پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

هيهات از اين مردم

 

اي مردم رنگارنگ و دل هاي پريشان و پراكنده كه بدن هايشان از آنها غايب و دور است، من شما را به سوي حق مي كشانم، اما چونان گوسفنداني كه از غرش شير فرار كنند مي گريزيد، هيهات كه با شما بتوانم تاريكي را از چهره عدالت بزدايم و كجي ها را كه در حق راه يافته راست نمايم.

خدايا تو مي داني كه جنگ و در گيري ما براي به دست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود.

خطبه 131

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/٢٦
comment نظرات ()

دوزخ پايتخت (آخرين قسمت)

 

آيا تهران اصلاح شدني نيست؟ مگر خضر مباركه اي در آن باشد.

    گويي روزي كه پايتخت را مي ساختند آن را همچون آينه اي از فولاد صيقل خورده روبروي غرب قرار داده تا تمام آنچه را كه در فرنگ مي گذرد منعكس كند و هم با هر ايمان آهن گدازي از در ستيز در آيد. با دانسينگ هاي سيار، با عشرت كده ها و قمارخانه هاي پنهان، با فيلمهاي عفت سوز، با بريك دانس، با لامبادا، با عرق ارمني كش، با مواد مخدر و توهم زا، با عشق آزاد، با آمار روز افزون طلاق، با مطبوعاتي كه يا به غرب دعوت مي كنند يا شعار مي دهند يا به تحميق مشغولند. با روشنفكراني كه پشت به مردم دارند و رو به ليدي پلنگ با انبوه نوجواناني كه به پرستش عضلات سيلوستر استالونه و آرنولد گرفتارند يا به وقاحت مدونا و مايكل ايمان آورده اند. با آنتنهاي كوچك ماهواره رو به تزايد، با سرگرداني جواناني كه به افق مبهم فرداي خود مي نگرند. با فوج فوج دانشجوياني كه سرمايه اندك يا بسيار خانواده را مي دهند تا ليسانس بگيرند و بيكار بگردند. با سيل آموزشگاههاي انگليسي كه زبان فرداي فرزندان فردوسي را تعليم مي دهند. با اجاره هاي كمر شكن كه شانزده ساعت كار در شبانه روز طلب مي كند. با انبوه زنان كارمند و كارگري كه فرزندان خود را به امان مهد كودكها و كوچه ها رها كرده اند. با مدارس غير انتفاعي كه هر كدام به اندازه پنجاه قاچاقچي كهنه كار مداخل دارند. با تئاتري كه جز با پشتوانه دولت قادر به ادامه حيات خود نيست. با سينمايي كه در آستانه ورشكستگي است. با شاعران و نويسندگاني گرسنه تر و مفلوك تر از كارگران فصلي. با گراني روز افزون ارزاق با ترافيكي كه از پنج صبح تا ده شب گره مي خورد و حوصله ها را مي فرسايد و توان ها را تباه مي كند. با اراذل و اوباشي كه در كوچه ها و خيابانها مزاحم نواميس مردم مي شوند و به بحران امنيت اخلاقي دامن مي زنند. با صف خريداران ارز بر در بانكها كه مزدوران و دلالان بزرگ اند. با بيمارستانهايي كه به چند برابر ديه يك فرشته انساني را جراحي و بستري مي كنند. با اداراتي كه در گرداب بروكراسي فرو رفته اند. با ازدحام كلافه كننده مسافران اتوبوس و تاكسي و سواري. با انبارهاي بزرگ اهتكار. با آسمانخراش ها و كومه ها و كنگره ها و سمينارهاي عبث.

    اين شهر همه چيز را به كود حيواني و فضولات مواد مصرفي تبديل مي كند. ساكنان آن صبح زود از خواب پريشان خود بر مي خيزند و گروه گروه همچون مورچه ها و موريانه ها به سمت اداره ها، مغازه ها و شركتها و كارخانه هاي مواد مصرفي هجوم مي برند تا در ازاي بازي كردن نقش خود در هزار توي توليد، خريد، توزيع و مصرف اجرتي بگيرند و بعضي هم به دزدي قانوني بپردازند يا  مزد كار نكرده را دريافت كنند و ... تا آخر بتوانند مواد مصرفي خود و خانواده خود را تهيه كنند. در اين شهر اغلب هيچ فني را جز براي در آمد آن نمي آموزند. هيج هنري را جز براي كسب درآمد ارائه نمي دهند. هيچ باوري را نمي پذيرند مگر اينكه از قبل آن به نان و نوايي برسند. 

