پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

اين رشته سر دراز دارد

((بدون شرح)) با کلی حرف

اندازه بزرگتر

   + سعید ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/۳٠
comment نظرات ()

از کوزه همان تراود که در اوست

 

روزی حضرت عیسی علیه السلام از مسیری عبور می کرد. عده ای از یهودیان که آنجا نشسته بودند سخنان زشتی علیه حضرت مسیح (ع) بر زبان آوردند، اما عیسی (ع) آنها را دعا گفت؛ یکی از شاگردان پرسید: ای پیامبر خدا! چرا مانند خودشان با آنها مقابله نمی کنی و سخنان زشت آنها را با حمد و ثنا پاسخ می دهی؟ عیسی (ع) فرمود: هر کس هر چه دارد خرج می کند و با این کار درون خود را نشان می دهد. آنها دارایی خود را خرج کردند و من هم آنچه داشتم به آنها دادم.

 

   + سعید ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۳/٢٧
comment نظرات ()

 

 

   + سعید ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/٢۳
comment نظرات ()

از زرقاوی تا ریگی

 

اين روزها ديگر شنيدن اخبار از عملياتهاي انتحاري و تروريستي در گوشه گوشه جهان امري ((عادي)) شده است. اما اين عادي شدن دليلي بر صحت و درستي اين عمل نيست و نخواهد بود. بايد ديد اين نوع كشتن چه جايگاه و پايه فكري دارد.

    خوشحالم از اين كه ابو مصعب زرقاوي كشته شد. حالا مي خواهم در باره عبدالمالك ريگي بنويسم. تروريستي كه در مناطق مرزي (جنوب شرق) كشور سبب كشته شدن جمعي از مردم شد.

   چندي پيش يك سي دي از فعاليتهاي ريگي به دستم. او را فردي ابله و بي سواد ديدم كه هيچ حسي به لحاظ اقتدار و فهم به انسان منتقل نمي كند كه دست كم او را دشمني زيرك بدانيم. او و اطرافيانش تلاش زيادي داشتند تا به تقليدهاي ظاهري و صحنه سازيهاي مشترك با گروه تروريستي القائده افغانستان و عراق همسنگ شوند و يا از اين طريق خود را وابسته يا متمايل به آن نشان دهند؛ تا شايد بتوانند به عنوان شاخه اي از القائده تحت پوشش آن در بيايند يا اعتبار و شهرتي آنچناني كسب كنند. صحنه سازيهايي كه بسيار كودكانه تقليد شده بودند، بدون اين كه نشاني از اقتدار از خود بروز بدهند. گروهكي ظعيف كه كارهايشان انسان را ياد بازيهاي و ژستهاي پسر بچه ها در بازيهاي جنگي دسته جمعي شان مي اندازد با اين تفاوت كه ديگر اسلحه و خنجر آنها پلاستيكي نيست.

  او در شب عمليات خود عليه عده اي از مسافرين جاده اي كشور (تاسوكي) رو به دوربين مي كند و مي گويد: ((مسوول اين كشتارو فاجعه كه تا چند لحظه ديگر اتفاق مي افتد و شهادت آن چند نفر از اهل سنت از طائفه ؟؟؟ و قوم شهلان و آن بنزين كشها بر عهده جمهوري اسلامي ايران است. آنها چند نفر را كشتند و ما به تلافي و انتقام آن اين ها را مي كشيم.)) سپس در حلقه اي از ياران خود مي نشيند و از اهداف و نيات الهي خود براي آنها مي گويد و كلمه ((الله)) و ((رسول الله)) از زبانش نمي افتد و آرزوي شهادت در اين راه را براي خود و همراهانش مي خواهد.

   پس از انجام عمليات و فرار از محل واقعه گروگانها را به محلي شبه مسكوني برده و در مقابل دوربين مي نشيند و سخن مي گويد. وي در جمع گروگانهايي كه دستاني بسته داشتند (كه در ميان آنها دانشجو و نظامي و كارمند بود) مي گويد: ((بايد تا چند روز ديگر پنج نفر از زندانيان ما آزاد شوند و اگرنه اينها را مي كشيم)). گروگانها حدود ده نفرند.

چند لحظه بعد تصوير بردار اين گروهك تصاوير غير واضحي از جريان توقف خودروها و بازجويي از مسافرين مي گيرد كه به آن خواهم پرداخت.

سپس صحنه اي از تيرباران كردن يكي از اعضاي سپاه پاسداران را نشان مي دهد و بعد سخنراني پيش از مراسم اعدام يك جوان.

جواني كه حد اكثر 20 سال سن دارد دست و پا  و چشم بسته در مقابل خود قرار داده اند و پس از مدح و ثناي خدا و رسولش حكم را (به زعم خودشان حكم الهي) اجرا مي كنند و سر پسرك را از زير گوشش تا نصفه مي برند!

   بعد هم خوشحالي مي كنند و رجز مي خوانند و تير هوايي شليك مي كنند. يك نفر هم قرآن كوچكي را جلوي صورتش مي گيرد و با صداي بلند آيه اي از قرآن را مي خواند. سپس جلاد آن پسرك (عبد المالك ريگي) همان آيه را با دستاني خون آلود و خنجري در دست كلمه به كلمه معني و تفسير مي كند: (( اگر اينها ايشان را شما هلاك نكنيد الله تبارك و تعالي شما را عذاب خواهد كرد و در اين دنيا رسوا مي كند. اين منافق را كشتيم، اين دلمان خنك شد. هر كسي از مومنان وقتي كافران را مي كشد دلش خنك مي شود.))

  به واقع كسي كه در برنامه اي از پيش طراحي شده مسووليت قرائت يك آيه از قرآن را بر عهده دارد و نيز صورتش را پوشانده و قرآن (كتاب) كوچكي را در برابر خود گرفته است و نيز صوت خوبي هم دارد نياز به روخواني ندارد. بلكه مي تواند آن را از بر بخواند اما رسانه ها حضور فيزيكي يك جلد قرآن را بسيار ترجيح مي دهند!

