پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

اخبار ايراني و غير ايراني 3

 

  • ((نوام چامسكي)) امريكايي از سوي دو نشريه پراسپكت (چاپ انگليس) و فارين پاليسي (چاپ امريكا) به عنوان محبوب ترين روشنفكر جهان شناخته شد. پس از چامسكي 77 ساله ((اومبرتو اكو)) داستان نويس 73 ساله ايتاليايي قرار گرفت و شيرين عبادي، عبدالكريم سروش و آيت الله سيستاني به ترتيب سيزدهم، پانزدهم و سي امين روشنفكر برجسته معاصر جهان معرفي شدند. همچنين در جمع  كساني كه در فهرست صد نفره نيامده و آن را شايسته انتخاب مي دانند نام ((سيد محمد خاتمي)) در جايگاه سيزدهم به چشم مي خورد.

·         در بين اين صد نفر نام هاي علي پروين، علي لاريجاني، حسن عباسي، مجيد قناد و خيلي هاي ديگر خاليست.

 

·    بر اساس نتايج جديدترين تحقيقات علمي كميسيون اروپا بيش از يك چهارم مردم كشورهاي عضو اتحاديه اروپا داراي بيماري روحي هستند. بيشترين شكل بيماري روحي در ميان شهروندان اين اتحاديه افسردگي و ترس عنوان شده است. بر اساس نتايج اين تحقيقات بيماريهاي روحي عامل اصلي خودكشي 58 هزار نفر در سال در اين اتحاديه است.

 

·    جاي تعجب است كه اينها با وجود ديزني لند ها، آزادي ها، هاليوود، كنسرتها و ... چرا باز افسردگي مي گيرند و با اين همه پليس و دوربين امنيتي و پزشك و نيروهاي ضربت و اسلحه و لوازم دفاع شخصي و فرستنده هاي ماهواره اي دچار ترس هستند! شايد علت افسردگي آنها پخش برنامه هاي شبكه ((سحر)) و ((جام جم)) بر روي اروپا و علت ترس هم تصاوير كلوزاپ دكتر احمدي نژاد است!

 

·    به نقل از راديو آلمان: يك زن ايراني به نام مريم نمازي در لندن جايزه سكولارترين زن سال را دريافت كرد!

 

·    كاش قبل از داوري من را در جريان قرار مي دادند تا سكولارترين زن قرن را من معرفي كنم.

 

 

   + سعید ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٤/٧/۳٠
comment نظرات ()

بعضی تصاوير برام جالبه ۲

 

بزرگتر

   + سعید ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/٢٦
comment نظرات ()

چت!

 

از اين پس عنواني به عناوين وبلاگ پسر ايراني اضافه خواهد شد. بخش چت  (chat)كه در آن به مسائل روزمره و مبتلابه (!) پرداخته مي شود بدون اطلاع قبلي خواهد بود اما روال ساير مطالب را كه همان شنبه ها و سه شنبه هاست رعايت خواهد كرد. اميدوارم كه اين بخش جالب و مفيد باشد.

1.          اعطاي جايزه نوبل صلح به محمد البرادعي كه در سال گذشته به شيرين عبادي رسيد باز هم نفوذ ديدگاههاي سياسي را در عرصه هاي مختلف و جوايز بين المللي به نمايش گذاشت.

2.          باخت ايران به كره جنوبي باخت تلخي بود. شايد اگر گوگوش از ايران نمي رفت ايران الان بازنده اين بازي نبود! گوگوش از ايران به كانادا و سپس به تورهاي مختلف در اروپا و امريكا رفت و اگر علي دايي آن توپهاي فوتبال را در يكي از اين تورها امضا نمي كرد به تيم ملي دعوت مي شد و با سر و پا و ... به كره گل مي زد و يا اگر گلي نمي زد به روحيه بازيكنان مي افزود و مناقشات زمين را مي خوابانيد! ولي نبايد نگران بود زيرا از همين حالا مي شود صداي زمزمه علي دايي را شنيد كه مي گويد: من آمده ام! واي واي من آمده ام...

