پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

مقایسه بوش با عایشه

 

وقتی پای حرف عموم مسلمین در ممالک دیگر می نشینی مدام دم از جنایات و خیانت های جورج دابلیو بوش و تفکر حاکم بر کشور امریکا می زنند و آن را دشمن اسلام و مسلمین می شمارند. من هم این را قبول دارم و می دانم که اساس اسلام راستین با آنچه که در تفکرات و ایدئولوژی حاکم بر غرب، به ویژه امریکا می گذرد تضاد های جدّی دارد.

با آنچه در ذهن دارم در آن طرف داستان فرد دیگری را قرار میدهم و حال به سوی دیگر ماجرا می رویم که تاریخ تصویر روشنی از آن برای همگان به ویژه مسلمانان دارد. من معتقدم تاریخ بارها و بارها تکرار می شود و عبرت از همین گذشتگان است که میتواند راهگشای آینده باشد. در دیگر سوی تفکر جامع و رایج مسلمین که به آن اشاره شد نام فردی را می برم که برای کمتر مسلمانی نا شناخته است. او کسی نیست جز عایشه دختر ابوبکر، خلیفه دوم و یکی از همسران رسول خدا (ص) در زمان حیات مبارکش.

من هر قدر این دو شخصیت را (بوش و عایشه) با هم مقایسه کردم  - با همان اصل تکرار پذیر بودن تاریخ - و سنجیدم شباهت های بسیار زیادی یافتم و سر آخر دست عایشه را به عنوان برنده بالا بردم. برنده از آن جهت که عایشه را به مراتب ظالم تر بر حق مسلمانان یافتم و خیانت و جنایت او را در آن مرتبه از آن چه که بوش و شاید کل حکمرانان انگلستان نوین (New England)* تا به امروز بر زن و مرد مسلمان روا داشته اند شدید تر و هولناکتر دیدم.

بوش و هر که همچون او بود بر دین مسیحیت سوار شد، تروریسم و سلاح های شیمیایی وجود نداشته در عراق و بن لادن مفقود الاثر و معلوم الحال در افغانستان  و دو برج بلند را بهانه کرد و دو کشور اسلامی را گرفت و بر هر چه مسلمان بر این دنیا بود جفا شد. البته بماند که حماقت های سلفی هایی چون اسامه بن لادن و ملا عمر و کل طالبان و القاعده  منشا این همه فلاکت و دوری مردم و حتی مسلمانان اسلام و هویت اسلامی باعث آن شد اما موضوع بحث فعلی ما الان این نیست. فقط به عنوان اشاره میگویم که حتماً در سنت نبوی که از کتب تاریخ و روایات ایشان به دست ایشان رسیده آمده است که رسول خدا (ص) زنان و مردان و کودکان غیر نظامی را بطور ناگهانی میکشته است و سران و بزرگان کفر و شرک را به حال خود رها کرده است. مترو و فرودگاه و مراکز تجاری همان جاهایی هستند که در سنت نبوی باید علیه مردم جهاد اسلامی شود و مردم عادی اعم از زن و مرد و کودک نا بالغ و حتی مسلمانان میان ایشان را بی خبر و بی اتمام حجت از دم کشت تا خدا و رسول خدا (ص) از ایشان راضی شوند. عشق شهادت و دیدار با الله و پیامبر اکرم (ص) در بهشت در میان آنها آنقدر بالاست که میلیاردری سعودی را به زندگی حیوانی در کوهها و ارتفاعات و فرار از این سوراخ به سوراخ دیگر کشانده است و حتماً آن قرآنی که بر بالای سر خبرنگاران و امدادگران و پزشکان خارجی تلاوت میشود و گردنشان بُریده میشود نسخه دیگری است که ما از آن بی خبریم.

