پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

در مورد اغتشاشات اخير به سوالات زير پاسخ دهيد


1.چرا اغتشاش آغاز شد؟
2.چرا در بين دستگير شدگان تعداد دانشجوها بسيار ناچيز بود؟
3.انگيزه اين حركت چه بود؟
4.رهبري اين حركت بر عهده كيست؟ (نام خاص مد نظر است)
5.چرا اكثر اغتشاشات در مناطق اعياني و مرفه نشين شهرها كه پاتوق محسوب مي شود رخ داد؟
6.چرا در بين آنها افراد كم درآمد، روشن فكر و معتبر به چشم نمي خورد؟
7.شعارهاي اصلي آنها چيست؟
8.آيا آينده خاصي را براي اين جريانات پيش بيني مي كنيد؟
و سوال آخر
9. اين افراد كي هستند؟

   + سعید ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٩
comment نظرات ()

برادر زاده ايرونی

اگر روی اينجا کليک کنيد تصوير يک پسربچه دوستداشتنی و با نمک رو مشاهده خواهيد کرد که اسم قشنگش هست ((مهدی)). اين پسر کوچولو کسی نيست جز برادرزاده ام که ديشب هم تولد مامانش بوده. تولدش رو تبريک می گم و براش آرزوی موفقيت و سلامتی دارم.



 

   + سعید ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٥
comment نظرات ()

خواب ديدم




اين مطلبي كه مطالعه خواهيد كرد يك داستان سر هم بندي شده و ساختگي نيست. من واقعا اين خواب رو ديدم و اون رو بدون هيچ غرض و جانب داري نوشتم.
قبل از خواندن اين متن بد نيست سري به موضوع خواب ديدن در همين وبلاگ بزنيد.