 

   ما شيعيان بارها و بارها با اين گونه افراد و افكار روبرو شده ايم. هنوز خاطره بمب گذاري در حرم مطهر امام حسن عسكري (ع) و امام موسي كاظم (ع) را از ياد نبرده ايم و نيز شهادت چندين زائر و شهروند شيعه در شهرهاي مختلف عراق. من بيش از اين سكوت را جايز نمي دانم كه بنشينيم و ديگران و حتي عده اي از خودمان، مذهبمان از چشم اين افراد ببينند. مانند همان كسي كه در همين وبلاگ نوشته بود ((اسلام ديني كه هر مخالفي را به مرگ محكوم مي كند)). من خواهشمندم از آن دسته از مردمي كه خود را آگاه و مشتاق كشف حقيقت مي دانند كه در اين باره تحقيق كنند و خود درك كنند كه چنين چيزي در مذهب تشيع نيست. اين مذاهب ديگرند كه دست به اين گونه اقدامات مي زنند و لطمات آن بر بدنه اسلام است و ما از آن مصون نيستيم. حتي كار را تا جايي پيش مي برند كه پاسخ را از تشيع مي خواهند در حاليكه شيعه مويد اين نيست كه بخواهد به آن پاسخي بدهد. اگر چنين بود به قطع دست علي (ع) و يارانش براي ترور و كشتن منافقين و كافرين بسيار باز بود ولي چنين نكردند.

در باره آن چه كه ديدم سوالات از عبدالمالك دارم.

1.        در كجاي سنت آن رسول اللهي كه از آن نام مي بري آمده است 22 نفر بي گناه را كه خود بر بيگناهي آنان گواهي داده اي، بايد براي انتقام و تلافي قتل چند نفر از خويشان يا هم كيشان تو كشته بشوند؟ كجا سراغ داري كه پيامبر (ص) دين تو كه خودت را به آن مي بندي و خود را دوستدار او و خدايش مي داني چنين چيزي بوده است كه سنت رسول الله و كتاب خدا (قرآن) را پيش رويت گرفته اي؟

2.        مگر رفتار پيامبر (ص) با اسراي جنگي كه در سپاه كفر بوده اند و جمعي از مومنين و دوستان رسول خدا (ص) را كشته اند چنين بوده است كه تو يك مسافر بي گناه را كه دستها و چشمانش را بسته اي با ضرب لگد به پهلويش از جا بلند مي كني؟

3.        تو به ظاهر دوستدار رسول خدا (ص) و خدا به كدام راي و فتوي جواني كم سن و سال را همچون گوسفند ذبح مي كني و خونش را مي ريزي در حاليكه او را كافر و منافق مي داني؟ مگر خدا و پيامبر شما يكي نبود؟ شريك براي كدام خدا و كفر بر كدام دين؟ 

4.        كجاي سنت پيامبر اسلام (ص) سراغ داري كه ايشان سر دسته كفار را رها كرده باشند و گردن يك كافر تنها را زده باشند در حاليكه چندين نفر او را دوره كرده اند؟ آن جهادي كه از آن ياد مي بري كشتن يك جوان با دستان و پاهاي بسته است؟ عشق شهادت از طرف اين چنين  شخصي داري؟ اين كار تو مرا به ياد يكي از همان به زعم خودت اصحابي انداخت كه فراري ميدانهاي جنگ و مشتاق گردن زدن اسرا بود. شير محله زنان و امان و ترسوي نبردها.

5.        آيا آن جوان به كفري كه از آن دم مي زني نزديك تر است يا همان اشغالگراني كه در كشوري كه در آن هستي؟

6.        و اي كاش قرآن كه در دست داشتي مي خواندي و ميفهميدي كه مي فرمايد: (( و اين كتاب براي گمراهان جز خسران ندارد)).

 

در پايان آروز مي كنم كه خداوند با تعجيل فرج امام عصر (عج) امت مسلمين و همه مردم دنيا را از اين وضعيت برهاند و كاش مي توانستم بگويم و شرح دهم آن چه در درون دارم و نمي دانم چرا هر لحظه كه مي گذرد اين جمله در ذهنم تكرار مي شود كه ((حسبنا كتاب الله)) يعني ((کتاب خدا ما را كفايت مي كند)).

 

 

 

 

 

 

 

 

   + سعید ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/۳/٢۱
comment نظرات ()

حاکم ديوانه

 

روزي روزگاري در شهر كوچكي حاكمي عادل حكمراني مي كرد. از قضاي روزگار در آن شهر جادوگري خبيث مي زيست كه مردم آن شهر او را به خاطر خباثت و پليدي اش از شهر بيرون كردند. اين جادوگر بدخواه با سحر و جادو معجوني در چاه آب اصلي شهر ريخت و تمام مردم شهر را به مرور به ديوانگي و جنون كشاند. در ابتدا كه عده كمي از آب خورده بودند مردم شهر آنها را ديوانه مي شمردند و در جاي مخصوص نگهداري مي كردند و به راي و نظرشان توجهي نمي كردند. تا اين كه ((به مرور)) جمعيت بيشتري از اين آب خوردند و گرفتار ديوانگي شدند و اقليت ديروز جاي اكثريت امروز را گرفت. سر انجام همه مردم به جز حاكم كه از چاهي جداگانه آب مي نوشيد ديوانه شدند. مردم شهر از آن پس گمان مي كردند كه حاكمشان ديوانه است و بايد او را عزل كرد. زيرا او ديوانه اي بيش كه حرفهاي عجيب و پرت مي گويد نيست. حاكم كه اوضاع را چنين ديد، راهي نديد جز اين كه از آب چاه شهر بنوشد تا او را عاقل بدانند و بيرون اش نكنند!

