پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

مولف باشيد تا وسيله نباشيد

   اگر مولف نباشيد ارزش شما در حد يك وسيله كاهش پيدا خواهد كرد. اگر تنها و تنها به يك وجه از وجود پيچيده و عميقتان بپردازيد ضرر ميكنيد. اگر تك بعدي و انعطاف ناپذير باشيد محكوم به شكستيد، اگر صرفا عقل مدار باشيد، اگر بالكل احساسي باشيد، اگر تنها شنونده و حافظ بي چون و چرا باشيد به همان اندازه در معرض خطر شرارتهاي دنيوي قرار داريد. وسوسه شيطان، ظواهر دنيا، دروغها و دو رويي ها چاههاي تاريك و گاه غير قابل بازگشتي هستند كه تنها راه شناخت آنها استفاده همه جانبه و متعادل از تمامي آنهاست. برايند آنها ميشود شخصيت شما. در اين موارد بسيار نقل شده و كماكان دغدغه بسياري از تئوريسينها است. هر كسي از ديد خود براي ديگري فرمول و مكتب ارائه ميدهد غافل از آنكه تنها يك دارو براي التيام تمام امراض وجود ندارد. عقل چراغ راه خودشناسي است ولي كافي نيست. حس روحي و متافيزيك (انرژي) به راحتي اشتباه مي كنند و عام و مطمئن نيستند ولي در راه شناخت موثر است، حس جسمي محدود است ولي براي فهم و ايجاد رابطه لازم است. اگر با اختلاط و بكارگيري مناسب همگي آنها بتوانيد يك انسان مولف شويد نه وسيله ميشويد، نه مصرف كننده مي مانيد و نه گمراه ميشويد.  

 

                                                                    

   + سعید ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٢/٥/۳۱
comment نظرات ()

من نيتم خير بود

   پولي كه در صندوق صدقات مي اندازيد يا به تكديگري مي دهيد نه شما را ندار مي كند و نه او را ثروتمند. ولي وقتي پاي سوء استفاده به ميان مي آيد بايد تصميمگيري كرد. در اكثر شهرهاي بزرگ يك نوع طلب دستي پول مرسوم شده كه خيلي ها مثل خود من هنوز نميدانند كه با اين عده چه بكنند. صداي لرزان، بغض در گلو، چشمان سرخ و گاه قطرات اشك و قسمهاي مكرر هر قلبي را كمي تكان ميدهد يا حداقل جاي تاثر ميگذارد. در اين لحظات احساسات حكم مي كند:" هي! چرا معطلي؟ مگه نمي بيني ميگه مريضه، گرسنه است يا تازه همين الان از زندان آزاد شده؟! اشكاش رو نمي بيني؟ قسمهاش رو نمي شنوي؟!...". بعد نوبت منطق و استدلال ميرسد:" از اينا زيادن؟ اصلا به تو چه؟! پس كميته امداد و اين خيريه ها واسه چي هستن؟ خودت مصيبت كم داري؟! ولش كن بابا دلت خوشه...". باز دوباره نوبت به قلب ميرسد و پشت سرش استدلالهاي عقلي. ايندو آنقدر با يكديگر كلنجار مي روند تا بالاخره يا دستت به داخل جيبت مي رود و يا راهت را ادامه مي دهي. شايد مورد دوم براي عده اي كار سختي باشد و اگر هم تن به اين عمل بدهند روزشان خراب شده و تا مدتي ذهن مشغولي در اين باره دارند. براي خود من از اين دست بسيار پيش آمده ولي هيچ وقت تصميم قاطعي در اين موارد اتخاذ نكردم. در تمامي مواردي كه در مورد آن فرد تحقيق كردم و يا به تعقيبش رفتم متوجه شدم كه طرف كاسب است (اينكاره است) و قضاي روزگار به جاي آنكه فرصت ايفاي نقش را در صحنه تئاتر به او بدهد به نمايشهاي خياباني (!) اكتفا نموده. با وجود تمام اين موارد باز هم نميشود حرفي تمام كننده درباره اين عده زد. ولي ميتوانيم با اين جمله خيال و دل خودمان را آسوده كنيم.

