پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

دوزخ پايتخت (قسمت دوم)

 

اين دژ جادو در فرادست از محله هاي ميليونر نشين پاريس و لندن زيباتر و در فرودست از هارلم و حاشيه دهلي و بمبئي كثيف تر و رقت انگيزتر است. بالاي اين دژ طلا آباد است و پايين آن حلبي آباد. صبحانه اطفال در فرادست دژ همراه با بخور قوربونت برم! بخور فدات شم! شير و كيوي و كيك شكلاتي و آب آناناس است و در حلبي آباد تكه اي نان بيات كه گاه با اندكي روغن نباتي چرب شده است. من كار به اين ندارم كه ميان فرادست و فرودست چه مقدار فاصله است و چرا. هر گونه چند و چون كردن در اين ]مورد[ بخيه به آبدوغ زدن است و اصولا بحران كه بيخ پيدا مي كند با چند و چون و من بميرم و تو بميري و فرزند كمتر زندگي بهتر و ... كاري از پيش نمي رود. مهم اين نيست كه ژرفاي مغاك ميان طبقات روز به روز بيشتر مي شود. مشكل اينجاست كه در عالم فرهنگ و تكرار امروز نمي شود جلوي هر كدام از اين مغاكهاي نرده كشيد. براي اين كه آموزگاران فرهنگ و اخلاق روزگار ما رسانه هاي ديداري و شنيداري اند نه بنده و حضرتعالي. روزگاري كه بنده و حضرتعالي متصدي فرهنگ و اخلاق و آدم و عالم بوديم مي توانستيم صدايمان را تا آنجا بلند كنيم كه طبقه فرودست نشنود يا طوري بخوريم و بپوشيم كه نبينند و نخواهند. اما رسانه ها طوري ساخته و پرداخته شده اند كه هم صدايشان و همه برسد و هم سيمايشان. و در اين ميان مغاكها خود بخود پر مي شوند. و آنچه موجب بحرانهاي غير قابل كنترل و پي در پي مي شوند پر شدن همين مغاكها از همترازي فرهنگي و اخلاقي است. ايجاد همترازي از لوازم ذات فرهنگ رسانه هاست. نمي شود براي ساكنان ارجمند زعفرانيه و نياوران، سلطنت آباد برنامه اي تدارك ديد و براي ساكنان نا ارجمند زور آباد و مفت آباد و جور آباد برنامه اي ديگر. اينها همه يك برنامه مي خواهند. برنامه اي به نام سرگرمي. خواه سريال و موسيقي و فيلم باشد، خواه ورزش و تفريح و دلقك بازي و الي آخر. و مهمتر از همه همين الي آخر، كه اگر به صورت رسمي به آنها داده نشود، به صورت قاچاق آن را تهيه مي كنند.

     اين سخن را بگذار تا وقت ديگر. تهران شهري است نا ساز اما همتراز كه اگر كسي نخواهد به همتراز شدن در آن گردن گذارد يا بايد قدرتي داشته باشد همسنگ برخي دولتمردان كه او را از چشم ده يا شايد پانزده ميليون نفر جمعيت پنهان كند يا همتي كه بر سرزميني دور دست بگريزند. سرسخت ترين كساني كه بر برابر همترازي اخلاق و فرهنگ در اين شهر اژدها پيكر مقاومت مي كنند و به اين دلخوش اند كه در برابر همترازي اخلاق و فرهنگ در اين شهر غول پيكر مقاومت مي كنند و به اين دلخوش اند كه تهران و مفاسد بي شمار بر آنان تاثيري نخواهد گذاشت از اين مصيبت غافل اند كه فرزندان و نوه هاي آنها از تاثير تهران بر كنار نخواهند ماند.