در يك سالن مثل نگارخانه بوديم. سقف كوتاهي داشت و نور زرد لامپهاي هالوژن متعدد تنها منبع روشنايي محيط بود. تعدادي اطرافش را گرفته بودند و با او صحبت مي كردند. يكي از همراهان كه كت ساده طوسي مرتب داشت و يك ريش پر هم روي صورتش بود داشت از دست يكي از مسوولان پيش او گلايه مي كرد و او هم تاييد مي كرد و خودش هم چيزي در باب تائيدش گفت. براي من جاي تعجب بود كه چطور يك رئيس جمهور از چنين موضوعي با خبر است و كاري نمي كند. راه را به سمت راهروي كوتاهي كه به يك سالن ختم مي شد با خاتمي مشايعت كرديم. داخل سالن بزرگي شديم كه چلچراغ بزرگي در وسط آن آويزان بود و عده اي دور تا دور آن بر روي زمين مفروش نشسته بودند. خاتمي جايي در نزديكي در پيدا كرد و به همراه ديگران نشست. در وسط سالن يك گروه از جوانان با كت يك دست سرمه اي مشغول اجراي مراسمي بودند، مثل المپياديهايي كه از سفر برگشته اند.
از تكاپوي موجود در سالن فهميدم كه مراسم ضيافت شامي در راه است. ظرفهاي مملو از برنج زعفراني دست به دست مي شدند و در گوشه اي آرام مي گرفتند. من هم براي اينكه تصور نشود كه براي غذا آنجا هستم به بيرون رفتم و در كنار درب منتظر فرصتي بودم.
من دو دوربين عكاسي در اختيار داشتم. يكي دور گردنم يكي در دستم. دوربين اصلي كانن را در دست داشتم ولي حتي يك عكس هم نمي گرفتم. با خودم فكر كردم كه عكس گرفتن از خاتمي در مقابل با عكس با خاتمي ارزش خيلي كمتري دارد براي همين به آشنايي كه در آنجا بود سپردم كه من چه خواسته اي دارم كه اگر برايش مقدور است شرايطش را مهيا كند. سفره كه پرتر شد همه به سمت سفره نزديك شدند ولي اثري از خاتمي نبود. از لاي مي تواستم دو فرد با لباس افغاني كه به طور مجزا در سمت مقابل جايگاه خاتمي نشسته بودند ولي غذا نمي خوردند را ببينم. در همين اثني كمي هرج و مرج بيشتر شد، صداها بلند تر شدند و نظم موجود به هم ريخت. من هم براي پيدا كردن خاتمي به داخل و بعد به سمت راست حركت كردم (خلاف مكان ضيافت) و به طرف اتاق كوچك تاريك انتهاي تالار رفتم و ديدم كه تعدادي زن با چادرهاي مشكي و صورتهاي پوشيده در آن تاريكي به طور متراكم كنار هم ساكت نشسته اند. از اتاق كه دربش باز بود بيرون آمدم و خواستم مجدد به بيرون بروم. سفره رنگين تر از قبل شده بود ولي تشنج در كنار سفره همچنان ادامه داشت. همه لباس رسمي داشتند و عده اي مضطربانه دائما از اين طرف به آن طرف مي رفتند ولي با من كاري نداشتند. در همين موقعيت با خودم فكر مي كردم كه با اين دوربين 1كيلوگرمي من مي شود اينجا را با خاك يكسان كرد اگر درونش تي ان تي يا سي فور بود و كسي هم آن را وارسي نكرده بود.
باز هم به كنار در رفتم و منتظر شدم تا خاتمي را ببينم ولي خبري از او نبود. سالن آنقدر شلوغ بود كه قيد ديدنش را زدم و به راهرو آمدم. عده اي كه مثل من عكاس يا طرفداران عادي خاتمي بودند آنجا جمع شده بودند و شلوغ مي كردند. همين بين صداي يك انفجار خفيف مثل طرقه از طرف اتاقهاي انتهاي ديگر راهرو به گوش خورد كه كسي واكنشي نشان نداد و عده اي مي خنديدند. مثل اينكه براي ايجاد اغتشاش يا اعتراض اين كار را كرده بودند.
مدتي گذشت و عده اي آمدند در همانجا سفره اي انداختند و همه دورش نشستند. من دقيقا در كنج ضلع پاييني سفره قرار گرفتم و چيزي نگذشت كه برنج آوردند. بعد فردي به صورت سر ريز براي افراد فقط سيب زميني سرخ شده به صورت خلال مي ريخت كه ترد نبود ولي روغن زيادي داشت. وقتي كه فرد اين كار را مي كرد از طرف سالني كه خاتمي در آن بود صداي حيوانات وحشي مي آمد. صدايي شبيه كفتار يا گرگي كه مشغول دريدن شكار است، يكي زوزه مي كشيد، يكي غرش سر ميداد و اصواتي واقعا وحشتناك از آنجا به گوش مي رسيد كه من ديگر نمي تواستم نفس عميق بكشم و از شدت انزجار حالت تهوع به من دست داد و قادر نبودم چيزي بخورم. جالب آنكه كسي به اين صداها توجهي نمي كرد و همه حريصانه به دنبال غذا بودند. آن فرد كه غذا توزيع مي كرد رفت و همه مشغول خوردن شدند ولي من چيزي نمي خوردم. عده اي با ولع و حرص به بشقاب پر از غذاي من نگاه مي كردند و از اينكه براي من مرغ هم گذاشته اند (من مرغي نديدم) شكايت مي كردند. خيلي جالب بود كه هنگامي كه با حرص توام با وحشيگري غذا مي خوردند صدايي مثل صداي غرغر گربه يا سگ وقت خوردن گوشت از دهانشان شنيده ميشد و اين صدا هر لحظه بيشتر ميشد و حتي تعدادي غرشي مثل پارس مي كشيدند. اين حركات كم كم بيشتر مي شد تا جايي كه در رفتارشان هم بروز كرد. با گردن كج به طرفين غذا مي خوردند و از دندان نيش براي جويدن استفاده مي كردند و برنج از دهانهايشان به زمين مي ريخت. در وسط سفره ديسي را ديدم كه پر از سيب زميني سرخ شده بود. سيب زميني ها بسيار نازك، گرد و دقيقا به شكل پولكي هاي اصفهاني بودند و بر روي آنها شماره هايي به لايتن و رنگ سياه حك شده بود كه توانستم اعداد 27، 37، 17 را به خوبي ببينم. دو نفري كه در طرفين من مشغول خوردن بودند شروع به حركات سبيعانه كردند و از خود صداهاي وحشيانه ساطع مي ساختند تا جايي كه اين دو نفر كه من در بينشان بودم غذا را با پوز از هم مي ربودند و درست مثل كفتار غذا را از دهان هم ميگرفتند و ديگري را با نعره و نشان دادن دندان دور مي كردند. صداهاي وحشتناكشان سر به آسمان مي كشيد و انگار همه جا پر شده بود از اين صداها و حركات، همه چيز داشت به هم مي ريخت... كه از خواب بيدار شدم.

