پسر ایرانی

این وبلاگ زین پس هر وقت که بشود به روز می شود!

نقدي بر كتاب ابوالهول ايراني

من كه اين كتاب را به توصيه يكي از دوستان و فقط به صرف تماشاي تصاوير آن در دست گرفتم به ناگاه متوجه شدم كه بيش از شصت صفحه آن را در حالي كه پاسي از نيمه شب گذشته بود را خوانده ام و بهانه اي شد تا اين كتاب 450 صفحه اي را كه بر اساس برگردان كتاب منتشر شده در خارج از كشور بود را بخوانم. اين كتاب به شرح زندگينامه امير عباس هويدا نخست وزير دوران پهلوي اختصاص دارد كه به قلم دكتر ميلاني به رشته تحرير در آمده و فروش بسيار خوبي هم در داخل كشور داشته است.
انتقداتي كه مي توان از لحاظ نگارش و البته از نگاه يك مخاطب عام به اين كتاب گرفت را مي شود در چند مورد اشاره كرد:
1. لحن اين كتاب به گونه اي ناهمگون به نظر مي رسيد.
2. صفحات بسياري از اين كتاب اختصاص داشت به شخصيتهايي كه نقشهاي كمرنگي در جريان زندگي شخص هويدا داشتند. تطويل و درازه گويي در مورد اين افراد و موضوعات مشابه كاملا مشهود بود.
3. با توجه به اين كه ابوالهول ايراني در زماني منتشر شد كه بخش زيادي از مخاطبانش را نسل جواني تشكيل مي داد كه با دوران حيات وي و شاه بيگانه و نا آشنا بودند و توجه بيش از حد به امور دوران و كم توجهي ملموس (شايد هم مغرضانه) به شخصيتهايي كه نسل جوان شناخت بيشتري با چهره و شخصيت آنان داشته و دارند را مي توان نام برد. ذكر چند مورد محدود از افرادي چون رفسنجاني، امام خميني (ره)، حاج احمد خميني و ديگر شخصيتها ذهن را به سمتي سوق مي داد كه انتظار خوبي از آن نمي رفت.
4. بخش پاياني كتاب كه شامل بحث دادگاه هويدا و نتيجتا اعدام ترور گونه آن است به شدت سر هم بندي شده است. علت را نمي دانم ولي اين را مي توانم به جرأت بگويم كه جملاتي كه در مورد اركيده و لباس پوشيدن هويدا در طول حياتش بكار رفته بود به مراتب بيش از مسائل پيرامون دادگاه و مخصوصا مرگ وي بود. مرگي كه به نظر مي رسد در نظر نگارنده در صحت آن شك و شبهه اي كمرنگ ديده مي شود.
5. مطلب نهايي مربوط مي شود به كليت اين كتاب و ذهنيتي كه مولف آن را به خواننده (مخصوصا غير ايرانيها و يا كساني كه بعد از انقلاب از ايران رفتند) القا مي كند. جملات نفرت بر انگيز و محرك وي مخصوصا در مورد خلخالي و انقلابيون و در مقابل به تصوير كشيدن چهره اي مظلوم و حق به جانب براي هويدا و اطرفيانش كه اكثرا در پانويس و براي آخرين بار با جمله :" توسط انقلاب اسلامي اعدام شد" از آنان ياد مي شد ديدگاهي را انتقال مي داد كه به نظر مي رسيد دكتر ميلاني در آن كوشا و مصر يوده است. بدين ترتيب مي توان گفت كه اين كتاب به نحوي تريبون نويسنده در لواي زندگينامه هويداي معدوم به شمار مي رود.


