی و مغرور عبور می کنن و اگر بوقی هم بزنی و بخوای از حقت استفاده کنی بهت میگن: بی فرهنگ و... چه حسی به آدم دست میده. همین رو تعمیم به دانش آموزها هم بدید. همینهایی که دارن کتابها رو ورق به ورق اسکن می کنن تا یک روزی ظرف سه ساعت همه رو بریزن توی خونه های چهارگزینه ای ها و بشن ((دانشجو)). کدوم دانش؟ کدوم فرهنگ؟ کدوم ترقی؟ دیگه سر خودمون رو کلاه نذاریم. همین دوستان سه ساعت برای شما از چه و چه فلان کس در چند هزار سال پیش راست و دروغ داستان می گن که تمدن داریم و چه داشتیم و این عربهای فلان خور و ... هیچی نیستن. والله من چند کشور عربی منطقه رو بودم و همینطور چند جای دیگه تو همین آسیا. به خدا هیچ جا مردمش به قدر ما از تمدن به دور نبودن. یعنی چهارپا رو ول کنی تو خیابون واکنشهای طبیعی و غریزیش از رفتار و کنشهای این جماعت متمدن تره. هی من نمی خوام بگم هی پشت سر هم میاد. امروز یکی زده به ماشین من، رفتم مثل دزد و پلیس گرفتمش اول که منکر میشد. بعد جای ضربه رو روی هر دو ماشین نشون دادم میگه مال در حیاط خونه است! بعد نیم ساعت که این اصلاً همه چیز رو منکر بود گفتم اگر چیزی نیست زنگ می زنیم پلیس اون بگه کی زده و کی خورده. تازه این نیمچه شیاد فهمید که اوضاع عوض شده یک داستانی ساخت که خودش یک فیلم جدید بود. همینی که میگفت اصلاً تو کی و تصادف چیه شروع کرد به گفتن اینکه ای خدا رحم کرد من کمربند بسته بودم، آقا شما تند نرو واسه خودت بده (از توی یک فرعی بدون حتی کم کردن سرعت از پشت یک وانت اومده وسط خیابون به من میگه احتیاط کن!!!) خلاصه از این جور اراجیف که به کلم و کاهو بگی پا میشن میرن. خب گند زد به ماشین خودش و من، دروغ هم گفت، وقت ما رو هم گرفت و این میشه کارمند و شهروند این مرز پر گهر.

جدای این موضوع تصادف حالا شما تا آخر خروجی و محصول این مرکز همه تحولات و دستگاه فرهنگ ساز ما رو ببینید که بعد از گذشت بیش از ١٠٠سال از ورود خودرو به این مملکت باید دانشجو و کارمند و دانش آموز ما رو مثل اردک و گوساله توی جاده ها با بوق و ویراژ از مسیر مجارت بیرون کنی. با این نگاه مالیخولیلیی ما حتماً آینده خوب و متمدنانه ای هم خواهیم داشت.  

   + سعید ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

مبروک!

 

هر چند ایام پرکاری داشتم و فرصت چندانی برای وبلاگ نویسی در اختیار نبود اما حیفم آمد در این سه شنبه در حد دو سه خط خوشحالی خودم را از دستگیری عبدالشیطان ریگی این ملعون خبیث ابراز نکنم. به امید نابودی کامل عقیده ای که او را جند الشیطان کرد.

 

 

 

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
comment نظرات ()