سپيده دم بود و بسيار عرق كرده بودم. رفتم سر يخچال و آب نوشيدم.


   + سعید ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/۳/٢٤
comment نظرات ()

دانشگاه از نگاه دانشجو


ما يك استاد داريم كه به ما متون اسلامي درس ميده و دكتراي زبان عربي داره. مرد كامل و دوست داشتنيه. چند وقت پيش از روي كنجكاوي سر يكي از كلاسها بحثي رو وسط كشيد كه دغدغه خيلي ها بود. اون گفت:" ...من سر كلاسهاي درس عربي و دانشجوياني كه اين رشته رو مي خونن به دانشجوهام ميگم انشاء عربي بنويسن. هفته گذشته هم گفتم كه نظرتون رو در مورد دانشگاه بنويسيد و بگيد الان كه مدتي است مشغول تحصيلات عالي هستيد چه تفكري در موردش داريد و اون رو با قبل ورود به دانشگاه مقايسه كنيد...". بعد هم گفت كه اكثرا نظرات مشابهي داشتن. مثل اينكه اينجا (دانشگاه) همون دبيرستانه فقط دو جنس مخلوط اند و سيستم درس دادن و درس خوندن فرقي نكرده، ما تصور بهتر و بزرگتري از دانشگاه داشتيم و الان .... ما حرفاش رو تا آخر گوش داديم و تعدادي هم نظراتشون رو گفتن.
حالا اگر من همين سوال رو از شما بپرسم چي؟ شمايي كه يا الان مشغول تحصيل در يكي از دانشگاههاي ايران هستيد و يا فارغ التحصيل شديد يا شمايي كه الان پشت كنكوري هستيد. بعد از مشخص شدن نظرات شما مفصل راجع به اين موضع بحث مي كنيم.


   + سعید ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٢/۳/۱٩
comment نظرات ()

الوعده وفا

اگر به خاطر داشته باشيد قرار بود كه من رتبه ام رو به همه بگم. خب! براي دونستن رتبه من معادله اي رو كه طرح شده حل كنيد تا به رتبه من برسيد. موفق باشيد!!
براي مشاهده معادله اينجا رو كليك كنيد.

   + سعید ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/۳/۱۸
comment نظرات ()