3.          اين چه تلويزيوني است كه ما داريم؟ خسته شده ام از بس كه گفته و نوشته ام! هر روز هم بدتر مي شود. آخر چرا اين قدر خشونت و اسلحه نشان مي دهند؟ ديگر الان فقط ثريا قاسمي و داريوش اسد زاده مانده اند كه هفت تير كشي كنند! (البته خانم قاسمي در فيلم دختر شيريني فروش، سابقه چماق كشي دارند). فحش و نا سزا پشت سر هم در فيلم هاي خارجي و مسخره كردن و بي حرمتي در مجموعه هاي داخلي! اين همه بمب گذاري و قتل و انفجار و ماشين بازي براي كدام مخاطب است؟ براي كدام بيننده جوان است؟ چرا يك كنفرانس برلين ديگر برگزار نمي كنند تا ملت مسلمان ايران و جوانان نجيب اين مرز، از تلويزيون اسلامی شوي اسلامي تماشا كنند؟ توصيه مي كنم فيلم كامل آن را در مجموعه آثار جذاب سروش سيما يا مراكز فروش محصولات فرهنگی سروش قرار دهند. بي شك از مجموعه ((بدون شرح)) بيشتر خواهد فروخت! ضمنا مجموعه ((شبهاي برره)) طبق ساير كارهاي مهران مديري دچار هرزگويي، عوامزدگی و فرومايگی شده است البته هر چه كه باشد از مجموعه  ((ارثيه بابام)) بهتر است!

4.         در مورد اين مسائل هسته اي ايران كه پيش آمده با پدرم به نقطه نظر مشتركي رسيديم كه بدون منشور و بيانيه و تريبون در يك خط بيان مي گردد: مي ترسيم ماجراي شاه سلطان حسين صفوي و محمود افغان دوباره تكرار بشود، هر چند كه خوشبين و اميدواريم.

5.          خانم پوپه مهدوي نادر كه با دوچرخه دور جهان را گشته در مصاحبه اي مفصل با يك نشريه اينترنتي به نكته جالب توجهي اشاره كرده كه آن را بدون تغيير براي شما مي آورم:

  • آيا تا حالا در اين زمينه مشكلي هم داشته ايد؟
  • در تهران بله! ولي در هيچ جاي ديگه نه. نه در روستا نه در جنگل نه آدم و نه حيوان بهم حمله نكردن اما توي تهران مزاحمت ها فراتر از سخن پراني بوده...!

او در ادامه مصاحبه اش مي گويد كه تنها مشكلش با غير تهراني ها (در كشور) عشاير بوده اند كه به علت اخطار وزارت بهداشت در مورد شيوع ايدز از خارجيان به گمان خارجي بودنش از او چيزي نمي گرفتند كه البته با نشان دادن محتويات كوله اش اين مسئله بر طرف مي شود. او مي گويد در ژوهانسبورگ يعني خطرناترين شهر دنيا ميان محله سياه پوستان رفت و آمد مي كرده است و سوار خودروهاي آنها مي شده و به مشكلي بر نخورده است!

نظريه: آيا با اين حساب صدر نشيني ژوهانسبورگ زير سوال نمي رود!؟

 

 

   + سعید ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٤/٧/٢۳
comment نظرات ()

الو! سلام، مدل جديد بچه رسيد؟

 

زنان ثروتمند انگليسي كه حوصله حاملگي و راه طبيعي بچه دار شدن را ندارند براي داشتن فرزند به آزمايشگاهها سفارش مي دهند.

به گزارش لايف سايت نيوز يكي از متخصصان آزمايشگاهي شرايط حاملگي را شبيه سازي مي كند و جنين را در داخل دستگاه پرورش مي دهد.

او مي نويسد: شرايط شبيه به چيزي شده است كه آلدوس هاكسلي در دنياي شگفت انگيز نو پيش بيني كرده بود.

مايكل دولي كه متخصص اين زمينه است در ادامه مي افزايد: اين زنان ثروتمند به نحوي سفارش بچه مي دهند كه گويي يك خريد لوكس انجام مي دهند.

دولي كه متخصص زنان و زايمان و از محققان مركز پرورش جنين در دستگاه است مي گويد: برداشتهاي زنان در مورد حاملگي و ازدواج كاملا در حال تغيير است و اين خطر بزرگي را براي بشريت ايجاد مي كند.

 

 

 

 

 

   + سعید ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

متنی با دست خط شهيد دکتر چمران 

   + سعید ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٤/٧/۱٧
comment نظرات ()

خوابگاه پسران (Thriller)

 

اين مطلب براي كساني جذاب تر و ملموس تر خواهد بود كه فيلم سينمايي ((خوابگاه دختران)) را ديده باشند. من سال گذشته اين فيلم را در سينما ديدم و از آن بدم هم نيامد.