((من نيتم خير بود))

   + سعید ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/٥/٢٩
comment نظرات ()

 

 روستايي از روستايش به شهرستان مي رود، شهرستاني از شهرستانش به پايتخت ميرود، پايتخت نشين به خارج كشور ميرود، خارجي به مريخ مي رود، مريخي به كجا ميرود؟! 

   + سعید ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/٥/٢۸
comment نظرات ()

شما صفر و يك هستيد (قسمت دوم)

در ادامه بحث احساسات و عواطف ايرانيها به جايي رسيديم كه مي بايست ايراني را از بوته ايران خارج كرده و به بوته آزمايش ديگري منتقل ميكرديم تا با ابعاد جديد و مخفي اش بيشتر آشنا بشويم. ايراني با فرهنگ معلق و چهل تكه خود پا به قلب فرنگ ميگذارد. در اغلب موارد چاره و تواني جز تقليد و سازش ندارد. چون چيزي از خود ندارد و اگر دارد نمي داند و يا اصلا نميخواهد بداند. سرسختترينشان فقط به جهت تعصب بيجا و حرف مردم مدتي مقاومت مي كنند و پس از مدتي به جمع بقيه مي پيوندند. اگر همين ايراني را با همان فرهنگش در يك كشور غربي (مثلا اروپاي شمالي يا آمريكاي شمالي) فرض كنيد مي بينيد كه مبدل به چه موجود وحشتناك و چندش آوري براي ميزبان شده. چراكه نه تنها به دليل تعصب و عقب ماندگي به عرف مقبول آنجا تن نداده بلكه بدعتهايي بس قبيح به جا ميگذارد كه گهگاه نامش در تاريخ ثبت ميشود. تجسم كنيد كسي كه تا ديروز بدون گواهينامه يا با داشتن آن به آن طرز فجيع در خيابانهاي ايران رانندگي ميكرده به ناگاه پا به خيابانهاي آنجا بگذارد! يا در صف صندوق بانك يا هر صفي با شدت تمام خود را به نفر جلو بچسباند و او را هل بدهد يا به محض رويت تاكسي يا اتوبوس به سان لشكر شاهان اجداديش به سمت آن حمله ور شود. شما ميزبان باشيد حداقل يك اسم براي اين فرد انتخاب نميكنيد؟! بين او و شهروندان آن شهر و ديار فرق قائل نميشويد؟! جامعه اي كه هم اكنون در غرب ميبينيد ثمره مدتها تلاش، تجربه و خون و عرق است. به اضافه مقادير انبوهي چپاول و استثمار خارجي. استثمار و استعمار براي مردم آن ديار. براي رفاه بيشترشان. براي دوري از تكرار ادبار و بدبختي سابقشان. اما يك مثل زيباي ايراني ميگويد خشت اول چو بنهاد معمار كج تا ثريا ميرود ديوار كج. سرزميني كه بر روي سرهاي به ناحق بريده، خونهاي پايمال شده و آه و ناله زنان و كودكان ضعيف آباد شود اعتبار و مشروعيت ندارد و سقوطش حتمي است. من تقريبا تمام موقعيتهاي فعلي اروپا را مديون آب و هواي آن ناحيه ميدانم. شايد باور و قبولش براي شما سخت باشد ولي من از ديد خودم آن را براي شما ثابت ميكنم. حق اشتباه هم به خودم ميدهم كه شما مي توانيد من را راهنمايي كنيد.