(در قسمت دوم كمي تغيير داده شده است)

 

   + سعید ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۳/۸/٢٧
comment نظرات ()

دوزخ پايتخت (قسمت اول)

 

مشكل آفريني پايتخت را تا كجا مي توان ناديده گرفت؟ تا كجا مي شود با اين مرداب بزرگ مماشات كرد و براي برپا ماندن قائمه هاي تباهي آن رضايت داد كه همه ارزشهاي ديني، فرهنگي و انقلابي به مسلخ برود؟ من نمي دانم چه مقدار از بودجه مملكت در اين دوزخ رنگارنگ به باد فنا مي رود و نمي خواهم كه بدانم اما حداقل يك سوم همه چيز از نان گرفته تا گوشت و سبزي و ميوه و پارچه و بنزين و سيمان و ... در كام اين اژدهاي سيري ناپذير فرو مي رود و هيچ حاصلي جز آلودگي زمين و هوا، فرهنگ و هنر و اخلاق ندارد. و عجب حوصله اي دارند كساني كه سخنوري را با سياست يكي انگاشته اند و به جاي گريختن از اين ديو، مدام از جانبي سعي مي كنند با موعظه و شعار اشتهايش را كور كنند و از جانب ديگر بی هيچ حرف و سخني و تنها به مدد تصاوير آن را به مصرف هر چه بهتر و بيشتر فرا مي خوانند. شايد از بس در ميان گير و دار ازدحام آهن و آدم و دود و نكبت و هياهو به سر نبرده اند فراموش كرده اند كه از سه دهه قبل تا كنون پايتخت دريايي از همتافت انسان و سيمان و سنگ و ماشين شده است كه مدام موج مي زنند و پيش مي روند و مي بلعند. شايد دور از اجتماع خشم و معاش به سر بردن موجب شده است كه تهران اين جريان زده ترين ديو آدم خوار كه همچنان روستاها را به خود فرا مي خواند به صورت آرمانشهر زيبا با فواره ها و گلها و درختان و مردم سر به راه و آرامي كه خوشبختي مي خورند و سعادت مي پوشند و در فراق ايمان خويش چرت بلبلي مي زنند جلوه كند. 

    تهران اين دوزخ رنگارنگ آينه گردان بحران ايمان شكن انسان شكاري است كه نام تهاجم فرهنگي به خود گرفته است. تا تهران هست تهاجم بر قرار است. يا به عبارت ديگر ما همه مهاجميم و هر كدام با سوداها و آرزوها و نا اميدي ها و دلهره هاي روز افزون خويش به هر آنچه سنت و اخلاق و فرهنگ و ديانت است هجوم مي بريم، خورده مي شويم و مي خوريم. خشم و آز و شهوت در چشمها شعله مي كشد و چاره ديگري هم نيست. چكار مي شود كرد؟ در ميان امواج سهمگين اين اقيانوس ظلمت و تباهي اگر گرگ نباشي خورده خواهي شد. اگر اعتماد كني خيانت خواهي ديد. اگر راست بگويي تنها خواهي ماند. اگر مومن باشي نفرت رياكاران و دغلبازان را بر خواهي انگيخت. تنها راه زنده ماندن در اين اسفل السافلين همرنگ جماعت شدن است.   

(برگرفته شده از  گفتار يوسفعلي ميرشكاك در فيلم مستند فقر و فحشا ساخته مسعود دهنمكي)

 

   + سعید ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

از کنار هم می گذريم

 

از كنار هم مي گذريم فيلمي به كارگرداني و نويسندگي ايرج كريمي از معدود فيلمهاي داخلي اخير شبكه ويدئوي خانگي بود كه از ديدن آن لذت دروني بردم. اين فيلم در مقايسه با فيلمهاي امروزي كه الفباي اسامي پسرها و دخترها را دوره كرده اند، فيلمي با كلاس، پر از حرفهاي جالب و نسبتا عميق است. از كنار هم مي گذريم ساختار چندان حرفه اي و شلوغي ندارد اما ما مي توانيم اين فيلم را به عنوان يك جرقه اميدوار كننده در سينماي ايران تلقي كنيم. با آرزوي موفقيت براي اين كارگردان كه نويسندگي اين فيلم را نيز بر عهده داشته است.

خلاصه فيلم:

چند مسافر كه با خودروي شخصي خود راهي جاده هاي شمال هستند در طي سفر با همسفران خود حرفهايي مي زنند و به نحوي در مقاطعي با ديگر مسافرين هم صحبت مي شوند اما در ادامه رخدادهايي ريشه دار گريبانگير شخصيتهاي اصلي داستان مي شود و ...

نويسنده و كارگردان: ايرج كريمي

بازيگران: مهران رجبي، فريبا كامران، شاهرخ فروتنيان، نازنين فراهاني.

