پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

فرق اين دو چه بود؟!

    شب گذشته تلويزيون را روشن كردم. شبكه هاي مختلف را مرور مي كردم. شبكه 2 در بخش گفتگوي ويژه خبري آقاي حيدري به اتفاق ميهمان ارجمندشان كماكان مشغول حل و فصل كردن مشكلات كشور و دنيا بودند، من هم ترجيح دادم كه آنها را به حال خودشان رها كنم تا مبادا مانع خدمتگذاريشان بشوم. شبكه سه را به خاطر ندارم. اما از شبكه يك برنامه اي با نام فرياد عدالت در حال پخش بود كه به موضوع جنايات امريكايي ها در حمله به كره شمالي طي سالهاي 1950 تا 1953 مي پرداخت و فردي روستايي مشغول بازگو كردن خاطرات خود از يكي از اين جنايات بود. وي كه در آن زمان تنها 5 سال داشته به همراه مادر و برادر كوچك تر خود به دست نظاميان امريكايي مي افتد و به اتفاق عده بسيار زيادي از زنان و كوكان كه شمار آنان به 102 كودك و 400 زن مي رسيده در منطقه اي گرداوري مي شوند و در دو انبار كوچك و تاريك تمامي آنها به طور جداگانه محبوس مي شوند و پس از مدتي نظاميان مهاجم در انبار را باز كرده و مقداري نفت بر روي اين كودكان خردسال مي ريزند و مشعلي را به داخل انبار پرتاب مي كنند. عينا چنين وضعيتي در مورد انبار محتوي زنان نيز صورت مي گيرد و تمامي آنها به طرز دردناك و فجيعي قتل عام مي شوند. از اين تعداد انسان كه تنها عده اي روستايي بودند فقط يك نفر كه همان راوي ماجراست زنده مي ماند و او به شكل معجزه آسايي توسط يك پيرمرد كه به دنبال نوه خود بوده زنده يافت مي شود و هم اكنون اين واقعه هولناك را پس  از گذشت 53 سال براي ما بازگو مي كند...

    دلم مي گيرد. تصاوير مستند و نقاشي شده از آن منظره را مي بينم. زناني كه شيون مي كنند، طفل خردسالي كه بروي جنازه مادرش گريه مي كند، دستان مادران و كودكاني كه به سوي يكديگر دراز شده و شقاوت نظاميان سنگدل... طاقت نمي آورم و شبكه ديگري را انتخاب مي كنم. شبكه 4. يك كفتار كوچك مشغول بازي با مادر خود است. مادر او را ليس مي زند و او به بازيگوشي خود مشغول است. پس از چندي به همراه مادر خود كه مادر سالار قبيله نيز مي باشد به شكار شبانه مي روند و در جايي كه مشغول خوردن لاشه اي هستند ناگهان شير نري به سمت آنان حمله مي كند و گردن ماده كفتار را گرفته و مي شكند. سپس شير خشمگين كه تنها قصد كشتن آن را داشته بدون توجه به غذاي مهيا از محل دور مي شود. كمر مادر كفتار كوچك (كه پرنسس نام داشت) شكسته بود و تنها مي توانست به پهلو غلت بزند و تا صبح ناله كرد و پرنسس در بالاي سر مادر خود شاهد مرگ او بود. پس از آن مورد بدرفتاري افراد قبيله خود قرار گرفت و متواري شد و قبليه ديگر او را به شدت مجروح كردند و ادبار و نگون بختي او پاياني نداشت. شير نر جوان مقرور از اقتدار خود بود و به دنبال جفتي براي توليد مثل. در هنگام شب گله شيرها در حين گشت وارد حريم قبليه ديگري شدند و نبرد فوق العاده سختي بين اين دو قبيله رخ داد و همه بجز يك شير ماده كه از قضا مادر شير جوان اين مستند بود از ميدان گريختند و او تنها مورد حمله نابرابر و چند جانبه شيرهاي قبليه ديگر قرار گرفت و نهايتا به علت جراحات وارده و خونريزي شديد در سحرگاه همان شب مرد. چيزي نگذشت كه كفتاري خودش را به بالاي سر لاشه او رساند و مشغول از هم دريدن امعا و احشاي سلطان جنگل شد.