اين سيگار لعنتي


اونطور كه من مي دونم سيگار اول بار از آمريكاي جنوبي و سرزمين سرخپوستها به دنيا صادر شد. به اين صورت كه برگ يه گياه رو مي پييچدن و خشك مي كردن و اون رو آتيش مي زدن و دودش رو وارد ريه مي كردن و از اين كار لذت مي بردن. بعد اينكه آمريكا كشف شد مصيبت آغاز شد!
اگر يه نگاهي به آمار و ارقام مصرف سيگار در كشور خودمون بندازيد مي فهميد كه چه پول عظيمي سالانه داره به دود سمي تبديل ميشه و از اون پر هزينه تر و مخرب تر خرج درمان و درماندگي اونه كه واقعا سرسام آوره. اون حجم عظيم قاچاق كه ضرر خيلي زيادي به اقتصاد ما ميزنه يك طرف، اون زمينهاي مرغوبي كه تحت كشت اين گياه (توتون) ميره طرف ديگه. خلاصه اين سيگار همه جوره ضرره. اگر هم ميگن كار آفرينه بايد بگم كه در اشتباه هستن چون به جاي همون گياه توتون خيلي كارها ميشه كرد كه پر فايده تر هستن. فراموش هم نكنيد كه پشت اين فعاليت توليد دخانيات يك سود 80% خوابيده. باورتون نميشه ولي واقعا كار توتون كه واقعا پر زحمتيه كه چقدر هم فايده اقتصادي داره. هر كيلو توتون خشك قيمت بسيار زيادي داره و ارزش اقتصادي اون با تبديل شدن به سيگار فيلتر دار بيشتر هم ميشه. عمده فعاليت سيگار سابقا در كشورهاي اروپاي شرقي مثل مجارستان بود و ايران صادر كننده توتون به اين كشورها محسوب ميشد ولي حالا كه زمزمه هاي تاسيس كارخانه هايي تحت ليسانس شركتهاي كره اي و ژاپني براي توليد سيگار ((مرغوب)) در ايران به گوش ميرسه بايد تبريك بگم به سيگاريهاي كشورمون كه از اين به بعد سيگار ارزان و مرغوب استعمال مي كنن. چون ما در اين صنعت هم مي خوايم به طريقه هايي مثل مهندسي معكوس (همون كپي خودمون) خودكفا بشيم و ديگه خارجي هاي ملعون بساط دم و دود ما رو مهيا نكنن. ايراني جنس ايراني بخر حتي سيگار. من الان آمار دقيق جنايت اين كوفتي رو به خاطر ندارم ولي واقعا عجيب و غريبه اين ارقام. حتما خودتون اتفاقي هم كه شده با چند تا از اين اعداد روبرو شديد. اين رو در سطح جهان در نظر بگيريد مي فهميد كه چقدر عمق فاجعه زياده. در حالي كه اين همه گرسنه و نيازمند داريم. روزي يه بسته سيگار كه فرض بگيريم ميشه 500 تومن. يعني ماهي 15000 تومن فقط پول سيگار بشه! كبريت و فندك و ... كار نداريم. بعد چند سال هم كه پا به سن گذاشت سر و كارش به انواع دكتر ها و آزمايشگاهها افتاد مي فهمه كه تا به حال چه غلطي مي كرده. حساب كنيد ببينيد اين 15000 تومن در عرض 20 سال چقدر ميشه. حالا اگر ضرر به جون خودش بود هيچ هم هوا رو آلوده ميكنه هم مسبب خيلي حوادثه و هم اينكه اين بلا رو چند برابر سر اطرافيانش مياره و اونها رو هم مريض ميكنه. پدر و مادر هم كه بشه نمي تونه به بچه اش بگه اين كار رو نكن. از لطمات غير مادي اين سيگار كه بگذريم مي بينيم كه همين سيگار كوچولو باعث ميشه كه:
1. آدم سراغ ورزش نره.
