پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

هميشه منطق كافي نيست

 

   هنگاميكه اين جمله را پدرم خواند چند لحظه اي سكوت كرد و گفت: من اين را قبول ندارم. پيش خودم گفتم چه كار سختي! توجيه يك نفر ديگر! آن هم كسي مثل پدرم

   بايد از گفته ام دفاع مي كردم. اول يك مثال زدم ولي در اواخر آن فورا هر دويمان به اين نتيجه رسيديم كه مثال خوبي نبوده. مثال ديگري به ميان آوردم. موقعيت فردي را تشبيه كردم كه به پولي احتياج دارد و اين پول برايش بسيار حياتي است و حكم مرگ و زندگي دارد. او با فرد ديگري كه قصد قرض دادن پول را دارد در جايي مثل پارك راس ساعت 15 قرار مي گذارد. نفر دوم هم براي دير كرد نيم ساعت زمان تعيين مي كند. از قضا فرد اول به دليلي نمي تواند در فاصله زماني اين نيم ساعت خودش را به قرار برساند. واكنش نفر دوم با علم اينكه از حساسيت اين كار آگاه است در اين زمان چه مي تواند باشد؟ آيا راه خود را گرفته و مي رود؟ آيا دائما به ساعت خود نگاه مي كند كه راس ساعت 15 و چهارده دقيقه و پنجاه و نه ثانيه اقدام به ترك محل كند؟ يا نه. مدت بيشتري را در محل مي ماند يا تماسي تلفني براي يافتن آن فرد برقرار می کند؟

پدر در پاسخ بدون به وسط كشيدن گزينه هاي مذكور جوابي نزديك به حالت دوم را براي من بازگو كرد.

   من در اينجا يك پرسش مطرح كردم. مگر شما تا ساعت 15:30 موظف به ماندن نبوديد و در قبال تماس تلفني و پيگيري موضوع نيز وظيفه اي نداشتيد پس چرا اين كار را كرديد؟ منطق رياضي در اينجا مي گويد تو وظيفه ات را كاملا صحيح انجام داده اي و ديگر وظيفه اي در برابر حواشي آن نداري. راهت را بگير و برو. پدرم كمي فكر كرد و حساسيت موضوع را به عنوان يك منطق بيان نمود. و من در پاسخ گفتم اين منطق رياضي نيست اين منطق وجدان و انسانيت شماست كه شما را به سوي اين كار سوق مي دهد. پدر نيز قبول كرد.

  هنگام خواب بود كه جمله اي به صورت چكيده از اين افكار به ذهنم رسيد. فقط آن را مي نويسم.

منطق رياضي راه حل كاملي براي حل معادلات انسانها ندارد.

   اين بخش مقدمه اي بود بر يك مقاله جامع تر كه قصد داشتم عنوان مناسبي براي آن انتخاب كنم. گمان مي كنم تيترهاي: نسلي كه در حال فزوني است, مرام رو به اضمحلال, منطق رياضي معضلي براي انسان امروزي, وجدان در سايه منطق, منطقي كه سازنده نيست و براي اين مقاله مناسب بودند.

   به تاريخچه مختصر اين فكر در زندگيم كاري نمي گيرم. منشا و مبدا آن هم بحث من نيست ولي در آخر ممكن است در افكار خودتان به اين نكات برسيد. توضيح اين حالت دشوار است و بعيد مي دانم كه بتوانم به طور واضحي منظورم را ادا كنم. اما سعي ام را مي كنم.

   قبل از شروع مسابقات رده بالاي فوتبال بويژه جام هاي معتبر عده زيادي قهرمان آن دوره را پيش بيني مي كنند. اسمهاي بزرگ در راس قرار مي گيرند و اغلب تيمهاي نامي و مشهور به عنوان قهرمان معرفي مي شوند. اما مشاهده مي كنيم كه سر انجام نتيجه اين نمي شود. مثال مي زنم. تيم ملي فرانسه ستارگان و سابقه قهرماني بيشتري دارد. انگلستان و تيمهاي بزرگ ديگر نيز به همين شكل ولي ناگهان يونان به شكل نا باورانه اي قهرمان مي شود. اگر قهرماني يونان را اتفاق تلقي كنيم نمي توان بازار بورس, قيمت املاك, طرز سوالات اساتيد و هزاران مورد ديگر را دائما تصادفي فرض كرد و اساس آن را بر پايه شانس گذاشت. به نظر من به ميزان زيادي منطق رياضي مي تواند خريدار, مشتري يا شرط بند را كمك كند اما اين كافي نيست. انسانها اين قابليت را دارند تا با منطقي بالاتر از علوم در امور موفق شوند. زياد موضوع را پيچيده نمي كنم. خيلي ساده است كه كسي قصد خريد خانه ای براي سود دارد مستقيم به سراغ يك خانه مجلل در بهترين نقطه شهر نمي رود بلكه مي تواند به سراغ خانه هايي در مناطق نسبتا پرت ولي آينده دار برود. خانه زيبايي ندارد, جاي خيلي خوبي نيست با اين حال چشم خيليها به دنبال آن است. در اينگونه مسائل بايد خيلي دقت كرد و با هوش بود. از روي علاقه و توجه و تاكيد استاد درس مي توان به نوع سوالاتش پي برد. در اين زمينه ها موفق تر كسي است كه به همه عوامل ممكن توجه كند. و اما كلام آخر!