   + سعید ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

تحليلي بر جايزه اسكار


شايد به خاطر داريد كه در آخرين دوره اي كه جايزه اسكار در ميان برندگان توزيع مي شد جايزه بهترين فيلم خارجي به فيلم سرزمين بي طرف ساخت كشور بوسني تعلق گرفت. متأسفانه تا اين زمان من موفق به تماشاي اين فيلم نشده ام ولي نقدهايي بر اين فيلم را مطالعه كرده ام.
غرض از به ميان كشيدن اين بحث تاملي بر كانديداتوري فيلمهاي ايراني در اين جشنواره سينمايي مشهور است. تا آنجا كه من اطلاع دارم در حال حاضر فيلمهاي من ترانه پانزده سال دارم و بچه هاي آسمان و چند فيلم ديگر قصد دارند تا شانس خود را در اين رقابت امتحان كنند.
ولي فيلمي كه جنجال بيشتري را برپا كرد فيلم دايره به كارگرداني جعفر پناهي بود كه از همان ابتدا اكران عمومي آن با تمامي تبليغات مثبت و منفي مطبوعات به حال تعليق در آمد و همچان هم اين جريان ادامه دارد.
متاسفانه من هرچقدر سعي مي كنم كه اين تعصب و حساسيت خود را نسبت به آمريكا ناديده بگيرم نمي شود. چون اصلا اين امر قابل اغماض نيست. مگر به خاطر نمي آوريد كه چند سال پيش جايزه بهترين فيلم خارجي اسكار به فيلمي از كشور ايتاليا (به كارگرداني بنيني) رسيد كه فقط به صرف اين كه در اين فيلم آمريكا را حامي يهوديان معرفي مي كرد و همان پايان سوپرمن مآبانه را رقم مي زند؟ و اين را بدانيد كه هاليوود و چهره هاي پر طرفدار آنان همگي مهره هاي بازي سياست گذاران بالا و يهوديان ذي نفوذ مي باشند كه سياست درازمدت تهاجم فرهنگي را پيگيري مي كنند.
من در همين جا به همگي شما قول مي دهم كه كسب اين جايزه توسط فيلم من ترانه پانزده سال دارم محال است و بيشتر به يك جك شبيه است.
ولي در عوض فيلم دايره به علت به نمايش گذاشتن بدبختي و زندگي توأم با مصيب و هزاران چيز ديگر در جايگاه نزديك تري به اين مجسمه فلزي قرار دارد.
فيلم دو زن را به خاطر داريد؟ در سينماي ايران و در بين مخاطبان داخلي اين فيلم چيزي بيشتر از يك فيلم عادي نبود ولي در اكران جهاني متوجه مي شويد كه بازتاب بسيار زيادي را در بر داشت و جوايزي را هم با خود به همراه آورد. علت چيست؟ چرا فيلم هاي چون جمعه و روزي كه زن شدم كه تماما بر روي محور تعصب بي جا و محدوديت هاي دست و پا گير موجود در كشور مي گردند و در داخل با اندك اقبالي مواجه نمي شوند؟ چرا تنها فيلم روزي كه زن شدم كه به گمانم اولين تجربه سينمايي مرضيه مشكيني (همسر محسن مخملباف) به شمار مي رود چيزي حدود سي جايزه بين المللي را از اقصا نقاط جهان (هرچند دور افتاده) كسب مي كند ولي در داخل مورد انتقاد منتقدان قرار مي گيرد؟
جهان امروز جهان سياست است. سياستي كه جز در اندك مواردي بر مسير تبليغات فرهنگي و اسلحه بزرگ اخبار و در دست داشتن افكار عمومي توسط رسانه هاست و از طريق همين ابزار اهداف خود را پي مي گيرد. سينما و ديگر هنرهاي پرمخاطب هم از اين قاعده مستثني نيستند و در كل در جهتي به پيش مي روند كه بزرگان عرصه سياست رقم زننده آنند.
نمي خواهم با جملاتي شعار گونه حرفم را به پايان برسانم ولي هيچ نبايد هويت خود را به فراموشي بسپاريم و چشم در پس وجه هاي پوشالي و موقت كه همينان و آن هم جهت دار و مغرضانه به برندگان آن مي دهند بنهيم تا به جهانيان ثابت كنيم كه ما يك تمدنيم، ما يك تفكر برتريم و ما بهترينان تاريخيم.