2. وجهه اجتماعي از بين بره.
3. بقيه از فرد دور بشن چون بوي بدي ميده.
4. اعتماد ديگران از بين بره.
5. علاقه كمتري به مسافرت مخصوصا شهرهاي خشك داشته باشه.
6. تند خويي و كم حوصلگي بياره.
7. چهره رو بي ريخت بشه.
8. فحش و لعنت خدا و بنده خدا رو هم پشت سرش بياره.
9. بچه هاي ناسالم و معيوب زياد بشن.
10. جلوي بعضيها آفتابي نشه!
بازم هست ها! ولي ديگه بسه. همين سيگار مقدمه اعتياد به مواد مخدر ديگه اي محسوب ميشه.
من يه چند ماهي تو نخ اين سيگار و سيگاري بودم. نه كه بخوام بكشم بلكه دقت مي كردم كه افراد سيگاري رو ببينم. حتي وقتي كه يك زوج جوون رو مي ديدم كه خيلي شيك و شنگول كنار هم راه ميرن ولي اون يكي يه گرز آتشين كوچولو دستشه اعصابم به هم مي ريخت! كه اين دختر يا اين زن چطور اين بو رو تحمل ميكنه و لبخند رو لباشه! چطور بوي گند دود رو روي لباس و وسايل همسرش آزارش نميده. حتي از يكي دو تا پرسيدم و در جواب گفتن:" خب لابد بدش نمياد!". من خودم اگه بخوام يه فرمول ارائه بدم ميگم:
"خب كسي كه اينقدر اراده و غيرت و خويشتنداري نداره كه اين سيگار كه 100 % ضرر داره رو ترك نميكنه چطور مي تونه همسر خوبي باشه و گذشت كنه چطور مي تونه دوست خوبي باشه، چطور مي تونه همسفر خوبي باشه؟".
اصلا گفته هاي اون فرد زير سوال ميره. مثال مي زنم.
يك پسر جوون قربون صدقه يك دختر ميره كه آره من فلان تو بيسار، من اينجوري تو اونجوري و... همزمان هم همون كوفتي تو دستشه! داره ميگه من يه تار موي تو رو نمي دم و ... كام بعدي رو ميگيره و اون دود لعنتي رو ميرفته به هوايي كه عقشش (!) داره از اون تنفس ميكنه! خب اين رو براي من معني كنيد. اون دختر هم بي توجه به تمام اينها داره حلقه هاي دود رو به شكل قلب هاي تو در تو ميبينه! اي بخوره تو سرت اون سيگار كه تا 700 درجه سانتيگراد حرارت داره! همين كارا رو مي كني كه دو روز بعد اشكت مثل ابر بهار سرازيره. اينقدر تو هپروت بودي كه نديدي كه اين دو روزه ديگه پدر بچه معيوبت ميشه. بچه ات خنگ و كم هوش ميشه و بيماري تنفسي هم ميگيره.
خانمها! توجه داشته باشيد اگر شما نسبت به استعمال دخانيات همسرتان بي تفاوت هستيد بزرگترين گناه رو مرتكب ميشيد. شما در برابر خودتون و فرزندتون مسووليد. مبادا كاري بكنيد كه باعث تشويق كشيدن سيگار بشه. من موندم كه زنها داراي قابليت هاي خيلي زيادي هستند ولي اونها رو در جاهايي اصلا به كار نمي برن. ولي اگر كاري رو بخوان بكنن كوه قاف رو هم كه شده ميرن بالا ولي وقتي نوبت اينجور چيزا ميرسه مثل يك خرگوش بي صدا ميشن! بابا وا... قباحت داره وقتي همسرتون كنار شما مخصوصا توي پارك يا فضاي سبز سيگار بكشه. شما كه دست به تحريمتون خوبه! تحريم كنيد. اگه نمي تونيد تو رفتارتون نشون بديد قطعا اون مي فهمه. از من گفتن بود از شما رو خودتون مي دونيد.