   چند روز پيش براي تفريح و تغيير روحيه (!) به يك منطقه ييلاقي كوهستاني خوش آب و هوا رفتم. چون نزديكي غروب خورشيد و تاريكي هوا به مقصد رسيدم هيچ شناختي از اطرافم نداشتم و در آنجا تقريبا تنها بودم و دوستانم پيش از من به ارتفاعات رفته بودند و از حضور من بي اطلاع بودند. اولين كاري كه به انجام آن پرداختم پيدا كردن نقطه اي بود كه بتوانم از طريق تلفن همراه رسيدنم را اطلاع بدهم. به دليل احاطه منطقه توسط كوههاي بلند امكان برقراري ارتباط شبكه تلفني همراه وجود نداشت اما در نقاط خاصي به مقدار كمي آنتن وجود داشت. در آن تاريكي شب و فقط در زير نور ماه (!) مسيري را به سمت بالا گرفتم و تنها با نور صفحه نمايشگر تلفن همراه محوطه كوچكي از پيش پايم را مي ديدم. با اين حال همچنان به سمت بالاي كوه   پيش مي رفتم و بالاخره در پشت تخته سنگي نسبتا بزرگ ايستادم و بدون توجه به اطرافم گوشي را به سمت بالا برده و به صفحه نمايشگر موبايل آن زل زدم تا نقطه مناسب را پيدا كنم. سرگرم اين كار بودم كه ناگهان در آن تاريكي و سكوت صداي ريزي به گوشم خورد. ابتدا گمان كردم كه خرده سنگهاي ريزي است كه از زير كفشم به سمت پائين سر مي خورند اما با ثابت شدنم همچنان آن صدا را كه بسيار نزديك بود شنيدم. بدون تعارف بايد بگويم كه كمي ترسيدم اما صدايي كه مي شنيدم برايم بسيار آشنا و البته جالب بود و از همين جا بود كه علاوه بر حس ترس، حس جالب ماجراجويي و كشف در من بوجود آمد! صدايي كه مي شنيدم چيزي شبيه به صداي نهنگها و دلفنيها در زير آب بود. همان صدايي كه شايد بشود با قسمت كام و حلق هم مشابه آن را توليد كرد اما اين صدا قدرت و بمي بيشتري داشت. در آن موقعيت فكر هيچ وسيله يا ماشيني كه بتواند اين صدا را توليد كند را نمي توانستم بكنم، گوشي من هم صداي حيوانات و ... را ندارد فقط يك گزينه مي ماند! و آن چيزي بود كه دقيقا با همين صدا در فيلم خوابگاه دختران شنيدم! يعني جن! از همين لحظه به جاي اين كه فرار كنم مشتاقانه حالتهاي مختلف رويارويي با يكي از افراد طايفه جن را در ذهنم مرور مي كردم. دائم در جاي خودم مي چرخيدم تا در تاريكي يا اندك نور موجود در سمت روستا چشمان سرخي، سمي يا هيكلي ببينم يا نجوايي بشنوم و يا آن را بالاي سرم پيدا كنم! واقعا مشتاق چنين ديداري بودم زيرا شرايط آن منطقه دور افتاده به گونه اي است كه به جز چند روستاي كوچك چيز ديگري در آن يافت نمي شود و غارهايي در كوهستانهاي آن ناحيه وجود دارد و اجنه در اين گونه مكانهاي بيشترند.

   صدا همچنان تكرار مي شد و شايد به نظر نزديك تر هم مي آمد، چيزي حدود سه متر كه البته من ديد كافي براي ديدن آن فاصله را نداشتم. چند لحظه اي در آنجا ماندم اما خبري نشد. چيزهايي زير لب (ورد) مي گفتم شايد كه اثر كند اما حادثه اي جديدتر از تكرار آن صدا رخ نداد! به سمت پائين حركت كردم كه ناگهان... ناگهان در سمت چپم كه همان سنگ بزرگ بود چيز سفيدي را ديدم! كمي به جلو رفتم تا از نزديك آن را ببينم. در مقابلش ايستادم و به او خيره شدم! دو دستم را به كمر زدم و گردنم را به سمتي كج كردم! آخر يكي نبود بيايد به اين سگ بيچاره بگويد كه اين همه جا براي گاز زدن استخوان وجود دارد آن وقت مي آيي بر گوش من استخوان مي جوي! سرش را به زير انداخت و دستش را روي استخوانش گذاشت و زير چشمي و با ترس و مظلوميت به من خيره شد!