اما عایشه ام المومنین که به فارسی اگر ترجمه شود میشود ((مادر مومنین)) چه کرد؟ پیراهن خونین عثمانی را که او را چند صباح قبل نَعثل (کفتار پیر) و کافر و مهدور الدم می نامید را عَلم کرد و اشک تمساح ریخت. نعلین حضرت محمد (ص) را به این سو و آن سو کشاند و اشک گرفت و نمایش اجرا کرد چرا که مردم با علی (ع) بیعت کرده اند و نفرت او از علی (ع) و کابوس خلافت شرعی و قانونی علی (ع) خواب و خوراک را از او گرفته بود. میخواست به هر قیمتی خلافت را از علی (ع) گرفته و به بستگانش یعنی طلحه و زبیر بدهد. آن دو را که اسماً صحابه بزرگ رسول خدا (ص) بودند تحریک و تطمیع کرد و سپاهی عظیم به هم زد به همان بهانه های واهی که بوش عَلَم کرد و مسلمین را کشت و ربود و حبس کرد. میگفت میخواهیم انتقام خون عثمان و خلیفه مقتول را بگیریم و آن عده باید قصاص شوند و آن عده هم در سپاه علی اند. مگر چند نفر عثمان را کشتند؟ دو نفر؟ سه نفر؟ بیست نفر؟ صد نفر؟ عایشه چه کرد؟ گفت زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید باید همانطور شود که من میگویم و سی هزار مسلمان به عدد کشته شدند. علی (ع) در سپاه مقابل که خلیفه قانونی و شرعی امّت بود و خروج بر او بر فتوای بسیاری از خلفای جور پیش و پس از علی (ع) مساوی کفر و مرگ بود (همانطور که پسر رسول خدا (ص) و صغار ایشان را در کربلا وحشیانه به همین سبب کشتند) هر راهی را پیش پای ایشان گذاشت تا جنگ و کشتاری نشود و این تازه مسلمانان و برادران دینی برای اولین بار بر هم تیغ نکشند اما عایشه در سر چیز دیگری می پروراند. اون تشنه خون علی (ع) و یارانش بود. چند بار هم به شک افتاد و پشیمان شد اما شیاطین درون و بیرون او مجال نمی دادند. حتی پیشگویی پیامبر (ص) بر همین وقایع را قدم به قدم به چشم می دید اما هوای نفس او بر او چیره شد. طلحه و زبیر هر دو خلافت میخواستند و عایشه هم به هر دشمنی با همسر فاطمه زهرا (س) و یاران و فرزندان او (ع) نه نمی گفت و تا آخر عمر هم چنین کرد. عایشه جنگ میخواست و جنگ هم درگرفت اما این فرمانده ناقص العقل که شمار سپاهش سه به یک لشکر علی (ع) بود شکست سختی خورد و پس از مدتی همه چیز تمام شد و جز جنازه سی هزار مسلمان و نفرتی بیشتر از همیشه در دل عایشه و فتنه ای بزرگ که تا به امروز ادامه دارد چیزی باقی نماند. بله! مادر مومنین سی هزار مسلمان را که حکم فرزند او را داشتند به کشتن می دهد که در راس آنان طلحه و زبیرند. این است حس مادرانه زنی که هیچ زمان به حکمت الهی صاحب اولادی نشد.