 

 

   + سعید ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/۱٦
comment نظرات ()

تو کلاهت کو؟

 

روزی روزگاری شیر بزرگ، سلطان جنگل بود و بر حیوانات جنگل حکومت می کرد. یک سال شیر تصمیم گرفت که به سفر خارج جنگل بره و برای همین خرگوش رو به عنوان جانشین خودش انتخاب کرد و رفت.

   خرگوش که دل پری از روباه داشت،در اولین روز سلطنتش دستور داد تا فورا روباه رو حاضر کنن. روباه به محضر خرگوش رسید. خرگوش که دنبال بهانه بود بهش گفت: ببینم روباه! تو کلاهت کو؟ روباه نگاهی تعجب آمیز به اطرافش کرد و دستی به سرش کشید و گفت: کلاه!؟ کدوم کلاه؟! هنوز حرفش تموم نشده بود که خرگوش دستور داد روباه رو برای شلاق زدن ببرن. یک روز گذشت و فردای همان روز صبح اول صبح خرگوش دستور داد که روباه رو بیارن پیشش. روباه که دیروز کتک مفصلی خورده بود به خدمت خرگوش رسید. خرگوش بی هیچ کم و کاستی دوباره گفت: تو کلاهت کو؟ روباه بینوا این بار تا خواست حرفی بزنه دست و پاش رو گرفتن و برای کتک زدن بردنش. این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که روباه جون به لب شد و به کلاغ گفت: پیش شیر در جنگل همسایه برو و بگو که این خرگوش با من چه می کنه... کلاغ پیغام روباه رو به شیر سلطان جنگل که در تعطیلات و تفرجگاهش وقت می گذروند رسوند و برگشت. شیر هم به طوطی گفت که پیغام من رو به خرگوش برسون. و اما سفارش شیر به خرگوش: "پیغامی از شیر سلطان جنگل به خرگوش. دوست عزیز! اگر می خواهی روباه را آزار بدهی بده ولی نه فقط با یک بهانه. مثلا به او بگو که برود سیگار وین استون بخرد. اگر قرمز خرید او را کتک بزن که چرا آبی نخریدی و اگر آبی خرید او را بزن که چرا قرمز نخریده. والسلام.". طوطی پیغام را به خرگوش رساند و فردا خرگوش روباه را خواست. روباه شلان شلان و  به سختی خودش رو رسوند و خرگوش بهش امر کرد که: برو برایم یک پاکت سیگار وین استون بگیر! روباه گفت: چه رنگ بگیرم؟ آبی یا قرمز؟ خرگوش کمی مکث کرد و با خشم گفت: به تو چه؟ ببینم! تو کلاهت کو؟!

 

 

   + سعید ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

namana?!

 

موضوعي كه اخيرا به عنوان اهانت به آذريها پيش آمد تا حد زيادي براي من جاي تعجب داشت. اول به اين خاطر كه آذري ها منسوب به آذربايجان هستند در حاليكه متن بكار رفته در كاريكاتور روزنامه ايران به زبان تركي است. زبان تركي و ترك زبانها كه شامل شمال خراسان، زنجان، قزوين، همدان، اردبيل و تبريز و اروميه هم مي شود!

   سوال اينجاست كه آيا اين موضوع بار نخستي است كه رخ داده است؟ آيا اگر به جاي كلمه تركي يك كلمه فارسي نگاشته مي شد صداي اعتراض تمام جمعيت ايران به جز تركها و لرها و اكراد در مي آمد؟ اين همه كاراكتر حيوانات و شيطان و ... بالاخره به يك زباني حرف مي زنند، چطور زبان تركي خونش رنگين تر شده است!؟ من به شخصه اين مسائل را به حسابهاي ديگري به جز اعاده حيثيت ترك زبانها و يا خشم ناشي از اهانت به قوميت مي دانم در ضمن اين كه سالهاست سعي مي كنم حرفها و لطيفه هاي قومي را نشنوم و نگويم.

  سخن این که مگر همين مردم نبودند كه 90 قسمت شبهاي برره را با حضور شخصيت ((جان نثار)) (ساعد هدايتي) كه انباري از صفات ابلهانه و پست بود تماشا كردند و خنديدند و صدايشان هم در نيامد؟ آن لهجه غليظ تركي و آن بلاهت و دنائت را از يك شخصيت زنده و جامع پذيرفتند و از كلمهء ((نمنه)) يك سنجاقك (سوسك) جان به لب و غیرتی شده اند؟! مگر ((نظام دو برره)) (سيد هادي كاظمي) آواز كردي را به سخره نمي گرفت؟ مگر شير فرهاد (مهران مديري) لهجه تهراني ها را مسخره نمي كرد؟ 

    يك كاريكاتور كوچك چاپ جمعه در بخش كودكان يك روزنامه اين همه بازتاب دارد. آنوقت حميد ماهي صفت (مستر بين ايراني) چه؟ ((آقا همت)) بازيگر و كارگردان مجموعه تئاتر هاي ((قهوه خانه پدري زري خانم)) و ((دروغ چرا؟)) كه ماهها هر شب اجرا مي شد چرا خشم لر ها را برنينگيخت؟ مجموعه وقيحانه و سخيف ((داماد ديوانه)) چطور؟ خود تركها، گيلاني ها و ... كه مي نشيدند و مسلسل وار جكهاي قومي مي گويند چه؟ دوبله كارتونهاي جديد خارجي چه؟