   + سعید ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

خواب ديدن

بنظر شما خواب ديدن چيه؟ چه تعريفي ميشه براي اين پديده واقعا عجيب و غريب ولي عادي در نظر گرفت؟ اين خواب ديدن از كجا نشات ميگيره؟ يا اينكه چه عواملي بر روي كيفيت و كميت اون موثر هستند؟
من مدتي بود كه به قدري خواب مي ديدم كه واقعا كلافه شده بودم و كار رو به جايي رسوندم كه خواستم برم به يك مشاور مراجعه كنم ولي به حمدا... بعد از چند روز ديگه كم كم مشكل حل شد و من تونستم راحت بخوابم. خوابهايي كه توي اين مدت مي ديدم بقدري واضح و رنگي بودن كه محال بود از يادم برن. من در خوابهام عمدتا موضوعاتي رو مي بينم كه اكثرا مربوط به مسائل علمي، حقوقي و حادثه اي ميشن. بيشترين حيووني كه در خواب مي بينم سگه و بيشترين حادثه هم سقوط. من در خوابهام هميشه در حال اثبات يك حقيقت هستم چون در اكثر موارد من مي دونم كه اين چيزها واقعي نيستن. يك مثال مي زنم. چند هفته پيش خواب مي ديدم كه دارم از اسپانيا به سمت سوئيس حركت مي كنم ولي اين بين به اين فكر مي كردم كه من اصلا به خاطر ندارم كه بليطي تهيه كرده باشم يا اينكه به سفارت خانه اي رفته باشم پس حدس زدم كه اين واقعيت نيست و جريانات طي خواب رو با سردي و بي رغبتي پي مي گرفتم. من در خوابهام به شدت علاقه به جمع آوري اطلاعات دارم حتي پارسال يك شماره تلفن تونستم كه بدست بيارم. از طرفي اگر متوجه شده باشيد منطق خواب و اين دنياي عجيب با منطق زميني خيلي فرق ميكنه. شما در خواب محصور زمان و مكان نيستيد و اجسام فرم هميشگي و عادي خودشون رو ندارن. در خواب مقدمه و موخره كم به چشم مي خوره و حوادث خيلي سريع ورق مي خورن مثل فلاش. بعضي وقتها قابليتهاي آدم زياد ميشن و بعضي مواقع كم. ولي عمدتا از سرعت فرد كاسته ميشه. من چون خيلي به هواپيما و هوافضا علاقه دارم خوابش رو هم زياد مي بينم. ولي سقوطش رو هم كم نديدم!!! اگر در خواب من اطلاعات غلطي به من برسه مخالفت مي كنم و يا شك مي كنم و به اون تن نمي دم. چون مي دونم و به راحتي در خواب فكر مي كنم. حتي به مباني و اصولي كه معتقدم پايبند مي مونم. خلاصه اين خواب كه خيلي هم عادي شده خيلي چيز عجيبيه. ولي من يك تعريف از اين پديده ((خواب ديدن)) ميگم كه دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
(( انسان در اصل روح است و كالبد زميني اون فقط بخشي از هويت يك فرد بشمار مي رود. شما وقتي فكر مي كنيد از مغزتان (كه در كاسه سر است) كمك مي گيريد كه يك عضو جسمي است ولي چيزي كه از شما يك شخصيت ساخته روح شماست چون انسان از وقتي كه متولد ميشود بارها و بارها سلولهاي سازنده بدنش عوض مي شوند ولي هويت شخص ثابت مي ماند. روح انسان با جسمش در تعامل و كنش و واكنش به سر ميبرد. اين بحث كمي پيچيده است ولي اين كه روح هر فرد در كنش هاي روزمره انسان نقش مهمي دارد كاملا بارز است. بعضي قابليتهاي فراجسمي و متافيزيكي جسم انسان را كه فاكتور بگيريم متوجه ميشويم كه كار و وظيفه اصلي بر عهده روح است كه انسان گاه با تمركز مي تواند بهره بيشتري را از اين بخش از وجودش ببرد و حتي جسم خودش و ديگران را هم تحت تاثير قرار بدهد. وقتي كه فردي خواب مي بيند جسمش به نسبت وقتي كه بيدار است فعاليت كمتري دارد و فقط روح آن فرد امكان خود نمايي و آزادي عمل بيشتري دارد اما اين بين رابطه ميان مغز و روح كاملا قطع نميشود (اگر بشود فرد مرده يا در حالتي مثل كما و ... بسر ميبرد) و آن روح شماست كه به هر جا ميرود و اين بين از منطق و عقل زميني هم تماما فارغ نميشود و براي همين ياد آوري و تحليل خوابها در زمان بيداري كار سختي است چون با منطق عقلي نبوده كه بشود آن را تحليل و تعريف كرد. ولي مسائلي كه روزمره با آنها برخورد داريم و بر روي روح ما هم اثر ميگذارند در هنگام خواب بيشتر به نظر مي آيند چون روح ما رو تحت تاثير قرار داده در حالي كه جسم در حال استراحت نباتي خودش بسر مي برد. بعضي مواقع به قدري كه اين رابطه ميان جسم و روح شديد شده كه اين عالم مجازي و غير واقعي جسم خاكي را به شدت تحت تاثير قرار ميدهد. ))
من اين موضوع رو تموم مي كنم و صبر مي كنم تا ببينم كه به حقايق تازه اي دست پيدا مي كنم يا نه.

