پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

اعتماد به نفس افراطي

 

   در شرايطي كه در رسانه ها و كتب گوناگون اغلب صحبت از راههاي كسب و ايجاد اعتماد به نفس تبليغ و ترويج مي شوند من مي خواهم بعد افراطي و زيادي اين حس را به طور مختصر مورد بررسي قرار دهم.

   به اعتقاد من بروز حس اعتماد به نفس به شكل افراطي آن حالتي شبيه به تعصب و جمود در فرد ايجاد مي كند و راههاي پيشرفت و آموختن را از او سلب مي كند.

  توضيح بيشتر اينكه كسي كه در خويش حالتي مي بيند كه در بروز احساسات و احوال دروني اش به بيرون سد و مانعي آنچناني وجود ندارد, خود را در معرض موقعيت خطرناكي قرار مي دهد كه اگر مهار نگردد به ورطه پاييني نزول خواهد كرد. مسلما كسي كه داراي اعتماد به نفس بالايي است در عرصه رقابت برگ برنده اي بالقوه در دست دارد و ممكن است سايرين را در عين وجود توانايي و شايستگي در مقام مسابقه مغلوب كند و پشت سر بگذارد. اين حس بايد به گونه اي در انسان رشد پيدا كند كه حالتي مشابه اشباع شدن ايجاد نكند و زمينه ترقي را از بين نبرد چراكه در اين صورت انسان شايد به خود شيفتگي و خود برتر بيني جاهلانه و خود رايي دچار گردد. بعنوان يك نتيجه كلي مي توان به اين طرز فكر اشاره كرد كه كسي خود را داراي قابليتهايي مي بينيد, در عين حال كه به پرورش و ارتقاي آن بپردازد, طوري رفتار كند كه حس پويايي را از دست ندهد و خود را مطلق و تثبيت شده نبيند. او بايد خود را در جايگاههاي لغزان و فراري ببيند كه هر لحظه امكان جابجايي را در آن عرصه وجود دارد و تلاش خود را براي بهبود كارها بيشتر كند تا با وجود داشتن حس خوب دروني, ديدگاه و حس مثبت دروني اطرافيان خود را نيز به تحسين وا دارد.

   + سعید ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۳/٥/٢٧
comment نظرات ()

مادر خوشحال شد

 

مادر خوشحال شد. مادری که برای گذران زندگی پسران غيور و دختران نجيبش سالها خون خود را می فروخت و پولی ناچيز بدست می آورد.

   مادری که رنجها کشيده بود تا فرزندانش را در دامن امن خود جای دهد؛ آنان را پرورش داده و بزرگ کند. جلوی چشم سايرين به آنها ببالد؛ شاهد خنده و خوشبختيشان باشد و بتواند سرش را بالا بگيرد.

   او چون مادر بود بايد به فرزندانش شير می داد ولی خونی که هر روز می فروخت او را روز به روز ضعيف تر و رنجورتر می ساخت. بچه ها می ترسيدند از روزی که خون مادرشان تمام شود و ديگر چيزی برای خوردن نداشته باشند. پيش خود چه فکرهايی که برای سرنوشت مجهولشان نمی کنند؟! اما آنها اکنون بايد شاد باشند؛ بازی کنند؛ ياد بگيرند و ... آيا برای يک کودک اين فکرها زود نيست؟!

   مادر مهربان خوشحال بود. زيرا فهميده بود که خونش را به بهای بيشتری خواهند خريد و پيش خود می گفت که شايد زندگی طفلانش بهتر شود. او شنيده بود خونش را هر بشکه چهل پنج دلار امريکا خواهند خريد... نام مادر ايران بود.

 

   + سعید ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۳/٥/٢۱
comment نظرات ()