    در يكي از شهرهاي شمالي بودم كه جمعي از جوانان نشسته بودند و جكهايي براي شهري آنطرف تر خود مي گفتند و مي خنديدند. حالتي مثل اينكه تهراني ها براي كرجي ها، يا كرمانيها براي ماهاني ها و خرمشهري ها براي اهوازيها و ... جك بگويند و مسخره كنند. در حاليكه همه مي دانيم آنچه كه پاي يك شخصيت قومي را به يك جك باز مي كنند خصلت يا خصلتهايي است كه مردم كشور از عامه مردم يك منطقه بزرگ يا استان مي شناسند و مرز بندي هاي جغرافيايي براي تلطيف يا رد اين قضايا بيهوده است. وقتي در جكي دم از خصلت بارز يك استان (مثلا اصفهان) زده مي شود براي شنونده اين نه تنها معني نمي دهد بلكه اهميتي ندارد كه گفته شود يك شاهين شهري يا يك نجف آبادي بود كه يك روز فلان کار را کرد یا فلان حرف را زد. مسئله سر موضوع خاصي است كه به اصفهاني ها نسبت مي دهند نه اين كه با نام بردن يك شهر خاص (كه معروف هم نيست) بخواهند بر قبح اين كار سرپوش بگذارند. آن دسته از جوانان گيلاني غافل بودند كه با گفتن اين جكها در ابتدا خودشان و فرهنگ و اعتبار خودشان را زير سوال مي برند و گفتن كلمه انزلي به جاي رشت، يا فومن به جاي تالش هيچ چيزي را عوض نمي كند. حتي اگر اعتراضي هم باشد بايد گفت كه چطور اين حق را به خود داده اند كه نسبت به تركها و... جك بگويند و حالا شما با شخصيت شده اند؟! مسخره كردن شما اشكال دارد، شما ديگران را مسخره كنيد ايرادي نيست؟!

    من اين جريان را سيلي بيرون از چارچوب قومي مي دانم و به نظر اين جريان ربط مستقيمي به آن كاريكاتور نداشت. زيرا كه نمونه هايي بسيار گسترده تر از اين را شاهد بودند و لب از لب باز نكردند و روزنامه ايران دو بار رسما عذرخواهي كرد و آن فرد را اخراج كرد ولي يك عده با همان عزمي كه براي وارد شدن يا نشدن يك توپ در درون يك دروازه يا بالا رفتن يك وزنه آهني به خيابانها مي ريزند اين بار هم همانطور به خيابان ريختند و به معني واقعي ريختند! مجوز راهپيمايي هم پس فردا مي رسد. وگرنه آن عكسهايي كه من ديدم كه فردي سر و صورتش غرق در خون بود و شيشه هايي را شكسته بودند چه معني مي توانست بدهند؟ آيا او مانا نيستاني بود و آن شيشه هاي كاري كرده بودند كه ما نمي دانيم؟ مردم تفريح و هيجان ندارد مي ريزند خيابان دو نفر هم يك چيز بي ربطي مي گويند بقيه هم صدا مي شوند! در سطح يك روزنامه ملي دانماركي به ساحت نبي مكرم اسلام (ص) اهانت مي شود مردم ايران آخر از همه كشورهاي مسلمان و بعد از نماز جمعه در مسير برگشت به منزل دو سه شعاري هم مي دهند و تمام.  بيچاره روزنامه ايران كه مثل وزير يا دم دستي حاكم تنبيه شد تا دهن عده اي بسته شود. مانند زماني كه ناظم مدرسه ناگهان وارد يك كلاس شلوغ مي شود و اولين بچه اي كه به دستش مي رسد را تا مي خورد مي زند تا از بقيه زهر چشم بگيرد و يا دهن معترضين را ببندد كه : ((خيالتان راحت! تنبيه اش كردم. لطفا بفرمائيد.))

   يادم نمي آيد كه فيلم ((ساقي)) بود يا ((عطش)) كه بهرام رادان در خيابان راه مي رفت؛ منتظر بود باجه تلفن خالي بشود كه تلفن بزند، از قضا مردي به زبان تركي با آن طرف حرف مي زد و بهانه مي آورد كه مريض است و فلان. بهرام رادان گوشي را از او مي گيرد و مي گويد: ((اين بابا حالش بده. خيلي هم بد)). مخاطب آن طرف خط مي گويد: ((شما؟!)) رادان با كمي مكث مي گويد: ((امممم! من دامپزشكم.)) آن مرد ترك هم روي او را مي بوسد و تشكر مي كند!

حالا اين معترضين آن موقع كجا بودند، سوالي است كه از خودشان بايد پرسيد.

   + سعید ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/٩
comment نظرات ()

اخبار ايراني و غير ايراني8

 

علي دايي، كاپيتان هميشه كاپيتان تيم ملي فوتبال ايران اقدام اهانت آميز روزنامه ايران را محكوم كرد. او اين اقدام وقيحانه را قدمي در جهت تخريب محبوبيت خود دانست و براي محكوميت هر چه بيشتر اين توطئه قصد دارد تا در بازيهاي مقدماتي و همچنين بازيهاي ملي جام جهاني 2010 به عنوان كاپيتان انجام وظيفه كند.

 

مجري برنامه چاوش (گاهنامه تصويري شبكه دو سيما) جايزه مسابقه تلفني خود را از دست پدرش دريافت كرد. وي كه در يك مسابقه راديويي عصر جمعه با نامي مستعار شركت كرده بود در پايان به مجري برنامه گفت: ((جايزم رو بدين بابا شب برام مي آره.))

 

 محسن مخملباف كارگردان ارزشمند كشورمان روند رو به توسعه كشورهاي عقب مانده را ضربه اي مهلك به سينماي ابداعي اش خواند. وي نفوذ فناوري، بهداشت و رسانه ها را به جوامع كوچك و پيش از اين عقب مانده را عاملي مهم در جهت انقراض زودرس سينماي خود دانست و گفت: ((اي بر پدر اين ماهواره و اينترنت و موبايل لعنت كه ما رو از نون خوردن انداخت.))