  در ادامه آنكه غربيان با كلي تلاش و خونريزي توانستند اروپايي كه هم اكنون مي بينيد را بنا كنند ولي فراموش نكنيد كه اين قاره سبز و استثنائا امريكا به مانند يك سيب كرموي سرخ و زيبا هستند كه معلوم نيست كه چه موقع فساد و سستي درونش به نابودي كامل مي كشاندشان. برعكس ايران، خاورميانه و قاره كهن آسيا كه با ظاهري درهم و پيچيده داراي باطني روشن و جذاب است. مقايسه كنيد يك كاشي كاري با طرحهاي اسليمي يا يك فرش دست باف زيبا را با خطوط شكسته و خشك معماري نوين غرب و يا پاركت و كفپوشهاي نسوز گرانقيمت. و يا يك سيب آبدار و خوشبوي كوچك و زرد را با يك سيب سرخ درشت پوك و كرم خورده.

  اين بحث طويل و عريض با حداكثر ايجاز و سانسور به آخر رسيد ولي قسمت آخر اين مبحث، مجالي شد براي مطلبي جديد كه متعاقبا به مطالب وبلاگ پسر ايراني اضافه خواهد شد. (تصوير: برادرم علی)

 

   + سعید ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٢/٥/٢٧
comment نظرات ()

شما صفر و يک هستيد

  هيچ تا به حال فكر كرديد كه اون كامنت يا اي ميل شما داراي چه شخصيت يا اعتباريه كه براش وقت ميذاريد، شاد ميشيد، غمگين ميشيد و شايد هم در مراحل بالاتر عاشق يا ازش متنفر بشيد ميتونه يه نرم افزار پاسخگوي پيشرفته باشه كه متن هايي رو به زبان فارسي يا فينگليسي براي شما ميفرسته و خلاصه هيچ پرسش يا حرفي رو بي پاسخ نميذاره؟! تا حالا شده فكر كنيد، اون كسي كه مخاطب اينترتي شماست ميتونه دشمن طراز اول يا همسايه ديوار به ديوار يا حتي يكي از اعضاي خانواده شما باشه؟! اين همه تراوش احساسات (چه سطحي و چه واقعي) فقط براي چند خط نوشته يك دست؟! واقعا ما ايرانيها انسانهاي با احساسي هستيم و اگر همين احساسات پر رنگ ما رو از ما بگيرن ديگه واقعا حرفي براي گفتن نداريم. يعني ديگه از همه چيز تهي ميشيم. نه علمي، نه سوادي، نه فرهنگي فقط مي مونه همين عواطف و احساسات. يك عنصر و اصل جدا نشدني كه از خون ما ايرانيها نشات ميگيره. زودرنج هستيم، جو گير هم ميشيم و به تغييرات سرعت قلبمون هم اهميت ميديم. كه اين بد نيست. ولي فرض كنيد كه در اين اوضاع عده اي ساز مخالف بزنن و با تزوير و ريا بخوان از اين نقطه حساس و قدرتمند استفاده ابزاري كنن. گدايي هاي مدرن، شعارهاي مبلغين سياسي يا اقتصادي همه از اون دسته چيزهايي هستند كه فقط قلب رو نشونه ميگيرن و گاهي طوري ماهرانه اين كار رو انجام ميدن كه اون فرد فورا از كرده خودش پشيمون نميشه و ممكنه چند بار اين اشتباه رو تكرار كنه و نفهمه. تازه وقتي كه آدم ميفهمه كه از اين سنگ كيمياي وجودش براي كسب منافع پستي براي موجودي پست تر سو استفاده شده مردمك چشمش تنگ ميشه درست مثل نظرش، ديدش و رفتارش. شايد اين حالت طولاني نشه ولي لطمات بدي رو در سطح جامعه به جا ميذاره و يك نوع بي اعتمادي و بدبيني در بين مردم شايع ميشه كه نتيجه اش همين سردي رفتارها و گرگ بازي مردم امروزه است. طوري كه ميخوان سر به تن اون يكي نباشه. حالا اگه بخواهيم ريشه يابي كنيم كه چه كسي اين تخم بدبيني رو بين مردم كاشت و اين رو تبديل به يك بيماري اپيدمي كرد بايد خيلي چيزها رو بررسي كنيم. تاريخ، سياست، مذهب، اقتصاد و كلي چيز ديگه. در اين مورد (نفاق) هم روايت زياده و هم حرف و حديث. حالا اگر ما همين موضوع رو در غرب (بيشتر منظور اروپاست) پيگيري كنيم به نتايجي مي رسيم كه تامل برانگيزه و جا داره كه دوباره كمي به خودمون برگرديم و ببينيم كه چه كرديم و چه ميكنيم. ادامه اين بحث كه به نظرم خيلي جالبه باشه واسه بعد. 