ای اهل سنت! ای آقای ملازاده مقیم لندن! آن انگشتی که به سمت کله ات اشاره میکنی و میگویی عقلتان را به کار بیاندازید کجاست؟ مگر نمی بینید صحابه رسول الله را که از دم بر آنها درود می فرستید در پی کشتار و جنگ با هم اند؟ مگر نمی بینید که عمار یاسر و علی (ع)، حسن و حسین (ع) در این سو و عایشه ام المومنین و همسر رسول خدا که شما ایشان را اهل بیت می نامید در تقابل یکدیگرند؟ اگر ما شیعه ایم و با ابوبکر و منسوبین او مشکل داریم ای با خردان پس برادر عایشه – محمد بن ابوبکر –  که درود و سلام خدا بر او باد در سپاه علی (ع) و مقابل خواهرش چکار می کند؟ میگویید خداوند بشارت بهشت داده بر ده نفر و عاقبت بخیری ایشان در آن دنیا تضمین است، باشد! یک به یک نام می بریم... می بینیم نام علی (ع) و طلحه و زبیر هر سه در این بشارت است. چطور است که جنتیان روی زمین بر هم تیغ میکشند و هلاک میشوند و بعد هر دو در کنار حوض کوثر در جوار پیامبر (ص) مشعوفند؟ جزای ریختن خون مسلمان چیست؟ اگر حقی بوده که قطعاً بوده و به صراحت روایات مشترک حق با علی و علی با حق است پس در سوی دیگر عایشه و طلحه و زبیر و آن خیل مردم فریب خورده چه می کنند؟ عمار یاسر که از اولین ایمان آورندگان به رسول خدا (ص) بود و سبقت در ایمانش از خیلی های دیگر بیشتر بود و مشابه همین جمله که عمار با حق و حق با عمار است در مورد او نیز هست و صرف حضور عمار در سپاه علی (ع) لرزه و شک بزرگی بر دل عایشه انداخت اما شیطان عایشه زورمند تر بود.

عایشه بر دین اسلام و بنام اسلام و سوار بر ((نامی)) که سر تا پای آن به وجود مقدس رسول خدا (ص) بر میگشت خون تازه مسلمانان را ریخت و برای اولین بار فتنه ای عامداً شکل گرفت و مسلمان بر مسلمان تیغ کشید. عَلم بوش برای کشتار و غصب و تجاوز چندین کشته در برج های تجارت و دو ساختمان بتنی بود و عایشه پیراهن خونین عثمانی را که کافر می دانست به آسمان برد. بوش اشک مردم دنیا را با هالیوود و یازده سپتامبر گرفت و عایشه هم خونخواهی خلیفه را از کسی که به ادعای اهل سنّت دوست و با جناق علی (ع) بوده می خواست.

این هم پاره نخی از آن کلاف هزار توی نفاق و خیانت که پس از چهارده قرن پیروان مکتب ایشان در آن سوی دنیا دشمن شماره یک اسلام اند و تفرقه افکنان میان مسلمانان و روافض که دست انگلستان و امریکا و صهیونیزم را در پشت خود دارند شیاطین زمانند اما اسلاف ایشان در صدر اسلام به صرف مجاورت و مصاحبت و حتی ملاقات و نکاح با حضرت محمد مصطفی (ص) رضوان الله تعالی و رضی الله عنها میشوند و وقتی نوبت حضرت فاطمه زهرا (ص) و اولاد گرامی اش میشود اصل و نسب و حق ایشان بر امت به کار نمی آید که هیچ، اعتنا و رجای به آن هم مهر رایج ((شیعه رافضی)) را بر نامت به دنبال دارد.

 

الّهم صل علی محّمد و آل محمد و عجّل فرجهم و العن عدوّهم اجمعین

 

 

*. در گذشته از کشور امریکا به عنوان New England نام برده میشده است.

 

 

 

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

گرگ و چوپان دروغگو

 

سلسله خاطره نویسی های گذشته برایم مزه کرده و این را از لطف برخی از دوستان هم دیدم. هر چند بهاران زیادی از عمرم نگذشته است اما اطرافیان همیشه از خاطرات متعدد من حیرانند! با این حال که خودم را از شعبان بی مخ و برخی دیگر کمتر نمیدانم به قدر همین تارنمای حقیر آنچه بر من گذشته که جوهرهء آن طنز و خاص بودن است مینویسم، باشد که پند گیران پند گیرند و خوش مزه ها با نمک تر شوند.