 

 

عبدالملك ريگي رهبر گروه تروريسي جند الله از كمبود شيعه و افزايش بهاي شيعيان در بازار "بورس شيعه" پاكستان و افغانستان خبر داد. گفتني است در پي اقدامات ضربتي و ترس شيعيان اهالي مناطق مرزي جنوب شرق كشور اعضاي اين گروه تروريستي براي ورود به بهشت (از طريق سر بريدن هفت شيعه) نياز بيشتري به شيعه زنده دارند. شايان ذكر است در اين مناطق به علت تقاضاي بيش از حد براي ذبح شيعه عده اي سودجو با پخش آگهي هايي بازار رسمي منطقه را با مشكل مواجه كرده اند. در اين آگهي ها آمده است: شيعه زنده، تحويل فوري درب منزل شما. تلفن تماس...

 

پس از اختلافات ممتد رياست سازمان تربيت بدني و رياست فدراسيون فوتبال در خصوص نحوه برگزاري بازي فينال جام حذفي عده اي با طرح پيشنهادي جامعه ورزشي كشور را شگفت زده كردند. يك مقام مسوول كه هيچ مسووليتي نمي پذيرد با صراحت در نامه اي مبسوط به رسانه ها اعلام داشته است: ((... به دليل سخنان سر مربي تيم پرسپوليس در برنامه نود اين تيم شايستگي شركت در فينال جام حذفي را نداشته و مي بايست تيم مردمي استقلال به دليل رعايت اصول اسلامي و نماز اول وقت و ... يكي از فيناليستها باشد.)) وي پيش از اين اعلام كرده بود ديگر ((رايگان)) مشورت نمي دهد!

 

 

پيكان باز هم توليد مي شود اما نه در ايران. به سبب ابراز علاقه جمع كثيري از مردم دنيا به زودي خط توليد پيكان شروع به كار خواهد كرد اما نه در داخل خاك ايران. به گزارش منابع غير رسمي كارخانه ايران خودرو با همكاري سازمان فضايي چين و روسيه در نظر دارد خط توليد پيكان سواري را در يكي از سيارات نزديك زمين راه اندازي كند. در اين پروژه ملي كليه لوازم اوليه توسط موشك به فضا پرتاب شده و پس از مونتاژ كامل به زمين باز مي گردند. ايران خودرو ظرفيت اسمي اين پروژه را ده هزار دستگاه خودرو در سال پيش بيني كرده است كه با در نظر گرفتن ظرفيت موشكهاي برگشتي نياز به پرتاب (رفت و برگشت) بيش از پنج هزار موشك است. ايران خودرو مصارف متقاضيان را در زمينه هايي چون تابوت متحرك، سند حماقت مكانيزه، خودرو ويژه محكومين به اعدام (كه در آن متهم مي بايست با سرعت 120 كيلومتر بر ساعت با اين خودرو رانندگي كند)، شكنجه، اتانازي (بهمرگي)، خودكشي، شركت در مراسم هالووين خودرو و بالماسكه خودرو و... ذكر كرده است.

 

   + سعید ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۳/٦
comment نظرات ()

شرحي از زندگي حضرت نرجس (س)

 

در جنگهاي قديم، رسم بود وقتي كه شهر يا روستايي را فتح مي كردند، مردان و زنان لشكر دشمن را اسير مي نمودند و آنها را به عنوان برده مي آوردند و در بازار مي فروختند.

   مادر امام زمان (عج) بانوي بسيار ارجمند و پاك و با عفت، يعني حضرت نرجس (نرگس) از دختراني است كه در ميان اسيران جنگي، از روم شرقي (حدود تركيه فعلي) به عراق آورده شد. امام هادي (ع) او را خريداري كرد و سپس او را به همسري فرزندش امام حسن عسگري (ع) انتخاب نمود، و نتيجه اين ازدواج يك فرزند نوراني يعني امام زمان (عج) بود كه در شب نيمه شعبان سال 255 هجري در شهر سامرا به دنيا آمد. فرزندي كه هم اكنون، جهان به طفيل وجودش برقرار است و در پشت پرده غيبت بسر مي برد و روزي خواهد آمد كه جهان، تحت رهبري او پر از عدل و داد و مهر و صفا خواهد شد. اينك توجه كنيد كه نرجس خاتون، مادر امام زمان (ع) كيست و چگونه به خانه امام حسن عسكري (ع) راه يافت.

 

نرجس نوه شمعون وصي عيسي (ع)

مادر امام زمان (عج) نامش ((مليكه)) (مليكا) بود. او از طرف پدر، دختر ((يشوعا)) فرزند امپراتور روم شرقي و از طرف مادر، نوهء ((شمعون)) بود. شمعون از ياران مخصوص حضرت عيسي (ع) و وصي او بود.

   مليكه با اين كه در كاخ مي زيست و با خاندان امپراتوري زندگي مي كرد، اما آنچنان پاك و با عفت بود كه گويي نسبتي با اين خاندان نداشت، بلكه به مادر و خانواده مادري خود رفته و زندگي همچون زندگي شمعون، و عيسي بن مريم (ع) از صفا و معنويت و پاكي خاصي برخوردار بود.

   از اين رو نمي خواست، با خاندان امپراتوري دنيا پرست بياميزد، بلكه دوست داشت و هدفش اين بود كه در يك خانواده پاك خداپرست زندگي كند. خداوند او را در اين هدف كمك كرد و او را به طور عجيب به هدف و خواسته اش رساند.

 

خواستگاري و مجلس عقد حضرت نرجس (ع)

مليكه وقتي كه به سن ازدواج رسيد، جدش امپراتور روم خواست او را به همسري برادر زاده اش در آورد. با توجه به اين كه كسي نمي توانست از فرمان امپراتور سرپيچي كند، امپراتور از طرف برادر زاده اش، از مليكه خواستگاري كرد و سپس مجلس عقد بسيار با شكوهي ترتيب داد كه در آن مجلس سيصد نفر از برگزيدگان روحانيون و كشيشان مسيحي و هفتصد نفر از افسران و فرماندهان ارتش و چهار هزار نفر از اشراف و معتمدين و ثروتمندان شركت داشتند.

