پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

خنده به چه قيمتي؟!

 

   مجموعه طنز نقطه چين هم كم كم دارد براي من معضل مي شود. قصد تكرار مكررات و واگو كردن فقرهاي فرهنگي و داشته ها و نداشته ها را ندارم. فقط مي خواهم بگويم كه واقعا خنديدن و خنداندند به چه قيمتي؟ اين موضوع را هم كه مجموعه طنز نقطه چين، پاورچين و مجموعه هايي مانند اين برنامه خانه و خانواده نيستند را هم قبول مي كنيم. اما چطور مي تواند در يكي از پر بيننده ترين برنامه ها و ساعات تلويزيون شاهد چنين رفتارها و گفتارهايي باشيم؟ استفاده از الفاظ ناشايست، بي احترامي به همسر، دوست، همكار و همسايه. تقريبا در اين مجموعه همه به يكديگر بي احترامي مي كنند و همديگر را به تمسخر مي گيرند. نكته جالب در اين بين اين است كه به راحتي هر چه تمامتر افراد به يكديگر دروغ مي گويند!!! به هيچ وجه هم كوتاه نمي آيند.

    به اعتقاد من اينگونه برنامه ها براي پر كردن اوقات فراغت و به عنوان يك تفريح سالم براي اكثر خانواده ها مناسب مي باشد اما اين شيوه خنداندن كه در آن حريمهاي بين والدين و فرزندان، زوجين و همسايگان بدين شكل ترسيم مي شود شايد در نظر عده اي موجه و عادي جلوه كند و خود به خود نتيجه اي كه نبايد، حاصل شود.

 

 

   + سعید ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/۳/۱٠
comment نظرات ()

نقدی بر فيلم هفت ترانه

 

    هفت ترانه را مي توان يك فيلم با اقتباسهايي ناشيانه از چند فيلم داخلي دانست كه در كنار عوامل غير حرفه اي و سطح پايين نتيجه اي جز يك فيلم بي سر و ته را در بر نداشت.