   + سعید ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۱/۸/٢۳
comment نظرات ()

عشق!


وقتي عاشق مي شوي كه طرفت را خوب بشناسي، وقتي تمام زير و بم شخصيتي اش را شناختم، يك دل نه صد دل عاشقش شدم.
مشاوره ويژه:
حرف مفت! ما معمولا وقتي عاشق كسي مي شويم كه او را خوب نمي شناسيم. در واقع مجذوب يك بعد شخصيتي خاص از او مي شويم (شايد هم ظاهري) و در خيالمان آن را بال و پر مي دهيم. تراژدي آنجاست كه طرفمان كمي هم خرده شيشه داشته باشد و كاملا وجوه خاصي از شخصيت خود را پنهان كند و برخي ديگر را به نمايش بگذارد و آنوقت، تو، عاشق بخت برگشته و مفلوك رمانتيك را با سر به درون چاه مي روي. پيشگويي حالات ديگري كه عده زيادي هم متأسفانه دچار آن مي شوند كم نيست كه جنس مخالف ستيزي، خوي انتقام و تجرد مادام العمر از انواع معمولي آن به شمار مي روند.
فرض كن عشق خود را صد در صد مي شناختي. فكر كن مثلا مي دانستي كه طرفت موقع عصبانيت هاي شديد فرهنگ عاميانه فحشهاي چارواداري را مرور مي كند. فرض كن مي دانستي كه طرفت عادت دارد در مواقع تنهايي ته گلو خود را بخاراند و صداي عجيب و غريب از گلوي خود بيرون بياورد. فرض كن مرد محبوبت عادت پوشيدن زير شلواري زير شلوار رسمي را نتوانسته ترك كند و تو از ماجرا آن هم در جايي كه نمي بايست با خبر شوي! فرض كن محبوبه ات در دهانش هفت دندان كرم خورده دارد و ناگهان ناغافل از ماجرا با خبر شوي. خب ديگر فكر مي كني حس و حالي براي عاشق شدن داري؟ تازه اينها كه گفتيم وجوه مشهود و بيرون آدمها است. هر كدام از ما در تاريكترين زواياي شخصيتي خود، عجيب ترين و دلخراش ترين خصوصيات اخلاقي خود را پنهان كرده ايم و به جد مواظبيم تا كسي از اين سردابه وحشتناك خصايل و صفات مطرود سر در نياورد.
دلدادگان و عشاق معمولا وقتي از شخصيت حقيقي همديگر به شكل كامل مطلع مي شوند كه كار از كار گذشته و زندگي مشترك را سالهاست كه از سر گذرانده اند و آنگاه از خود مي پرسند:" آخر مگر مغز خر خورده بودم كه عاشق چنين آدمي شدم؟".
راه حل:
راه حل منطقي ماجرا اين است كه در هر ماجراي عاشقانه، تمام پيش فرض هاي موجود را بررسي كنيد. ((عاقلانه)) با موضوع برخورد كنيد و نه به صرف احساسي. و تا آنجا كه مي شود آتش عشق را پايين بكشيد. از نيمه خالي ليوان شروع كنيد و چشمان خود را در پس پرده عواطف قرار ندهيد تا بعد وقتي به نيمه پر ليوان مي رسيد شگفت زده شويد و به وجد بياييد. از محبوبتان بت نسازيد. تا جايي كه مي توانيد او را در ذهنتان ساده كنيد. او يك ملكه و شاهزاده نيست، يك انسان معمولي است. بگذاريد تا به تدريج شاهزاده درونش را كشف كنيد. تمام آن داستانها و رمانها و فيلمهاي رمانتيك را فراموش كنيد. همچنين يك سري نشانه هايي كه ذهن خلاق بشر آنها را با تمام نامربوطيشان به هم مربوط مي كند و نتيجه و برداشتي كه مطلوب خودش است را از آن برداشت مي كند و نوعي اميدواري كاذب به فرد القا مي كند كه در صورت انفصال اين رابطه اثرات بسيار بدي در ديدگاهها و انتخابهاي آتي آن فرد به همراه خواهد داشت. در عوض توصيه مي كنم فصلي از كتاب ((كوير)) دكتر شريعتي در مورد برتري دوست داشتن بر عاشق شدن را بخوانيد.
مشكل لاينحل:
پروژه دوست داشتن در بلند مدت دلپذير و لذتبخش است، اما آن تب و تاب و تكانه هاي عشق هاي سودايي را ندارد. دل باختن با يك نگاه، رويا بافي، مفتون و واله محبوب شدن و او را در تصورات به عرش رساندن و چشم بر تمام نقايصش بستن، دنيايي است كه نمي توان آن را به هيچ شكل ممكن توصيف و يا مقايسه كرد. بسته به خودتان است كه دوست داريد پايتان را با احتياط در آب دريا خيس كنيد و با سنجش درجه حرارت و عمق پا به درون آب بگذاريد يا دل به دريا بزنيد. اين پارادوكس هرگز هيچ گاه حل شدي نيست.