 

   + سعید ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/٥/٢٦
comment نظرات ()

بار كجي به نام موسيقي پاپ

  با هجوم يك باره ترانه هاي پاپ به بازار موسيقي كشور زمنيه اي جديد در بحث موسقي كشور بوجود آمد كه شايد بتوان آن را موج نوي موسيقي ايران دانست. شروع مجدد فعالتيهاي خواننده ها و تهيه كنندگان آلبوم هاي مردمي Popular مصادف شد با حضور چهره ها و صداهاي مختلف و متنوعي كه عمدتا نسل جوان را شامل ميشدند سبب شد كه خيل عظيمي از ترانه هاي غير سنتي كه تا قبل از آن تقريبا عمده بازار موسيقي داخلي را اشغال كرده بودند روانه ميدان شود و تماما دنياي موسيقي كشور را دگرگون كند. در ابتدا خواننده هايي با صداهاي مشابه خوانندگان لس آنجلسي بازار خوبي به هم زدند كه ديري نپاييد كه از دور بورس خارج شدند. پس از آن عده اي معدود توانستند با حاشيه سازي و تبليغات گسترده جايگاهي در اين رقابت پيدا كنند كه با عملكرد غير حرفه اي خود هر آنچه كه بدست آورده بودند از دست دادند. مميزي و غربال نابسامان و متناوب و تا حدي سليقه اي سازمان ارشاد باعث شد ترانه هايي بي محتوا كه هيچ حرفي براي گفتن نداشتند توليد شوند تا كماكان به روند قهقرايي توليدات موسيقي كشور دامن بزنند. حتي تست صدا و محدوديتهايي مثل بكار بردن تصوير هم مانع تولد و تكثير اين قبيل خوانندگان و ترانه ها نشد و تا جايي پيش رفت كه ميتوان با مشاهده جلد كاستها و گوش دادن به چند ترانه به عمق فاجعه و لمپنيسم موجود پي برد. اين لمپنيسم و توليدات نامطلوب متاثر از جامعه ماست. متصديان امر توليدات موسيقيايي بخاطر منافع مالي خود هم كه شده براي سليقه مخاطبان عمده خود اولويت بيشتري قائلند تا عده اي كه براي ارتقاي موسيقي كشور در تلاشند. سواي فجاياي مشهود در سطح كارها، روند كار خوانندگان به هيج وجه دورنمايي خوبي را القا نمي كند. تمايل افراطي مردم به سمت ترانه هايي كه به آهنگهاي شاد تعبير ميشوند و بي توجهي به اشعار و سطح كيفي آنها حالتي را بوجود آورده كه توليد كنندگان آن را مفري براي مقابله با كسادي فروش بدانند و هيچ اهميتي براي شخصيت متوليان اعم از خواننده، شاعر، آهنگساز و مخاطب قائل نباشند. عده اي از جوانان هم به صرف شهرت و حاشيه پا به اين عرصه گذاشته و به نزول هر چه بيشتر كيفي محصولات مي افزايند. آلبومهاي جديدي كه كار را به آنجايي رسانده كه عده قليل لس آنجلسي مدتها پيش آن را گذرانده اند كه اين چيزي نيست جز پا گذاشتن بر جاي پاي آنها. اين در حالي است كه براي تك تك امورات موسيقي كشور نهادها و افرادي مسوول رسيدگي هستند و ديگر از آن آزادي محض خبري نيست و اينكه واقعا اين ارگانها براي بهبود اوضاع چه ميكنند بر ما معلوم و مشهود نيست. حال آنكه كي اين بار كج به كدامين منزل خواهد رسيد ما هم نمي دانيم ولي با اين شرايط و اوضاع دلتان را به روشني خوش نكنيد.  