صدای زنگ تلفن شرکت که روزی دهها بار صدایش در می آمد حرفی نبود که از کم و کیف آن بگویم اما اینکه در آن روز آن زنگ برای چه به صدا در آمد گفتنی است. منشی شرکت مِنّ و مِن کرد و خندید و گوشی را گذاشت. علت را پرسیدم، چیزی نگفت. دوباره تلفن زنگ خورد، خودم گوشی را برداشتم. مردی با لهجه روستایی سلام و علیک کرد، جواب دادم. صدای بع بع گوسفند و زنگوله و پارس سگ هم می آمد! گفتم امرتان قربان، گفت آقا من امروز توکل بر خدا یک شماره تلفن اتفاقی گرفتم تا روزی من را خدا بدهد. من چوپانم در دهاتهای خوزستان و چند روز پیش روی تپه بالایی دو کوزه پیدا کردم هر کدام نزدیک به پانصد سکه دارد. حالا شما بیایید این را با هم نصف نصف شریک شویم و به نوایی برسیم. گفتم برادر، شما بروید میراث فرهنگی و آنها به شما دو سوم ارزش زیر خاکی را میدهند. گفت آقا آنها اذیت میکنند ما گفتیم بیاییم توکل بر خدا یکی را پیدا کنیم با هم شریک شویم. گفتم شما اصلاً میدانی کدام شهر را گرفته ای؟ گفت من نمیدانم امروز توکل بر خدا شماره گرفتم و روزی و ...! صدای گوسفند همچنان می آمد و گمان کنم این بنده خدا ما را هم با همان زبان بسته ها اشتباه گرفته بود. البته کیفیت و تناوب و بَع بَع کلاسیک گوسفندهای او تصوری جز صدای یک اسپیکر (بلند گو) خوش کیفیت کلاریون (Clarion) به اذهان نمی آورد و آن گله بزرگ و تشکیلاتش سر جمع در داخل یک فایل MP3 کوچولو بودند. چوپان دروغگوی ما که دورترین نقاط کشور را برای یافتن شریک هدف گرفته بود یحتمل در داخل پژوی مشکی خود نشسته و سی دی بع بع را گذاشته و و طعمه یابی میکرد. من حتی بوی دود سیگارش را هم از پشت تلفن حس میکردم. بعد از آن خواستم پلیس یا اطلاعات را با خبر کنم اما امروز و فردا کردم و بعدش هم فراموش شد. البته باید این کار را میکردم چون ارقام و سهولت ظاهری این پول هنگفت و بی زحمت آنقدر برای عده ای هوس انگیز است که زحمت سفری مخفیانه به خوزستان را به خود بدهند. بعد درست مثل فیلمها با کیفی پر از پول به نقطه قرار میروند و سپس کم کم آنتن گوشی همراهش می پرد و در نقطه معلوم با گله و چوپان دیجیتال روبرو میشوند. از این سو و آن سو چهار گردن کلفت می آیند و کتک واقعی و غیر دیجیتالی میخورد که صدای آن دیگر مجازی نیست. خون و درد هر دو واقعی هستند و نقشه های ذهنی ایشان برای میلیونر شدن یک شبه مبدل به گرفتاری و کابوس بزرگی میشود و آن وقت میلیون ها بار به خود میگوید: آیا گوسفند هم چنین فریب بزرگی میخورد؟

 

   + سعید ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

عروس خوش قدم

 