   + سعید ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/۸/٢٢
comment نظرات ()

سند جنايت آمريكا



پس از واقعه 11 سپتامبر و تهديد هاي امريكا عليه طالبان، بالاخره جنگ افغانستان آغاز شد. جنگي كه با مخالفتهاي زيادي از طرف جوامع مختلف و حتي درون امريكا روبرو گشت. اما با همه اين تفاصيل امريكا به گفته خود جامه عمل پوشاند و به كشور فقير افغانستان حمله برد. حمله اي كه به نظر من مي توان به آن عنوان" نبردي بين حداكثر و حداقل" داد.
تفاسير مختلفي درباره علت اين عمل امريكا وجود دارد. عده اي معتقدند كه دولت امريكا براي خاموش كردن خشم مردم اين كشور است كه دست به اين كار زده و اين عمل را حركتي در جهت پاسخ به احساسات انتقام جويانه و كاهش فشار آنها به دولتشان مي دانند. عده اي هم اين نظر را دارند كه امريكا با بهانه قرار دادن مبارزه با تروريسم و جنگ با افغانستان قصد حضور بيشتر را در منطقه دارد تا بتواند پايگاهي را در آنجا بوجود آورد. ولي عوامل ديگري هم هستند كه توجه كمتري به آنها مي شود. در اينجا مي توان به اين نكته اشاره كرد كه دولت امريكا سالانه مبلغ بسيار هنگفتي را به عنوان بودجه نظامي به بخش نظامي خود اختصاص مي دهد. قسمتي از اين عمل جنبه تبليغاتي دارد (درست مثل ساير كارهايشان) ولي آيا واقعا" اين مقدار پول لازم است؟ از آنجاي كه در كشور امريكا اغلب توليد كنندگان سلاح اعم از هواپيما، تانك و… خصوصي هستند و اين شركت هاي امريكايي كه سالهاست عنوان بزرگترين تامين كننده سلاح هاي دنيا به دوش مي كشد مي بايست به طريقي توليداتشان را بفروش برسانند. پس تا جايي كه امكان دارند از نفوذشان استفاده مي كنند تا به مقصود خود برسند پس بايد يك اينچنين بودجه اي براي خريدهاي نظامي و ارتقاء سطح آن صرف گردد! آخر قالب كردن انواع سلاح هاي سبك و سنگين به كشور هاي عربي هم اندازه اي دارد!
جالب اينجاست كه اين شركتهاي بزرگ بايد براي تشخيص كارايي سلاح هايشان قبل از توليد كلي آن، آنها را آزمايش كنند! پس چه جايي بهتر از مناطق درگير جنگ؟
شايد در خبرها بارها شنيده باشيد كه فلان ماده شيميايي يا راديو اكتيو خطرناك در فلان منطقه جنگيِ فعلي يا سابق كشف شده كه به عنوان سلاح نظامي مورد استفاده قرار مي گرفته كه پس از تحقيقات محققان معمولا" انتهاي سر نخ آن به دول غربي و اسراييل ختم مي شود. پس با اين روند ديري نمي پايد كه مشابه چنين خبري را در مورد افغانستان خواهيم شنيد (اميدوارم اينگونه نشود).
بهانه اي كه امريكا آن را علم كرده و با اين مجوز دروغين خود، اجازه تجاوز به كشور محروم افغانستان را داده، مبارزه با تروريسم است. همين بهانه كه امريكاي جهانخوار آن را مجوز، تجاوز خود مي داند، كافي است تا امريكا به اهداف پليدش دست يابد. اين را سابقه سياه ايالات متحده امريكا بارها و بارها ثابت كرده است.
آخر چگونه مي توان با تروريسم مبارزه كرد در حالي كه هر روز بر نفرت مردم افغانستان از امريكا و انگلستان و حاميانشان افزوده مي شود. كودكي كه در همان اوان كودكي خود، كينه حملات وحشيانه آمريكا را به خاك كشورش را در دل دارد، چگونه نمي توان اين احتمال را داد كه او در آينده اي دور يا نزديك دست به اقدامي مشابه واقعه 11 سپتامبر و يا ساير عملياتهاي تروريستي بزند؟ در انتها به ياد گفته امام خميني(ره) مي افتم كه فرمودند:
هرچه فرياد داريد بر سر امريكا بزنيد