 

 

   + سعید ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/٩/٢۱
comment نظرات ()

من واقعا اين را ديدم

 

به وسط خيابان رسيدم. جايي كه در امتداد سبز بلوار قرار داشت. نگاهم به دور بود تا بگذرم. سياهي چيزي منظره دور را محو كرد. چشمانم به نزديك معطوف شد. يك پرايد يشمي رنگ. به در ماشين تكيه داده بود. چشمانش به زمين خيره شده بودند و ناخن انگشت اشاره اش را مي جويد. هنوز لباس فرم سبز مدرسه اش را بر تن داشت با مقنعه كرمي. خودش را يك گوشه جمع كرده بود، ساكت و بي صدا. در جلو دو پسر جوان بودند. حركات چشم سريع بود. همه چيز هم سريع اتفاق خواهد افتاد. خيلي سريع، بدون اينكه حتي خودشان بفهمند.

 

 

   + سعید ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/۱٢
comment نظرات ()

نسل شما نازك نارنجي غير مسوول و سطحي نگر است

 

اين پاسخ كه امروز عادت شده كه نسل جوان منظما مورد حمله و شماتت قرار گيرد، حقيقتش اسباب تعجب و تحيرم شد. چرا كه در عالم واقعيت درست بر عكس آنچه كه خوانندگان چلچراغ نوشته اند مي باشد. نه تنها كسي جرئت نمي كند كه از گل نازك تر به نسل جوان بگويد، بلكه از دوم خرداد به اين طرف مسابقه اي براي نزديك تر شدن به جوانان، خود را به آنها چسباندن و قربان صدقه شان رفتن، در كشور راه افتاده است. سازمان جوانان، شوراي عالي جوانان، بنياد جوانان، معاونت جوانان، شبكه جوان، فرستنده جوان، خبرگزاري جوانان، برنامه جوان و... از صبح علي الطلوع تا پاسي از شب دارند تلاش مي كنند تا دل جوانان را بدست آورند. نه اين كه عشق و علاقه چنداني به آنها داشته باشند، بلكه به دنبال به دست آوردن حمايت سياسي و رأي اين قشر مهم و عمده جمعيتي كشور هستند. اگر من اين جسارت و شهامت را داشتم كه نوشتم نسل مير حسين موسوي نخست وزير پشت مراكز اعزام به جبهه صف مي بست و نسل مير حسين موسوي رئيس جمهور پشت درب سفارتخانه هاي كشورهاي غربي، به واسطه آن است كه نه رأي جوانان را مي خواهم و نه به دنبال كسب حمايت سياسي شان هستم.

     اين مجيز گويي جوانان كه متاسفانه از دوم خرداد به اين سو آن هم صرفا به انگيزه هاي سياسي به راه افتاده متاسفانه به ضايعات اجتماعي زيادي در قبال نسل جوان به بار آورده است. اسفناك ترين دستاورد آن اين بوده كه انبوهي از انتظارات و توقعات را در ميان نسل جوان تلمبار كرده بدون آن كه اميدي و امكان چنداني به برآورده شدن آنها برود. خود آگاه يا نا خودآگاه، جريانات سياسي انواع و اقسام وعده و وعيدها را به جوانان دادند يا گذاشته اند تا انواع و اقسام انتظارات و توقعات بيجا، نا معقول و غير وقاع بينانه در دل آنان ايجاد شود بدون آن كه كمترين امكان برآورده شدن اين توقعات و انتظارات وجود داشته باشد. و چون اين انتظارات برآورده نشده و امكان برآورده شدنشان هم وجود نداشته و ندارد روحيه اي از بي اعتمادي، سرخوردگي، يأس و نا اميدي در ميان جوانان ايجاد شده است. از سوي ديگر گفتن مجيز ما و تعريف و تمجيدهاي بي مورد باعث شده كه در ميان بسياري از جوانان يك جور روحيه راحت طلبي، پر توقع بودن و طلبكار بودن از عالم و آدم رواج يابد.