عروس خوش سیما و مادرشوهری بودند همچون سگ و گربه. عروس که طاقتش به کمتر از چند صباح تمام شده و صبرش به آنجایش رسیده بود حق به جانب مصمّم میشود مادر شوهر را از بین ببرد. پیش جادوگر سر محل میرود و میگوید زهری چیزی بده تا فلانی نفله شود و زندگی من بهشت گردد. جادوگر رند هم گردی را در کف دست عروس خوش قدم میگذارد و میگوید این زهر را به او میخورانی اما باید مکرر و بلافاصله باشد؛ باید هر روز قدری از آن را در شربتی شیرین بریزی و به او محبت کنی و به او بخورانی تا پس از چندی سقط شود. عروس خوش ضمیر هم شادمان نقشه خود را آغاز میکند و هر روز شربتی گوارا و شیرین را توام با محبت و رافت فراوان به دست کابوس زندگی اش میدهد و برق پیروزی از گوشهء چشمش جستن میکند. پس از چند روز میبیند که این کابوس نخراشیده برای او شیرین تر شده و محبت ظاهرانه او به مادر شوهرش کم کم به خودش باز میگردد و رفتار او که تا دیروز همچون مجانین و شکل او که همچون عجوزه ها بود تحمل پذیر تر میشود تا جایی که میبیند او هم محبت و عاطفه و منطق و ادب دارد! عروس خوش اقبال با این کشف بزرگ دوان دوان و نگران به سراغ جادوگر میرود و میگوید دستم به دامنت، این زهر هلاهل را خنثی کن تا این گل بی خار پرپر نشود! جادوگر خنده جادوگری میکند و به عروش خوش خیال میگوید: ای عروسک! آنچه به او میخوراندی شکر بود و آنچه که آن خار چشمت را به گلی معطر مبدل کرد محبت تو به او بود.

 

نویسنده: پسر ایرانی با اقتباس از ماجرایی که شنیده بودم!

 

   + سعید ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۸
comment نظرات ()

دوربین مخفی پسر ایرانی!

 

 

ثانیه شمار چراغ قرمز عدد 40 را نشان داد که مصمم شدم به پاسخ سوال بزرگی (!) برسم. با وجود برودت هوا و باران خودرو را خاموش کردم، سویچ را برداشتم و پیاده شدم. با انگشت به روی شیشه خودروی پراید پشت سرم زدم و او شیشه را تا آخر پایین کشید.

راننده جوان: بله؟

پسر ایرانی: ببخشید! من یک سوالی هست که خیلی وقته میخوام جوابش رو بدونم. اون هم اینکه شما چرا توی شب با چراغ خاموش رانندگی می کنید!

راننده جوان:  [با تردید و طمانینه و البته با ادبیات کاملا مصاحبه ای] راستش من احساس میکنم نوری که در خیابون هست برای رانندگی کافیه و مشکلی نداره و...!

پسر ایرانی: فرضا" شما همه جا را می بینید، توی این بارندگی دیگران نباید شما را ببینند؟

راننده جوان: چرا شاید، نمی دونم و...

ثانیه شمار حدود هفت ثانیه به من مهلت میداد تا به خودرو بر گردم و موتور و چراغ هایش را روشن کنم و براه بیافتم.

بارها شده وقتی می بینم خودروهایی که با چراغ های خاموش (به ویژه موتور سیکلتها و پیکان های مدل پایین) تردد میکنند برای حس یک تجربه مشترک چراغها را خاموش میکنم تا ببینم این جغدهای بی پر و بال چطور می بینند!

دوست گرانقدری بدون اینکه بداند دغدغه مشترکی در هر دوی ما جست و خیز میکند این موضوع را مطرح کرد. باری، از منبع نه چندان معتبری شنیدم که میگفت چون خودروهای مدل پایین اغلب در سرما مشکل دارند و در سرما موتور به دشواری استارت میخورد برای شارژ کامل باتری از روشن کردن چراغها پرهیز می کنند.

نکته به شدت خنده دار این ماجرای اول از این قرار بود که آن جوان گمان کرد که در یک دوربین مخفی یا یک مصاحبه نیمه مخفی قرار گرفته و به شدت لفظ قلم حرف زد و وقتی که از او دور میشدم شک ندارم که فقط به این فکر میکرد که تصویر او از کدام شبکه تلویزیونی یا کدام برنامه پخش خواهد شد!

این هم ضربه شصت ناخواسته و غیر خشونت آمیز پسر ایرانی به یکی از صدها هزاران راننده بی مبالات این مملکت بود!!

 

   + سعید ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()