                                                   واقعا چه فرقي بين اين دو بود؟؟!!

                                                                     

   + سعید ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/٢/٢٦
comment نظرات ()

ليلي با رضا مارمولك است

    

  آخرين ساخته كمال تبريزي كه از حيثي مي توان آن را دومين ساخته سينمايي ايران در خصوص روحانيت پس فيلم سينمايي "زير نور ماه" (محمد رضا كريمي) دانست با چنان اقبالي مواجه شده است كه گذشتن از آن كار ساده اي نيست. اين روزها تقريبا هر كسي كه دستي بر آتش فيلمهاي سينمايي داخلي دارد دم از "مارمولك" و رضا مثقالي و شاهكارهاي ديدني و جالب او مي زند و مشتاقانه شما را به ديدن اين فيلم دعوت مي كند.

     مارمولك شايد به جهاتي نسخه اي جديد تر به جهت برهه زماني از فيلم موفق و متفاوت "ليلي با من است" باشد و تنها اشارات و نكته هاي آن دستخوش تغيير و تحول شده باشند اما جانمايه و مضمون كلي آن دست نخورده و بكر باقي مانده است. اشاره به روحيات و باطن انسانها و نزديكي آنها به خداوند و نيز خداوند به آنها. عنايت و الطفات عاشقانه و پرمهر خداوند تبارك و تعالي به بندگاني كه در اينجا زندانيان و گرفتاران جامعه را شامل مي شوند و راههاي فراوان رسيدن به او كه به تعداد انسانهاست.

    در مارمولك به موضوعات متنوعي برخورد مي كنيم كه بخشي از آنها در چند سال اخير دستمايه فيلمسازاني نيز بوده اند و نمونه هاي آن را در فيلمهايي با محورهايي چون فقر، زندان، كانديداتوري نمايندگي مجلس و ... ديده ايم. اما اينكه در كمترين زمان و موجزترين شكل و بطوري كه مخاطب از به تصوير كشيدن و بيان آنها سر خورده و افسرده نگردد تمامي اين طيف مسائل و معضلات به مخاطبين منتقل گردد را مي توان از نقاط قوت اين فيلم خوش ساخت دانست. بازي روان بازيگران و خصوصا پرويز پرستويي كه بارها قابليت خود را در ايفاي نقش در شخصيتهاي متفاوت به نمايش گذاشته است در كنار شيوه طنز گونه و مفرح جريان فيلم طيف وسيعي از مردم جامعه را به ديدن خود كشانده و دست كم اگر آنها را با كوله باري از آموزشهاي فرهنگي، اجتماعي و ... به خانه هايشان نفرستاده (!) لبخندي را بر چهره شان نهاده است.

    شايد نقش روحاني واقعي فيلم كه نام او هم رضا بود بسيار كوتاه و مختصر بود ولي مسير اصلي فيلم و نقطه عطف پديد آمدن ماهيت و شخصيت فيلم در قبال وجود او شكل گرفت و حضور خود را تا پايان فيلم و در اذهان بينندگانش حفظ كرد. مابقي آنچه كه ديديم فقط اشاره اي آزاد و بي طرفانه نسبت به مسائل جاري جامعه داشت كه در برابر پيام اصلي فيلم كه در جملات و رفتار روحاني فيلم نهفته بود از بلوغ و مرتبه پايين تري برخوردار بودند. در اين فيلم  نقش آن روحاني را مي توان به نقش آن سيد رزمنده در فيلم "ليلي با من است" كه با لهجه تركي سخن مي گفت تشبيه كرد كه با اندك فاصله اي سبب دگرگوني در احوال رضا مارمولك يا محسن فيلمبردار و مخاطبين شد.