    

   + سعید ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٥/٢٥
comment نظرات ()

قهرمان پوشالی

  حتما اگر تا به حال فيلمهاي وسترن را ديده باشيد ملاحظه کرديد که عنصر اصلي اين ژانر را كشت و كشتار و مسائل حول همين موضوع تشكيل ميدهد. عمدتا يك قهرمان و يك يا چند ضد قهرمان كه تقريبا هميشه سرنوشت قهرمان ختم به خير يا Happy End ميشود. قهرمان فيلم ما با سيگاري بر گوشه لب، حركاتي متين و مقتدرانه بطوري كه حتي ذره اي شك براي بيننده به جا نميگذارد هر كاري كه بخواهد ميكند. كافه را به هم ريخته، ريش پيره مرد نحيفي را ميكشد، به اين و آن دستور ميدهد و از همه مهمتر كلي آدم ميكشد. حالا حتما لازم نيست كه مقتول يا مقتولها برادر و خواهر قهرمان رو كشته باشند يا قضيه ناموسي را برايش بوجود آورده باشند، بلكه حتي قهرمان ما حق دارد براي نشان دادن توانايي خود در تير اندازي سه چهار نفر را نقش بر زمين كند.  اگر ما با هم ذات پنداري خودمان را به جاي شخصيتهاي داستان بگذاريم آيا باز هم كارهاي قهرمان ماجرا را موجه و درست مي دانيم؟! مثلا به صرف يك مجادله لفظي سرت رو بي جهت به باد بدهي يا چون نوچه فلان كله گنده هستي تير بخوري و از بالاي پشت بام به داخل آبشخور اسبها بيفتي و اصلا انگار نه انگار كه اين فردي كه تير خورد يك انسان بود. يك فردي كه مثل همه ما عشق داشت، نفرت داشت، كسي را دوست داشت، كسي او را دوست داشت، گرسنه ميشد، تشنه ميشد، آرزو داشت، خاطره داشت، حرف ميزد، ميشنيد. مادري با درد و مشقت او را به دنيا آورده بود و بزرگ كرده بود. پدري خرجش را به زحمت داده بود و تربيتش كرده بود. او هم درد را احساس ميكرد. او هم سرماي و ضعف خونريزي رو حس ميكرد، او هم از سوز سرب داغ مي سوخت، او هم زنده بود.                                                                   

 

   + سعید ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٢/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

  نيكس كازانتزاكيس Nikos Kazantzakis تعريف مي كند كه در كودكي پيله كرم ابريشمي را روي درخت مي يابد. درست زماني كه پروانه خود را آماده مي كرد تا از پيله خارج بشود كمي منتظر مي ماند اما سرانجام – چون خروج پروانه طول ميكشد -  تصميم مي گيرد به اين فرايند شتاب ببخشد. با حرارت دهانش پيله را گرم مي كند تا پروانه خروج خود را آغاز مي كند. اما بالهايش هنوز بسته اند و كمي بعد مي ميرد.

  كازانتزاكيس مي گويد: بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن نمي دانستم. آن جنازه كوچك تا به امروز يكي از سنگين ترين بارها بر وجودم بوده. اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد. فشار آوردن بر قوانين بزرگ کيهان.   

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٢/٥/٢٠
comment نظرات ()

 

وقتی نميتونم بنويسم دليلی نداره که بنويسم

   + سعید ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٥/٤
comment نظرات ()