متن بالا را مطالعه کردید؟ این متن در ۱۳ اکتبر ۲۰۰۱ توسط خود من نوشته شده است و در اینجا
این سوال پیش می اید که درج چنین مطلب در این زمان به چه منظور بوده ولی اگر به دقت به متن بالا توجه کنید متوجه می شوید که در جایی نوشته شده:
شايد در خبرها بارها شنيده باشيد كه فلان ماده شيميايي يا راديو اكتيو خطرناك در فلان ))طقه جنگيِ فعلي يا سابق كشف شده كه به عنوان سلاح نظامي مورد استفاده قرار مي گرفته كه پس از تحقيقات محققان معمولا" انتهاي سر نخ آن به دول غربي و اسراييل ختم مي شود. پس با اين روند ديري نمي پايد كه مشابه چنين خبري را در مورد افغانستان خواهيم شنيد (اميدوارم اينگونه نشود((
اگر پيگير اخبار بوده باشيد حتما خبر مسمويتهاي ناشي از اورانيومي را كه آمريكاييان در جنگ افغانستان بكار برده بودند را شنيديد كه دامن شمار عظيمي از افاغنه را فرا گرفته است به طوري كه سبب بروز اختلالات ژنتيكي در نوزادان آنان شده است. اين اورانيوم خطرناك از طريق بمبهاي هواپيماهاي امريكايي در جريان جنگ ناشي مي شود كه آمريكاييان به بهانه واهي و پوچ مبارزه با تروريسم آنان را به سر اين مردم زجر كشيده فرود آوردند.
من همچنان به مواضع گذشته خودم در مورد استعمار و آمريكا پايبدم و اين جمله را مي گويم كه:
آمريكا آنقدر نجس است كه اگر انگشتش را در دريا فرو كند ، دريا نجس مي شود.