   نكته جالب در اين ساخته كمال تبريزي اين است كه او بسياري از قضاوتها و نتيجه گيري ها را به عهده خود بيننده قرار داده و از اعمال نظرهاي افراطي و مطلق در خصوص شخصيتها دوري جسته است. في الواقع همين شيوه است كه برداشتهاي متعدد و متفاوتي را از اين فيلم در بر خواهد داشت و سبب جذابيت و تازگي اين اثر گشته است.

    براستي به تعداد انسانها راه براي رسيدن به خدا وجود دارد ولي هيچ كدام از اين همه طريق وصال به منزلگه نمي رسد مگر آنكه از جاده قلبمان بگذرند. 

 

                                           

                                                                     

 

   + سعید ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۳/٢/۱٥
comment نظرات ()

اينجا فاصله فقر و ثروت يك شب است

   

   يكي از بوميان كه چهره آفتاب خورده اي دارد و تحصيلات نيمه تمام دانشگاهي، مدعي است كه: سه روز هيچ نيرويي در منطقه نبود، وقتي هم كه مي خواستند منطقه را ترك كنند عده اي خودسرانه به بومي ها گفتند كه تا ميراث فرهنگي حقوق ما را بدهد، عجالتا سه روز نيستيم. شما هم فرصت داريد كه حفاري كنيد!

    او مي گويد يكي از كساني كه مسووليت نگهباني، گشت زني و سركشي به سربازان را دارد، دور از چشم مقام مافوق خود شبها با چند نفر از دوستان و آشنايانش هماهنگي مي كند. خودش بالاي سرشان مي ايستد و آنها با استفاده از نور ماشين حفاري مي كنند. يكي از دوستان او حرفش را تاييد مي كند و مي افزايد: تازگي فقط آشناهايشان را از مناطق ديگر بروي حفاري مي آورد و تا ما مي آييم رگبار مي گيرند تا ما را بترسانند. سومي ادامه مي دهد: همه چاله هاي تازه را در بيست روز گذشته حفر كرده اند و در دو ماه اخير همه كساني كه با محافظان ميراث نسبتي داشته اند و هماهنگي كرده اند، باز هم توانسته اند حفاري كنند. ما هر روز خبرهاي تازه اي از آنها مي شنويم كه مثلا فلاني عتيقه پيدا كرده و براي خريد مايلر، خانه و ... به شهر رفته است. افرادي ديگري كه به جمعمان اضافه شده اند مي گويند: ما خودمان ديديم كه چند شب پيش ... فانوس را بالاي چاله گرفته و يك نفر مشغول حفاري بود. بايد حفاظت از اين محدوده ها را به معتمدان محلي بسپارند. ]يعني به آشنايان اين حضرات كه از قافله عقب نمانند![ آدم بوده كه يك ماشين شي تاريخي بار زده، آدم بوده كه بابت كشاورزي صحراكاري مقروض بوده، ولي حالا بهترين ماشين و خانه را دارد. اجناس زيادي كشف شده كه در خانه هاي مردم مخفي است و تا به خريداران اعتماد نكنند چيزي را رو نمي كنند. حرفهاي آنها تمامي ندارد: سرباز را مي آورند اينجا بدون هيچ امكاناتي رها مي كنند. وقتي بومي ها به اين سرباز محبت مي كنند و غذا و دوغ و كره و... به او مي دهند، او هم مديونشان مي شود و اگر حفاري كنند كاري به كارشان ندارد.