   به سمت پائين كه مي آمدم ناگهان قسمت آخر فيلم ((خوابگاه دختران)) و آن جمله پاياني اش را به ياد آوردم. "جن مي تونه گربه باشه، سگ باشه، كبوتر باشه و... ". پس از آن من و هيچ كس ديگر آن سگ را نديد...

 

پ.ن: اگر شما با يک جن روبرو شويد و باب سخن باز شود و بگويد يك سوال و فقط يك سوال بپرس چه مي پرسيد؟!   

 

خوابگاه دختران

   + سعید ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/۱٢
comment نظرات ()

سفارش به از ما بهتران

 

آنها به كارگاه رفتند و دكتر را در لباس كار ديدند كه مشغول اندازه گيري پالس دستگاه تپش گر بود. آن ها خيلي زود به كار تحقيقي استاد علاقه مند شدند و از وي خواستند كه نحوه كار را نشانشان بدهد. بعد پسر عموي ايرج گفت: (( چرا اين همه وقت براي ساختن يك قطعهء كوچك صرف مي كنيد؟ من قبلا نمونهء اين قطعه را در ايتاليا ديده ام. فردا سفارش مي دهم و يك هفته بعد به دستتان مي رسد و كارتان را راه مي اندازد. آنها قبلا اين دستگاه را ساخته اند. حتي اطلاعات فني اين دستگاه را هم مي شود ازشان خريد. اين همه زحمت لازم نيست)).

   پروفسور حسابي ساكت شد و چيزي نگفت. بعد هم موضوع صحبت را عوض كرد. دلش نمي خواست جلوي ديگران، جواب محكمي به برادر زاده اش بدهد. آنها به منزل بازگشتند، شام خوردند و مهمان ها رفتند. صبح روز بعد مادر، ايرج را براي نماز و صبحانه بيدار كرد. ايرج به سراغ پدر رفت و ديد او بيدار است و خسته و ناراحت به نظر مي رسد. پشت ميز صبحانه نشست و به جايي خيره شده بود. ايرج جرئت نكرد چيزي بپرسد. به سراغ مادر رفت.

-        چي شده؟ چرا باباجان اين قدر ناراحت است و خسته هستند؟

-        نمي دانم. ديشب تا صبح بيدار بود. به كارگاهش هم سر نزد. فقط كتابش را آورد پائين و اين جا خواند.

ايرج ناچار پيش پدر برگشت و علت را از خود او پرسيد. دكتر كه هميشه با او مهربان بود، اين بار با ناراحتي گفت كه علت خستگي او، ايرج و پسر عمو و دوستان او هستند. ايرج با تعجب پرسيد: (( آخر براي چه؟ مگه ما چه كرده ايم؟))

پروفسور تكه نخي را كه قبلا آماده كرده بود، به دست ايرج داد و گفت: (( بيا جلو! دور سر مرا اندازه بگير!))

ايرج با حالتي تعجب آميز و شرمنده، فقط سكوت كرد. محمود ادامه داد: (( اندازه بگير و گره بزن كه اندازه گم نشود. بعد هم سر نخ را بده به پسر عمويت كه مي خواهد قطعه را به ايتاليايي ها سفارش بدهد. بگو فقط قبل سفارش قطعه به ايتاليا برود و با همين نخ دور سر مهندس سازندهء ايتاليايي را اندازه بگيرد. اگر سر او از سر من و استادهاي ديگر ايراني بزرگ تر بود، آن وقت سفارش ساخت را به آن از ما بهتران بدهد.)) 

 

مرد نخستين – محمود اكبر زاده

پروفسور محمود حسابی

   + سعید ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٤/٧/٩
comment نظرات ()

رسم ديرين شهر ساحلي (داستان)

 

روزي روزگاري در شهر ساحلي رسمي خاص حكمفرما بود كه در شروع هر سال نخستين كسي كه وارد اين شهر مي شد را به پادشاهي آنجا مي گماردند و پس از گذشت يك سال او را شبانه از تخت به زير مي كشيدند و به دريا مي افكندند!