   وقتي شخصي از شما مشورت مي خواهد و به شما اعتماد مي كند به هر آنچه كه مي دانيد رجوع كنيد و به آن منطق خشك قناعت نكنيد. من مي بينم افرادي را كه هم براي حفظ وجهه مثبت خود (!) و هم براي بر نداشتن قدم مثبت براي ديگري (به خاطر حسادت, رقابت نا سالم, بيماري هاي روان, ) به شكل افراطي و تعمدي رو به اين منطق مي آورند و در دادگاههاي دنيوي و ديدگاه عقلي خود را امين و دلسوز نشان مي دهند. حس و قلب افراد موضع خوبي در مقابل اين گونه افراد ندارد.

   شما مي بينيد كه افراد گناهكار زيادي از دادگاهها با تبرئه شدن بيرون مي آيند ولي اغلب (حتي خود قاضي) هم مي دانند كه او خاطي است اما در سطحي بالاتر كه قوانين مدني و علمي به آن دسترسي ندارند. همه روزه مي بينيم كه مسوولان, مديران و شخصيتهاي گوناگون دم از ارقام و اعداد اميدوار كننده مي زنند, پروژه هاي مختلف پشت سر هم افتتاح مي شود ولي سر آخر نتيجه آن نيست كه بايد باشد. علت اين است كه اين عده به جاي اينكه نيروی خود را براي گرفتن نتيجه مطلوب صرف كنند, آن را (به هر ميزان و به هر قيمتي) براي حفظ وجهه و فرار از قوانين و اساسنامه ها مصرف مي نمايند. چند متهم قطعي با اين همه كارشكني هايي كه همه روزه مي بينيم در طول سالهاي عمرمان خاطي معرفي شده اند؟!

       

   + سعید ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

بر مزار فاطمه زهرا (س)

 

    در آن روزها كه به تاريكي شب مي نمود، علي عليه السلام يكه و تنها، پرستار پرستوي سينه سوزي بود كه طفلانش در حسرت پر و بال محبت او اشك مي ريختند. آري، بيماري غريب... و پرستاري از او غريب تر و آشياني سوخته كه ديگر جاي آرامش نبود.

   ديگر كسي سراغ آنان نمي گرفت و تنها اسماء، به دور از چشم نا محرم، به آن ماتمكده سري مي زد و احوال بيمار مي پرسيد و يار پرستار بود. فاطمه عليها السلام واپسين لحظات خود را سپري مي كند و دختر خردسالش دست در گريبان زمان انداخته و او را به توقفي هميشگي فرا مي خواند. ليكن اگر چه پر و بال فاطمه در هم شكسته است اما قلب او شوق پرواز گرفته و با اشتياق آن سوي خاك را مي نگرد.

    لبانش در حركت است و نجوايي با علي دارد و مي گويد: مرا خود تجهيز نما و شبانه به خاكم بسپار و تربتم را پنهان دار.

    اشك زهرا جاري بود- و علي را ياراي ديدن گريه فاطمه نيست- پرسيد: اي بانوي من! چرا گريه مي كني؟ پاسخ شنيد: براي مشكلات آينده تو.

فاطمه عليها سلام در آخرين ساعات زندگي بدن خود را شستشو داد و لباس نو پوشيد...

... و اين صداي آب است كه سكوت شب را مي شكند و آهسته بر نيلگون بدني مي لغزد و مي نالد و از اين غصه خود را به درون خاكها مي كشد و زمزمه كودكاني كه خروش فرياد آنان در سينه به ستوه آمده و نزديك است اين قفس كوچك در هم بشكند و سيلي جهان سوز بر پا سازد...

    اما ناگهان اين سكوت در هم شكست و گويي اقيانوسي به خروش آمد و آتشفشاني نعره كشيد. در اين هنگام علي با صداي بلند گريه سر داد و چون از غسل فارغ شد، هنوز اشك او جاري بود...

آري! امير مومنان شبانه و پنهاني بر بدن فاطمه نماز گذارد و تعداد اندكي به او اقتدا كردند.

علي عليه السلام بر سفارشهاي فاطمه عليها السلام جامه عمل پوشاند و در دل شب با دست خود همسر جوانش را در ميان خاك پنهان ساخت و چون خاك از دستها افشاند، درياي غم او طوفاني و اشك حسرت بر صورتش جاري گشت، پس آنگاه رو به جانب قبر پيامبر نمود و گفت: سلام بر تو اي رسول خدا!

و از جانب دخترت نيز، سلام بر تو!

 اي پيامبر خدا! پس از فاطمه صبر و شكيبم را از كف داده ام. انا لله و انا اليه راجعون، امانت تو بازگشت، و آنچه نزد من بود، باز گرداندم.

زهرا را از كفم ربودند...

آسمان و زمين در برابرم زشت گرديده...

اي رسول خدا! اندوهم هميشگي گرديد و شبهايم به بيداري خواهد گذشت و غم و اندوه از دلم رخت نخواهد بست تا آنكه نزد تو آيم...

چه زود بين ما جدايي افتاد...

دخترت با تو خواهد گفت كه مردم پشت به پشت هم داده و به ظلم بر من و او شتافتند.

از فاطمه پرس و جو نما . از او ماجرا را جويا شو! چه بسيار اندوههايي كه در سينه او انباشته شد و او راهي براي گفتن آن نداشت...خداوند خود ناظر است كه دختر تو پنهاني به خاك سپرده شد اما در روز روشن او را آزرده و بر او جفا كردند و حقش را به زور گرفتند و از ميراث محرومش كردند.

 

   + سعید ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٤/۱۱
comment نظرات ()