مجلس در كاخ با شكوه امپراتور برگزار شد. تخت بزرگي را كه با انواع جواهرات و طلا و نقره و ياقوت و عقيق، آراسته شده بود، در جاي مخصوص كاخ گذاشتند. برادر زاده امپراتور روي آن تخت نشست، تشريفات مراسم عقد فراهم شد، دربانان و خدمتگزاران با لباسهاي مخصوص خدمت هر يك در جايگاه خود ايستادند، در اطراف كاخ قنديلها و چهلچراغها، مجلس را جلوه خاصي داده بود. ناقوس نواخته شد، روحانيون برجسته مسيحي كنار تخت با عبا و كلاه و لباس مخصوص، شمعدان به دست در دو طرف به صف ايستادند و كتاب مقدس انجيل در دست داشتند، همين كه انجيل را گشودند كه آيات آن را تلاوت كنند، ناگهان زلزله آمد، كاخ لرزيد و هر كسي كه روي تخت نشسته بود بر زمين افتاد. خود امپراتور و برادر زاده اش از تخت بر زمين افتادند. ترس و لرز حاضران را فرا گرفت. يكي از كشيشان بزرگ به حضور امپراتور آمد و عرض كرد: ((اين حادثه عجيب، نشانه بلا و خشم خدا و علامت پايان يافتن آيين و مراسم است، ما را مرخص فرمائيد برويم.)) امپراتور اعلام ختم مجلس كرد، و همه رفتند، سپس دستور داد آنچه كه از تخت و قنديل و چراغ و چيزهاي ديگر كه در هم ريخته و افتاده بود همه را به جاي خود گذاشتند.

   اين بار امپراتور تصميم گرفت كه ((مليكه)) را به همسري برادر زاده ديگرش در آورد، و با خود گفت شايد اين حادثهء زلزله، براي آن بود كه ((مليكه)) همسر برادر زاده اولي نگردد بلكه همسر برادر زاده دومي شود.

   دستور داد مجلس را در كاخ مثل مجلس سابق آراستند، دربانان و خدمتكاران در جايگاه مخصوص خود قرار گرفتند. تخت مخصوص را نيز در جاي خود گذاشتند، روحانيون برجسته مسيحي با دست گرفتن شمعدانها و با لباسهاي مخصوص در كنار تخت قرار گرفتند. برادر زاده دومي بر تخت مخصوص نشست. همين كه مراسم عقد شروع شد و كشيشان خواستند عقد بخوانند، بار ديگر حادثه زلزله رخ داد و همه حاضران پريشان شدند و رنگها پريد و مجلس به هم ريخت و تختها واژگون شد. امپراتور و برادر زادهء دومي، از تخت بر زمين افتادند و همه وحشت زده از كاخ بيرون آمدند و به خانه هاي خود رفتند.

   امپراتور، بسيار ناراحت شد. در اندوه و غم و فكر فرو رفت و لحظه اي اين دو حادثه عجيب را فراموش نمي كرد.

 

خواب عجيب نرجس (س)

گرچه مليكه با آن طينت پاكي كه داشت، خواستار چنين ازدواجي با چنان افرادي نبود، و آرزوي رفتن به خانه اي كه پر از صفا و معنويت و خداپرستي باشد مي كرد، اما دو حادثه اي كه رخ داد، او را نيز غرق تفكر كرد؛ با خود گفت: ((سرنوشت من چه خواهد شد، سرانجام كجا خواهم رفت؟ خدايا به من كمك كن و مرا نجات بده...)).

او همچنان فكر مي كرد و اندوهگين بود تا اين كه شب خوابش برد. در عالم خواب ديد، جدش شمعون همراه حضرت مسيح (ع) و عده اي از ياران مخصوص حضرت مسيح (ع) وارد كاخ شدند. ناگهان منبري بسيار با شكوه به جاي تخت امپراتور گذاشته شد. سپس ديد دوازده نفر كه مرداني بسيار خوش سيما و نوراني و زيبا بودند وارد كاخ شدند. در عالم خواب به مليكه گفته شد اينها كه وارد شدند، پيامبر اسلام (ص) و امام علي، امام حسن، امام حسين، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادي و امام حسن عسكري (عليمها السلام) هستند.

   ناگهان مشاهده كرد كه پيامبر (ص) به حضرت مسيح (ع) رو كرد و گفت: ما به اينجا آمده ايم تا ((مليكه)) را از شمعون، براي فرزندم ((حسن عسكري)) خواستگاري كنيم.

حضرت مسيح (ع) به شمعون گفت: به به، سعادت به تو رو كرده، خودمان را با دودمان محمد (ص) پيوند بده. شمعون از اين پيشنهاد بسيار خوشحال شد.

  آنگاه حضرت محمد (ص) به منبر رفت و خطبه عقد را خواند و ((مليكه)) را به عقد همسري امام حسن عسكري (ع) در آورد و سپس حضرت مسيح و شمعون و ياران مسيح (ع) به اين عقد گواهي دادند.

 

پذيرفتن اسلام در عالم خواب

((مليكه)) مي گويد: از خواب بيدار شدم ولي ماجراي خواب را به هيچ كس و حتي به جدم امپراتور روم، نگفتم تا مبادا به من آسيبي برسانند. ولي شب و روز در فكر اين خواب بودم و با خود مي گفتم من در اينجا و امام حسن عسكري (ع) در شهري بسيار دور از اينجا، چگونه به خانه او راه مي يابم؟ محبت امام حسن عسكري (ع) سراسر دلم را گرفته بود. تنها به او مي انديشيدم تا اين كه بيمار و رنجور شدم. تمام پزشكان روم را به بالين من آوردند ولي معالجه آنها بي نتيجه ماند. چراكه بيماري من، بيماري جسمي نبود تا با معالجه آنها خوب شوم.