   اين رسم ساليان دراز جاري بود تا اين كه در شروع سال جهانگردي از قضا وارد دروازه اين شهر شد. به محض ورود خيل عظيم مردم دور او را گرفتند و بر تختي گذاشته و بر روي دستها هلهله كنان به سمت كاخ بردند. مرد بينوا متعجب از آنچه كه در اطرافش مي گذشت از علت اين هياهو و جريان جويا شد. مردم هم كه او را شاه مي ناميدند تنها به او تبريك مي گفتند و اكرام مي كردند.

    سر انجام مرد وارد كاخ شد و تمامي امكانات رفاهي برايش مهيا گشت تا اين كه پس از گذشت مدتي به فكر فرو رفت و به بررسي و تفكر در باره آن چه كه بر او گذشته است پرداخت. او وزير امين و سالخورده خود را فرا خواند و با اصرار بسيار از دليل و چرايي ماجرا پرسيد. وزير در ابتدا طفره مي رفت و او را به توجه به خوشي هاي موجود توصيه مي كرد ولي شاه اين بلاد از خواسته خود دست نكشيد تا اين كه وزير لب به اعتراف گشود و اصل ماجرا و اين سنت ديرين را تمام و كمال براي شاه شرح داد. شاه با شنيدن سخنان وزير مغموم و افسرده شد و از وزير خود مشورت خواست. وزير كه فردي دنيا ديده و مجرب بود توصيه اي به آن مرد كرد و گفت: "در آن طرف دريايي كه هر ساله شاهان را به آن مي افكنند شهري است؛ اينك تو مي تواني با توانايي و قدرتي كه داري دستور دهي تا آن شهر را برايت بسازند و چون تو پادشاه آناني هيچ مخالفتي نخواهند كرد". مرد از گفته وزير بسيار خوشنود شد و دستور داد تا آن شهر را آباد سازند و آن چه كه براي يك زندگي شايسته و دراز مدت است فراهم آورند.

   سال به پايان خود نزديك مي شد كه پادشاه به عده اي سپرد كه وقتي او را به دريا مي اندازند با قايقي او را نجات داده و به سمت آن شهر ببرند. وقتي مردم شب هنگام با شور و هيجان به داخل امارت ريختند علي رغم انتظار هميشگي شان شاه را آماده و آرام ديدند در حاليكه تمامي پاشاهان پيشين در چنين وضعي حيران و مضطرب بودند و براي نجات خود التماس مي كردند.

   مردم مانند سنت ديرينشان او را نيز همانند گذشتگان به دريا افكندند و او توسط گماردگانش از مرگ و هلاكت نجات يافت و به سرزمين آبادي كه در انتظار او بود سفر كرد و ساليان مديدي در آنجا زيست.

 

 

 

 

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/٥
comment نظرات ()

زن سالاری نوین

 

شباهت زنان به مردان خود به معناي وقوع يك انقلاب ارزشي عظيم است كه پديده هاي جديد همچون همجنس بازي، دو جنس گرايي و از هم گسيختگي خانواده را به دنبال خواهد داشت... و توجه به اين نكته بسيار اساسي است، زيرا با اين كه در عصر جديد، نظام برابري طلب به جاي نظام پدر سالار (عمدتا در غرب) جايگزين مي شود، اما اين برابري به قيمت قرباني شدن زنانگي يا نا چيز شمردن و كنار گذاشتن قدرت باروري زن تمام مي شود. به عبارت ديگر، زنان غربي از طريق شبيه شدن به مردان و ناچيز شمردن ظرفيتهاي زيستي منحصر به فرد خود توانسته اند با مردان برابري كنند. حتي برخي از نظريه پردازان بر اين باورند كه شبيه شدن زنان به مردان چنين به نظر مي آيد كه زنان مي خواهند جاي مردان سلطه جو، قهار و خشن عصر قبلي (پدر سالاري) را بگيرند. به عبارت ديگر، غرب به تدريج وارد دوره اي جديد مي شود كه مي توان به آن عصر زن سالاري نوين اطلاق كرد ... محور مبارزات نظري و عملي جنبش فمينيستي در غرب شعار برابري و تساوي حقوق زن و مرد بوده است اما شايد نتيجه اجتناب ناپذير رشد اين جنبش علاوه بر پديده هايي همچون همجنس بازي، دو جنس گرايي، افزايش طلاق و گرايش زنان به سلطه جويي است.

 

زنان – ناهيد مطيع

   + سعید ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٤/٧/٢
comment نظرات ()