   اين فيلم به جهتي كپي ناشيانه اي از پر پرواز بوده و با به كار گيري افكتها و صحنه سازي هاي مشابه فيلم رواني نماهاي شاخص اين دو فيلم به اضافه بازي تكراري لعيا زنگنه در فيلم شيفته را تداعي مي كرد و شديدا اسير كليشه بود. هفت ترانه قصد داشت با به ميان كشيدن چند ساز محبوب و چند جوان نوازنده (به جز رهبر اركستر (‍‍!!!) و پيانست) به نحوي خود را به عنوان يك فيلم موزيكال در عرصه سينماي ايران معرفي كند بدون توجه به ابتدايي ترين عناصر تشكيل يك چنين فيلمي و از طرفي تكرار مكررات كه به شكل زننده اي در سينماي ما رايج شده از جريان اين فيلم دور نمانده. باجه تلفن در روبروي پنجره اتاق معشوقه (به مانند دستگاه تلويزيون كارتون مگ مگ و دوستان!)، باران و رعد و برق شبانه، راننده مزاحم با لحن هميشگي و ساير موارد كه مجالي براي ذكر تك به تك آنها نيست. هرچند كه هفت ترانه در بهترين شرايط خود از حد يك فيلم متوسط هم فراتر نخواهد رفت ولي به اعتقاد من بيشترين ضربه را اين فيلم از دو ناحيه فيلمنامه ضعيف و تدوين نامناسب خورد. فيلمنامه و تدوين دو مقوله بسيار مرتبط با يكديگر هستند و كمكاري در هر كدام سبب مستتر ماندن مضمون و سردر گمي مخاطب مي گردد. چيزي كه در اين فيلم به وضوح به چشم مي خورد انقطاع مفرط در آن بود. قطع هاي نا بجا و ديالوگهاي ناقص و گيج كننده نتيجه اي جز گيج شدن بيننده در پي نداشتند و به گونه اي با شخصيتهاي داستان برخورد شده بود كه گويي بيننده آگاهي و پيش زمينه اي درباره آنها دارد. تلاش براي خرج كمترين هزينه و اجتناب از به كار گيري افكتهايي حتي پيش پا افتاده و تنوع در لوكيشن، گواه بر كم اعتنايي به ارزش هنري و محتوايي اين فيلم است. به لحاظ بازيگري نيازي به توضيح نيست. لعيا زنگنه هيچ وقت از حد يك بازيگر معمولي بالاتر نبوده (به جز فيلم مزاحم) و ايرج راد با ايفاي نقشهاي به شدت ضعيف در يكي از سريالهاي شبكه دو سيما (به كارگرداني دكتر عزيزي) لطمه بزرگي را به پرونده بازيگري خود و نقش هاي درخشاني در تله تئاترهاي تلويزيوني و سريال موفق در پناه تو و فيلم قابل توجه چون ابر در بهاران (سعيد امير سليماني ) زد ولي در ايفاي نقش در فيلم هفت ترانه عليرغم حضور اندكش نسبتا قابل قبول بود. و اما نقش اول مرد اين فيلم كه معلوم نيست با مميزي چه كسي با به اين حرفه گذاشته است. شايد ذكر چنين مواردي آن هم در اينجا و خطاب به دست اندر كاران توليد بويژه كارگردان كمي نابجا بنظر برسد ولي بد نيست خاطر نشان كنم كه چشمها از مهمترين فاكتورهاي انسانها براي ايجاد ارتباط و بيان احساسات و عواطف هستند و به همين جهت به جز مواردي كه شرايط اقتضا مي كند بازيگران نقش اول از عينكهاي كوچك هم استفاده نمي كنند و نكته جالب در مورد بازيگرد مرد اين فيلم اين بود كه با آن ابروها و چشم هاي گود رفته چطور به اين فرد نقشهاي احساسي و دشوار محول ميشود و هيچ مساعدت فني براي بهبود آن به عمل نمي آيد تا اين نقص ير طرف شود؟! من به شخصه تا آخرين لحظه در برابر اين حس منفي مقاومت كردم كه شايد انتخاب اين چهره به دليل خاص و موجهي بوده و لابد او به يك ابليس (بدمن) مبدل ميشود ولي با بالا رفتن تيتراژ پاياني ديگر در برابر اين ايده و نظر كه اين انتخاب يك انتخاب بسيار ناشيانه و كمي مشكوك بوده مقاومتي نكردم و تنها به پول و وقت هدر رفته ام حسرت خوردم! و يك سوال برايم بي پاسخ ماند و آن اينكه سر رويا بر روي شانه پيانيست كنسرت آرمانيش چه ميكرد؟!؟!؟؟

  1. رويا سوار بر تريلي حمل خودرو فرمان را به راست مي چرخاند ولي اتوموبيل به مسير مستقيم خود ادامه مي دهد.
  2. مستخدمين منزل رويا پس از مهماني كجا رفتند؟!
  3. رويا چرا فرداي روز خودكشي نيما از سو تفاهم پيش آمده خبر نداد؟!
  4. مابقي سازها كه در تمرين شركت داشتند كجا رفتند؟!  
  5. نيما احتمالا علاوه بر يك گيتاريست قابل (!) جزو ايكس من هم بوده چون زخم دستش كه روانه بيمارستانش كرده بود پس از چند روز كاملا محو شد!
  6. رويا هم نيز از ايكس من بود! با اين تفاوت كه وومن بود!
  7. آن نقوش و تابلوهاي عجيب و ترسناك چه معني داشتند؟! چيزي به جز يك كليشه و تقليد كوركورانه؟
  8. بر روي لبهاي خواننده كنسرت ميشد يك آواز هارد راك گرفته تا يك نوحه طولاني قرار داد. چون حتي يك كلمه مطابق صدا ادا نشد.
  9. و سر آخر اينكه تلويحا هم كه شده سردر سينما را يك نيم نيم نگاه بياندازيد و بعد بليط تهيه كنيد تا دو ساعت تمام هفت ترانه را به جاي ديوانه اي از قفس پريد تماشا نكنيد!!!!

 

   + سعید ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/۳/۳
comment نظرات ()