   روزي پدرم كه از من نا اميد شده بود، به من گفت: آيا هيچ آرزويي داري تا آن را بر آورم؟ گفتم: آرزويم اين است كه به زندانيان مسلمان كه در جنگ اسير و دستگير شده اند، سخت نگيرند و آنها را از شكنجه معاف داريد تا شايد به خاطر اين كار خوب، خداوند حال مرا نيك كند و سلامتي من بازگرداند و حضرت مسيح (ع) و مادرش مريم (س)، بر اين كار نيك به من لطف و مرحمت كنند.

   پدرم خواسته مرا برآورد. عده اي از زندانيان مسلمان را ازاد كرد و مجازات و شكنجه بعضي را بخشيد و من بسيار خوشحال شدم. از آن روز به بعد روز به روز حالم بهتر مي شد. همين موضوع باعث شد كه پدرم دستور داد تا بيشتر از زندانيان مسلمان دلجويي كنند و آنها را ببخشند و خشنودي آنها را بدست آوردند. چهارده شب از اين جريان گذشت. شبي خوابيده بودم، در خواب ديدم فاطمه زهرا (س) بانوي بزرگ دنيا و آخرت، همراه مريم (س) و بانوان ديگر نزد من آمدند. حضرت مريم (س) به من گفت كه اين بانو مادر همسر توست.

   بي اختيار به ياد همسرم امام حسن عسكري (ع) افتادم و قلبم فرو ريخت و به حضرت فاطمه (س) عرض كردم از ايشان (امام حسن عسكري) گله دارم كه سري به من نمي زند. ديگر گريه امانم نداد، زار زار گريستم.

    فاطمه (س) فرمود: تا تو مسيحي هستي، فرزندم به سراغ تو نمي آيد. اگر مي خواهي خدا و حضرت مسيح (ع) از تو خشنود شوند، دين اسلام را بپذير تا چشمت به جمال امام حسن عسكري (ع) روشن شود.

گفتم: اي بانوي بزرگ! با تمام وجودم حاضرم كه اسلام را بپذيرم.

فرمود: شهادتين را بگو.

گفتم: گواهي مي دهم به يگانگي خدا و پيامبري حضرت محمد (ص).

   آنگاه فاطمه زهرا (س) مرا به آغوش محبتش گرفت و نوازش داد و فرمود: خوشحال باش! به تو مژده مي دهم كه از اين به بعد امام حسن عسكري (ع) به ديدارت خواهد آمد و تو به زيارت او موفق مي شوي.

از خواب بيدار شدم. بسيار خوشحال بودم و همواره شهادت به يكتايي خدا و پيامبري محمد (ص) را به زبان مي گفتم و در انتظار ديدار امام حسن عسكري (ع) بودم تا شب بعد شد. در همين فكر و انديشه خوابيدم، در خواب ديدم امام به ديدار من آمد. از ديدار او بسيار خوشحال شدم، گله كردم كه چرا به ديدار من نمي آمدي با اين كه دلم غرق محبت تو بود.

   فرمود: علت جدايي اين بود كه تو در دين اسلام نبودي. از اين به بعد به ديدار تو خواهم آمد تا روزي كه خداوند تو را در ظاهر همسر من گرداند.

   از خواب بيدار شدم. هر شب آن بزرگوار را مي ديدم. از آن به بعد حالم رو به بهبود مي رفت و به لطف خدا سلامتي خود را باز يافتم.

 

جنگ مسلمانان با روميان

 

مليكه همچنان آرزو مي كرد كه روزي بيايد و از ميان خاندان امپراتوري روم دور شود و از آلودگي دنياپرستي اين خاندان نجات يابد تا به افتخار و سعادت خدمت در خانه امام حسن عسكري (ع) برسد.

   بين مسلمانان و روميان، سالها جنگ بود. گاهي مسلمانان پيروز مي شدند و گاهي روميان. طبيعي است كه در جنگ، عده اي اسير مي شدند و آنها را به اسارت مي بردند و در اين جنگهاي پي در پي گاهي از مسلمانان اسير روميان مي شدند و گاهي به عكس، روميان اسير مسلمانان مي شدند. و در آن زمان رسم بود كه يا اسيران را به عنوان غلام و كنيز مي فروختند و يا آنها را با اسيران خود عوض مي كردند.

   در يكي از مسافرتها كه مليكه با عده اي از بانوان همراه امپراتور بود به لشكر اسلام برخوردند. سپاه روم با سپاه اسلام درگير جنگ شد. در اين جنگ مسلمانان پيروز شدند. عده اي از زنان از جمله مليكه اسير مسلمانان شدند. اسيران را به وسيله كشتي از راه رودخانه دجله به بغداد براي فروش آوردند. يكي از فروشندگان، برده فروش معروفي به نام ((عمرو بن يزيد)) بود.

 

تعيين نماينده امام هادي (ع) براي خريداري

روزي امام هادي (ع) پدر بزرگوار امام حسن عسكري (ع) يكي از يارانش به نام ((بشر بن سليمان)) را كه در خريد و فروش برده نيز سابقه داشت در شهر سامرا ديد و نامه اي كه به زبان رومي نوشته بود و زير آن امضا كرده بود به او داد و همياني پول نيز جداگانه به او داد و فرمود: مي خواهم بروي بغداد و با اين هميان پول، كنيزي را خريداري كني و به اينجا بياوري.

بشر بن سليمان گفت: بسيار خوب، هر امري بفرمايي اطاعت مي كنم.

    امام هادي (ع) فرمود: حال بشنو تا توضيح دهم كه چگونه كنيزي را خريداري مي كني. فلان روز از اينجا به طرف بغداد حركت مي كني، سعي كن اول صبح فلان روز در كنار پل رودخانه معروف بغداد باشي. وقتي به آنجا رسيدي مي بيني چند كشتي كنار آب مي آيند تا بار خود را خالي كنند. در اين ميان مي بيني زنان را كه اسير كرده اند از كشتيها پياده مي كنند و به عنوان كنيز در معرض فروش قرار مي دهند.