 

هر خانه، يك موزه

 

    شب از راه مي رسد و از بوميان خداحافظي مي كنيم و راهي موزه جيرفت مي شويم. موزه ميراث فرهنگي جيرفت كه از 12 ارديبهشت ماه سال گذشته راه اندازي شده، 170 قطعه از آثاري را كه در حفاري هاي علمي بند جلال رمشك و كنار صندل به دست آمده، در خود جاي داده است. در اين موزه اشياي اهدايي مردم جيرفت، سكه هاي متعلق به اوايل دوره اسلامي و اشياي مربوط به هزاره سوم پيش از ميلاد را در معرض ديد مردم قرار داده اند، اما مشكل اينجاست كه موزه جذابيت چنداني براي بوميان ندارد، زيرا آنها به قدري از اين آثار در خانه هاي خود دارند كه از آن به عنوان تزئينات دكوري استفاده مي كنند.

 

وسوسه پولدار شدن

 

    براي جمع آوري اطلاعت بيشتر، شبانگاه مجددا به كنار صندل و دهنو مي رويم. در موقع انحراف از جاده اصلي و ورود به جاده خاكي به يك راننده وانت بر مي خوريم. خود را خريدار اشياي عتيقه معرفي مي كنيم و او با خوشحالي مي گويد: من خودم دارم. دنبال من بياييد تا برويم خانه نشانتان بدهم. از اين كه خيلي راحت به ما اعتماد كرده، متعجب مي شويم. مي گويد: يك جعبه سنگي مهر شده دارم. منتظر بمانيد تا بروم و بياورم. مي رود و در نبود او سر و كله "حسن" جواني كه يك روز پيشتر ما را در اين محدوده ديده بود، پيدا مي شود. ناگزيريم واقعيت را به او بگوييم و از او بخواهيم كه ما را تاييد كند و به فروشنده بگويد كه كه واقعا خريدار عتيقه ايم. حسن مي گويد كه فكر نمي كنم كه فروشنده عتيقه برگردد، زيرا ديروز همه شما را ديده اند و مي شناسند.

از حسن مي خواهيم تا آنچه را در كنار صندل و دهنو رخ داده، برايمان تعريف كند. مي گويد: قبل از خشكسالي هيچ كس نمي دانست كه عتيقه چيست، ولي الان همه شب و روز دنبال عتيقه اند. زيرا هيچ كس از پول بدش نمي آيد. رئيس يكي از بانكهاي جيرفت، كارمند، معلم و حتي نظامي هر كدام با چند كارگر براي حفاري آمده بودند. جوانهاي اينجا بيكارند و كارشان وقت كشي است، با ماموران ساخت و پاخت مي كنند و حفاري هميشه ادامه دارد.

حرفهاي حسن به درازا مي كشد، اما خبري از فروشنده عتيقه نمي شود. او كار خود را خوب بلد است و ما لو رفته ايم!

چه فرقي مي كند؟

 

    آخر به سراغ "اميري" فرمانده انتظامي جيرفت مي رويم. او مدعي است كه ميراث فرهنگي به تعهدات خود در قبال پستهاي ثابت حفاظت نيروي انتظامي عمل نكرده، اما اين نيرو با قدرت و صلابت كار خود را در گرماي شصت درجه به انجام رسانده. او مي گويد: سرباز سفيد پوست ما زير آفتاب سياه پوست شده و مورد سنگ پراني و آزار و اذيت بوميان فقير قرار گرفته است. با اين وجود، با بيست نفر مامور انتظامي و پانزده نفر از پاسداران ميراث فرهنگي به حفاظت از محدوده هاي باستاني ادامه مي دهيم. اما به دليل وسعت منطقه، بايد اقدام به حصار كشي محوطه كرد. اميري هر گونه تباني نيروهاي انتظامي با بوميان را قويا رد مي كند و تقصيرات را متوجه ميراث فرهنگي مي داند، شايد او نداند كه مسوولان ميراث نيز موضعي شبيه به او دارند و تقصير را متوجه نيروي انتظامي مي دانند. قضاوت براي ما دشوار است. اما فرقي هم نمي كند كه چه كسي و چه نهادي مقصر باشد يا نباشد، مسئله اين است كه غارت آثار تاريخي جيرفت همچنان ادامه دارد.

م. نعمت اللهي (ايران)    

 

   + سعید ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٩
comment نظرات ()