محصول 1379 

فريبا كامران در فيلم از كنار هم مي گذريم

   + سعید ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/۸/۱٠
comment نظرات ()

اعتراض بيروني احترام دروني!

 

مجموعه فعاليتهاي يك فرد در جوامع كوچك و بزرگ مي تواند با بازتابهاي مختلف و متعددي روبرو گردد. عده اي عملي را نادرست و عده اي آن عمل را صحيح و بجا مي دانند. در اينجا ذكر يك نكته را نبايد از ياد برد كه در واقع بسياري از برخوردها، واكنشها و حتي پيشنهادها از طرف ديگران همان چيزي نيست كه خودشان به آن اعتقاد و اتكا دارند و گاهي به دلايلي چيزي را خلاف اعتقاد دروني و دانسته هاي خود به شخص بروز مي دهند در حاليكه خود به قبح و اشكالات گفته خود واقفند.

     شخصي كه به دوست خود سيگار تعارف مي كند، غالبا از مضرات، مشكلات و صدمات جسمي و روحي آن آگاه و مطلع است و خود نيز دست به گريبان آنها مي باشد اما با اين حال اين كار را مي كند. هنگاميكه با امتناع دوست خود از پذيرش آن روبرو مي شود لب به اعتراض، تحقير و چاپلوسي مي گشايد. در اين فرايند دو وضعيت به وضوح قابل مشاهده است. اول ارائه يك پيشنهاد در ظاهري دوستانه و منطقي، دوم اعتراض و جبهه گيري در برابر عدم پذيرش فرد مقابل. براي همه ما به علت مشخص و برجسته بودن مثال مذكور نكته نسبتا پيچيده و جديدي به چشم نمي خورد كه نياز به بازگو كردن آن باشد. اما بايد گفت كه اين مثال مقدمه و پيشگفتاري بود براي بررسي و تحليل مواردي كه تا به اين حد مشخص و واضح نيستند.

با توجه به عنوان اين مقاله بايد به دنبال قسم دوم آن نيز باشيم و به مقوله احترام دروني نيز بپردازيم. پس ابتدا اعتراض دروني را توضيح مي دهيم و سپس به شرح در خصوص احترام دورني، ارتباط اين دو و نتيجه گيري مي پردازيم.

     اعتراض بيروني مي تواند براي هر يك از ما اتفاق افتاده باشد و ملاحظه و ترسيم آن كار دشواري نيست. وقتي كه شما به سمت كاري نا شايست و يا غير مفيد (در وقت خود) دعوت شديد نپذيرفتن آن، اعتراض و شكايت مشوقان عمل را بر انگيخته و حتي مورد سرزنش و تحقير قرار گرفتيد. كارهاي نا شايست و غير مفيد الزاما جرايم، بزهكاري و گناه نيستند. بلكه مي توانند تا حد يك پيشنهاد دوستانه از طرف يكي از اعضاي خانواده و نزديكان باشد. مثل دعوت به مهماني در ايام امتحانات و درس. يا پيشنهاد دوستانه يك غذاي چرب براي شخصي كه در رژيم غذايي لاغري يا ورزشي به سر مي برد. امتناع شما در اين موقع و مخصوصا در جمع مي تواند برخورد و جبهه گيري هاي افراد حاضر را به همراه داشته باشد ولي بعيد است كه هيچ كدام از آنها از حس احترام و تجليل درون خود حرفي به ميان بياورند و شما را مورد تشويق و تحسين قرار دهند.

     در كل داشتن منطق، اراده و تسلط قوي بر روح و جسم از مولفه هاي مهم تكامل فرد هستند كه وجود آن در اشخاص شايسته احترام است. اعتراض بيروني نيز مي تواند از حسادت دروني افراد منشا گرفته باشد. به هر ميزان كه شما در برابر جبهه اي بزرگتر و قوي تري و حقيقتي ارزشمندتر مقاومت و مقابله كنيد اين احترام و تكامل بيشتر خواهد بود. البته ممكن است شمار عده اي كه بتوانند عميقا و قلبا به چنين مسائلي در درون افراد پي ببرند زياد نباشد ولي اين اطمينان را مي توان داشت كه روزي به آنچه كه مورد تمسخر و اعتراض آنها بوده احترام و ارزش بگذراند. و شايد آن روز خيلي دير باشد! 

 

حسود

   + سعید ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/۸/۳
comment نظرات ()