    مشتريها مي آيند و كنيزها را مي خرند و با خود مي برند، همچنان نگاه كن يكوقت مي بيني در يكي از كشتيها ((عمرو بن يزيد)) دختري را در معرض فروش قرار مي دهد، با اين كه پرده داران مي خواهند كنيزان را به خريداران نشان دهند، آن دختر خود را نشان نمي دهد. حجاب و عفت خود را حفظ مي كند. او دو لباس حرير پوشيده و يك لباس پوستي گرانبها بر دوش دارد.

   خريداران متوجه او مي شوند و اصرار مي كنند كه او را خريداري كنند، او ناراحت مي شود و به زبان رومي مي گويد: واي كه حجابم آسيب ديد. يكي از خريداران مي گويد: من اين كنيز را به سيصد دينار خريدارم.

    آن دختر به او مي گويد: اگر به اندازه ملك سليمان دارايي داشته باشي، حاضر نيستم كنيز تو شوم.

    عمرو بن يزيد به آن دختر مي گويد: چاره اي نيست، بايد تو را فروخت.

   او مي گويد: شتاب نكن! آن خريداري كه من مي خواهم پيدا مي شود، مگر نه اين است كه معامله بايد از روي رضايت باشد؟

   در اين موقع نزد عمرو بن يزيد برو؛ بگو نامه اي براي اين بانو دارم كه به زبان رومي نوشته شده است. اين نامه را به آن بانو بده بخواند. اگر راضي شد، او را براي صاحب نامه كه اوصاف و نشانه هاي صاحب نامه در آن نوشته شده، خريداري مي كنم. وقتي كه نامه را به او دادي او راضي مي شود آنگاه او را خريداري كن و به اينجا بياور.

    مليكه وقتي همراه عده اي از بانوان اسير شد، براي اين كه كسي او را نشناسد، خود را نرگس ناميد. بشر بن سليمان طبق پيشنهاد امام هادي (ع) همان روز معين به بغداد آمد، صبح زود كنار پل بغداد رفت، ديد كشتيها رسيدند و كنيزها را در معرض فروش قرار دادند. در اين هنگام كنيزي را ديد كه داراي آن اوصافي است كه امام هادي (ع) فرموده بود. خريداران اصرار دارند كه او را بخرند ولي او مايل نيست كنيز آنها شود.

    بشر جلو آمد و با اجازه فروشنده، نامه امام هادي (ع) را به نرجس داد. نرجس تا آن را گشود و خواند بي اختيار منقلب شد و اشك در چشمانش حلقه زد. در حاليكه گريه شوق گلويش را گرفته بود به صاحبش عمرو بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش. و اصرار و تاكيد كرد كه مرا حتما به صاحب اين نامه بفروش.

عمرو بن يزيد، گفت: بسيار خوب، مانعي ندارد. آنگاه در مورد قيمت او با بشر بن سليمان صحبت كرد. او به همان مقدار پولي كه در هميان بود و امام هادي (ع) فرستاده بود، راضي شد. بشر مي گويد: هميان را دادم و كنيز را خريدم و با او از آنجا حركت كرديم. او همواره نامه را بيرون مي آورد و مي بوسيد و به چشم مي كشيد. من از روي تعجب گفتم تو هنوز صاحب نامه را نمي شناسي، چرا اينقدر نامه را مي بوسي؟

   گفت: معرفت و شناخت تو اندك است، اگر پيامبر (ص) و جانشينان آنان را مي شناختي چنين نمي گفتي!

   آنگاه داستان خود را از اول تا آخر براي من بيان كرد. من به پاكي و شخصيت معنوي و فكر بلند و عالي حضرت نرجس (س) پي بردم و از آن پس بيشتر احترامش كردم تا رسيدين به سامرا و او را حضور امام هادي (ع) بردم.

در اين وقت امام هادي (ع) به او خوش آمد گفت و احوالپرسي كرد و سپس خواهرش حكيمه خاتون را خبر كرد و به او فرمود: اين است آن بانويمحترمه اي كه در انتظار او بودي. حكيمه او را در آغوش گرفت، خوش آمد و تبريك گفت. امام هادي (ع) به او فرمود: عزت اسلام و ذلت نصرانيت را چگونه ديدي؟ او عرض كرد: چگونه چيزي را بيان كنم كه شما از من بهتر مي دانيد؟!

    سپس امام هادي (ع) به خواهرش حكيمه فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامي را به او بياموز. او همسر فرزندم حسن و مادر مهدي آل محمد (ص) خواهد بود.

 

مژده امام هادي (ع) به نرجس (س)

امام هادي (ع) رو به نرجس (س) كرد و گفت:

مژده باد تو را به فرزندي كه سراسر جهان را با نور حكمتش پر از عدالت و دادگري كند، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.

 

آري اينچنين يك دختر پاك و دانا، خود را از آلودگي كاخ شاهان نجات داد و در خط جد مادريش شمعون، قرار گرفت و همين هدف و ايده مقدس را دنبال كرد. خدا نيز او را كمك كرد تا سر انجام افتخار و لياقت آن را يافت كه همسر امام حست عسكري (ع)، مادر امام زمان حضرت حجت (عج) گردد.

   خواهر امام هادي (ع) حكيمه، او را به عنوان سيده (خانم) مي خواند. آن بانو با سعادت در سال 261 هجري و به روايتي قبل از شهادت امام حسن عسكري (ع) از دنيا رفت. قبر شريفش در سامرا كنار قبر منور امام حسن عسكري (ع) است.

 

اقتباس از بحار، ج 51 ص 6 تا ص 10 و رياحين الشريعه ج 3، ص 24 تا 32.

 

 

 

   + سعید ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/٢
comment نظرات ()