   + سعید ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/۳/۱٤
comment نظرات ()

شب برهنه




نقد و بررسي اين فيلم آن هم بعد از گذشت دو سال از اكران عمومي شايد كمي عجيب بنظر برسد ولي در شرايطي كه براي بازيگر مطرح آن يعني شادمهر عقيلي موقعيتهاي خاصتري پيش آمده مرور آن شايد خالي از لطف نباشد. بنده به شخصه به هيچ وجه انتظار چنين فيلمي را قبل از تماشاي آن نداشتم و ذهنيت من نسبت به فيلم و بخصوص مظمونش بسيار متفاوت با واقعيت آن بود. شايد بعد اولين فيلم اش (پر پرواز) و آن آلبومهاي صوتي و تصويري و اخيرا آلبوم خيالي نيست انتظارها كمي با آنچه كه در فيلم شب برهنه ديديم فرق مي كرد. يعني فيلم با موضوعي مشابه پر پرواز يا فيلمهايي كه هم زمان با آن و هم اكنون ساخته و اكران مي شوند كه في الواقع مسائل پيش پا افتاده و نخنماي زندگي را به تصوير مي كشند و صرفا در عوامل تكنيكي و پرسنلي متفاوتند. فيلم شب برهنه جاي بحث چنداني در مورد مسائل فني (حداقل در اين مبحث) ندارد ولي نكته هايي كه مي شود به آن اشاره كرد كه بارها و بارها در سينماي ما به آن اشاره شده و كماكان اين مشكلات و ضعفها مشهودند به مسائلي چون نور، گريم و جلوه هاي ويژه و ... بر مي گردد كه مشكل تنها اين فيلم نيست. چهره شادمهر در اين فيلم از گريم و چهره پردازي مناسبي برخوردار نبود كه از ساده ترين آن يعني ريش مصنوعي اش مي توان به اين نكته پي برد. در مورد كاربرد خون و همچنين پردازش صورتها (بويژه شادمهر و همسرش) اين فيلم پرونده ضعيفي از خود به جا گذاشت. مابقي موارد كه مجالي براي رسيدگي به آنها نيست را به توجه مستقيم خودتان به اين فيلم جلب ميكنم.
پرداختن به موضوعات گسترده و متنوع در شب برهنه اين فيلم را علاوه بر فيلمي عامه پسند، فيلمي با مضامين عميقتري چون مسائل انتخاباتي و سياسي ، اختلاف طبقاتي، فساد جامعه و ديگر مسائل مبدل ساخته كه در مواردي نيز موفق عمل كرده بود. دو نكته را مي توان در اين فيلم اشاره كرد كه در طول فيلم بسيار روشن و واضح بود. يكي شخصيت خود شادمهر (فردي بي تفاوت و خونسرد) و ديگري بي رحم بودن اين فيلم. شايد بشود اين فيلم را يك فيلم تاريك نام گذاشت. ناكامي هاي پي در پي، مشكلات متعدد، نسلي متشنج و از دست رفته و سرانجامي تلخ و ناميمون (حداقل براي نقش اصلي) اين فيلم را كمي از سطح فيلمهاي ديگري كه به ظاهر چنين مسائلي مي پردازند متمايز مي كند و صلابت بيشتري از خود به نمايش مي گذارد. توجه به امر ازدواج موقت، مداحان (همان نوعي كه در فيلم ميبينيد)، پاتوقهاي گوناگون از نمونه هاي جديد موضوعي بشمار مي روند كه در اين فيلم به تصوير كشده شده بود. ولي محور اصلي فيلم و حلقه اي كه بسياري از حلقه هاي ديگر در جوانب آن قرار داشتند انتساب شادمهر به فرزندي يك شهيد است. و در مقابل آن دوستي كه به علت اينكه پدرش منافق بوده و در جريانات بعد انقلاب لطمات روحي و جسمي شديدي را از جامعه وقتش متحمل شده و مقايسه آنها كه به عهده بيننده گذاشته شده بود. در راس ديگر اين مثلث فرزند يك كانديد نمايندگي را داريم كه با تزوير، صحنه سازي و مسلك اوستا و نوكري پدر كنار آمده و به نوعي حسابش را از دوستان كودكيش جدا كرده طوري كه بعد از نيمه فيلم شخصيت او (علي قربانزاده) به كلي حذف شده و فقط شاهد دورنمايي از او هستيم. در اين بين نقش دختري كه درون اين مثلث پسرانه محبوس مانده و در هر زماني متوجه يكي از اين رئوس بود به نوعي متذكر فرمول و رويه اي است كه جامعه كنوني ما با آن كنار آمده. اگر ارتباط ميان اين سه جوان را از بين ببريم و هر كدام را مستقل فرض كنيم مشاهده خواهيد كه كه در واقعيت جامعه كنوني تقريبا سرنوشتي مشابه آنچه كه در آخر فيلم مشاهده شد رقم خواهد خورد و دو فرد ديگر محو مي شوند. و باز اين دو خود را در مثلث، مربع و شش ضلعي ها و n ضلعي هايي قرار مي دهند تا شانس خود را براي كسب منافعي براي زندگي، براي خوشبختي و براي لذات زيباي دنيوي امتحان كنند و سرانجام عده اي كه مهر انگل، فاسد، بيكار، بي پول، بي اصل و نسب بر پيشانيشان خورده كاسه به دست و حيران به گوشه اي پرت شده و صرفا گذران عمر مي كنند. اين نكته جالبي بود بود كه ميشد آن را مورد تحسين قرار داد.