    نسل جوان ما به جاي درك واقعيات جامعه، متاسفانه بدل شده به نسلي نازك نارنجي، غير مسوول و سطحي نگر، به جاي تحمل مشكلات و مصائب، به جاي پشتكار و تلاش، همه فكر و ذكرش آن شده كه ديگران براي من چه مي كنند؟ ديگران براي من چه كرده اند، چرا به من نمي رسند و چرا كسي براي من كاري انجام نداده و چرا كسي براي من قدمي بر نمي دارد. عين همين تلقي در پاسخ خوانندگان معترض به يادداشت من به چشم مي خورد. هر كس به جوانان رسيد براي بيكاري آنها، براي مشكل مسكن آنها و براي ساير مشكلات و مسائل آنان گريست و ناليد كه بميرم براي شما جوانان عزيز كه كسي براي شما كاري نمي كند. اما هيچ كس به آنها نگفت كه بيكاري يك فارغ التحصيل 22 ساله يا ديپلمه 19 ساله خيلي هولناك است. اما از آن هولناك تر بيكاري كارگر و كارمندي سي و چند ساله يا چهل و چند ساله است كه با همسر و سه تا فرزند به دليل بسته شدن كارخانه يا شركت يا باز خريد شدن و تعديل نيروي انساني بيكار شده است. البته كه نداشتن مسكن براي زوج جواني كه تازه ازدواج كرده اند هولناك است، اما از آن هولناك تر وضعيت خانواده اي است كه زن و شوهر با دو فرزند از سوي صاحبخانه جواب شده اند و به دنبال اجاره آپارتمان يا حتي دو اتاق هستند.

    و بالاخره مي رسيم به جان كلام. درست است، من نوشتم كه نسل ما پشت مراكز اعزام به جبهه صف مي بست اما نسل امروز پشت درب سفارت كانادا و استراليا. اما آيا نوشتم كه مسووليت اين تغيير با كي بوده است؟ آيا نسل امروز را در آن يادداشت به واسطه صف بستن پشت درب سفارت كانادا مقصر دانسته بودم؟ آيا نوشتم كه مسووليت اين تغيير ايده آل هاي نسل همت، خرازي و باكري تبديل شده به مريم دي جي، گروه آرين، هلن، بلك كت و افشين بر عهده كيست؟ واقعيت آن است كه نسل جوان هر چه هست و هر كه هست مسووليت آن با نسل من است.

اين رفتار ما بود كه او را از پشت درب هاي فكه، شلمچه، مهران و سوسنگرد كشاند پشت درب سفارت كانادا، استراليا و آلمان. درست است من نوشتم نسل امروز نا اميد و بي ايمان است، اما آيا گفتم چه كسي او را بي ايمان و نا اميد كرده؟ آيا به جز من و نسل من كس ديگري را مي توان براي بي ايماني، بي اعتقادي، بي تفاوتي و نا اميدي نسل امروز مقصر دانست؟ نسل امروز ما هر كه هست و هر چه هست، نه از كره ماه آمده و نه از مريخ. او محصول آموزش و پرورش، دانشگاه، مهد كودك، راديو و تلويزيون، سينما، تئاتر، ادبيات، تاريخ و جامعه اي است كه نسل من ظرف 25 سال گذشته مسووليت اداره آنها را بر عهده داشته است. نسل جوان ما اگر فرشته است افتخارش نصيب ماست و اگر هم زانو زده پشت درب سفارت كانادا، رسوايي اش باز هم از آن ماست. فقط اي كاش نسل ما در ديالوگش با نسل جوان، تعارف و تملق و انگيزه هاي سياسي را مي گذاشت كنار و به اين نسل به مثابه ماشين جمع آوري رأي و پشتوانه سياسي نمي نگريست و براي يك بار هم كه شده با اين نسل مسوولانه و جدي برخورد مي كرد. نامه دكتر زيبا كلام به چلچراغ ۱۲۵

 

   + سعید ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/٥
comment نظرات ()