   + سعید ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/۳/٧
comment نظرات ()

هيچ وقت براي تحول دير نيست



خيلي اشخاص هستند كه با همسن و سالان خود مشكل دارند، اما به راحتي با پيرها و مسن ترها ارتباط برقرار مي كنند. محققان به تازگي دريافته اند اين گرايش به مصاحبت با مسن تر ها حاكي از رشد شخصيتي است كه مسن ترها بر اثر ساليان عمر پيدا مي كنند و ديگران مي توانند بدون احساس ناراحتي يا ترديد با آنها ارتباط برقرار كنند. محققان امريكايي دريافته اند شخصيت اشخاص با گذر ساليان تغيير مي كند و در اكثر موارد بهبود پيدا مي يابد، به گونه اي كه مردم با افزايش سن مهربانتر و گشاده دست تر مي شوند. پيش تر برخي دانشمندان مدعي بودند به دلايل ژنتيكي، خصوصيات شخصيتي انسان در اوايل دوره بلوغ تثبيت مي شود و شخصيت اشخاص عمدتا با پاگذاشتن به سن سي سالگي تثبيت مي شود و پس از آن تغيير نمي كند در حالي كه مطالعه اخير بر نتايج متفاوتي دلالت دارد. پژوهشگران دانشگاه كاليفرنيا در بركلي با مطالعه بيش از 132 هزار مورد در محدوده سني 21 تا 60 ساله به اين نتايج دست يافته اند. اين پژوهشگران با ارزيابي پنج بخش اصلي شخصيتي انسان كه شامل وظيفه شناسي يا وجدان، خوش رويي، ميزان اضطراب، صراحت فكري و برون گرايي است، از طريق آزمون تستي در اينترنت به اين حقيقت رسيده اند كه انسانها با افزايش عمر، به ويژه در فاصله بيست تا سي سالگي، وظيفه شناس تر مي شوند، در حالي كه گذر عمر انسان را منظم تر و منضبط تر مي كند. همچنين اين تيم تحقيقاتي متوجه شده اند اضطراب زنان با افزايش سن كاهش پيدا مي كند اما در مردان ثابت مي ماند. اين نشان مي دهد شخصيت زنان با افزايش عمر ثبات بيشتري مي يابد. اين مطالعه همچنين روشن مي سازد با افزايش عمر از صراحت تفكر مردان و زنان كاسته مي شود. اين محققان معتقدند شخصيت انسان به سادگي مي تواند متحول شود و افزايش سن به تنهايي تاثيري بر اين مقوله ندارد. آنان مي گويند عوامل گوناگوني در شخصيت اشخاص تاثير مي گذارد كه از جمله مي توان به تاثير ژن ها و تجارب شخصي در زندگي اشاره كرد.



   + سعید ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/۳/٧
comment نظرات ()