   + سعید ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۸/۱۸
comment نظرات ()

گفتگوی دو دوست

در مدتي كه رايانه مشكل داشت اخبار زيادي را از دست دادم. و جالب است بدانيد كه بيش از يك ماه است كه حتي يك روزنامه هم ورق نزدم و تلويزيون كه انگار نه انگار وجود دارد. چرا دروغ! فقط سخنراني آقاي خاتمي در اسپانيا را ديدم. ولي كاش حظار در مراسم زبان فارسي مي دانستند تا به زيبايي كلام ايشان پي مي بردند و دائما به اين فكر مي كردم كه مترجم از چه لغاتي براي ترجمه جملات ادبي استفاده مي كند!!!
ولي دو جمله را از ياد نمي برم.
هر كه باد كاشت توفان درو كرد و جمله اي كه در مورد تروريسم و جواب قاطع به آمريكا در مورد بهانه اجراي دمكراسي در كشورهاي جهان (افغانستان، عراق و …) كه واقعا جالب بود.
متني كه به صورت head to head نوشته شده صرفا يك گفتگوي خيالي است و مدتهاست كه آن را نوشتم و حالا آن را به وبلاگ مي آورم. خوشحال مي شوم نظرتان را بدانم. استفاده از قوه تخيل يادتان نرود.

آمريكا: سلام كويت جان! خبرا رو شنيدي؟
كويت: نه، چي شده؟
آ: صدام! اوه اوه اوه! صدام، صگدام! نمي شناسيش؟! يك غول هفت سر كه از دهنش آتيش بيرون مياد، 1000 تا جون داره و توي غارهاي مخوف زندگي مي كنه. هيچ كس هم نتونسته بگيرش… هي فهميدي؟
ك: خوب خوب ادامه بده.
آ: نمي دوني يكي ديروز به من گفت كه صدام داشته تو غارش نعره مي زده:" اوووووه! اين كويت كجاست؟ مي خوام بخورمش!!!!!!! مي خوام كبابش كنم!!!!!
ك: نه؟؟؟؟؟؟
آ: راست مي گم به جون بابام.
ك: ببخشيد! كدوم بابات؟
آ: اه! تو به اين كارا چكار داري؟ يكي از همينا ديگه. نمي دونم. مامانم يه چيزايي مي گفت. تعدادشون زياده! يادم رفته! ولش كن! باقيش رو گوش بده.
ك: خوب خوب! ديگه چي مي گفت؟
آ: آره! مي گفت:" من مي تونم با يك فوت آتشين كويت را به يك كپه خاكستر تبديل كنم. به طوري كه هيچ اثري از آثارش باقي نمونه!
ك: وآه! حالا من چكار كنم؟
آ: غصه نخور رفيق! تا من رو داري غم نداشته باش. گره اش دست منه. ولي خوب خودت كه مي دوني زندگي خرج داره…
ك: خوب حالا چقدري ميشه؟
آ: قابل شما رو اصلا نداره! ولي چيز كميه!
ك: مثلا؟
آ: يه چند ميليون بشكه نفت سياه بوگندو.
ك: خوب؟
آ: يك سري حقوق كه اگه بگم سر در نمياري. ببينم! سواد داري؟ مي توني امضا كني؟
ك: نه! انگشت مي زنم! حالا كجا رو انگشت بزنم؟
آ: اينجا! آهآن! حالا خوب شد.
ك: خوب!؟ ديگه چي؟
آ: بذار اين فرشته هاي نجات من مدتي رو در آرامش در كنار خواهر هاي نازنينت بگذرونن، قبول؟
ك: نه! نميشه! اينا ناموس منن!!!!!!!!!! اصلا…
آ: خوب پس من مي رم به كارام برسم. اين پسره افغان چند وقت داره اذيت مي كنه. مثل اينكه شكلاتي كه چند وقت پيش يواشكي بهش دادم تموم شده. كاري نداري؟
ك: خوب خوب! صبر كن! بذار يه كم فكر كنم…
آ: هوووم؟
ك: باشه قبول. ديگه چي؟
آ: آفرين حالا شد.
ك: خواهش مي كنم. قابل شما را نداره…
آ: يه مدت آفتابي نشو.
ك: آخه چرا؟
آ: آخه من يه رفيق عرب دارم كپيه تويه!!!!!! مي خوام يه مدت اون به جاي تو كارات رو انجام بده همين!
ك: آخه چرا؟
آ: تو به چراش فكر نكن! به روياي آرامش! امنيت فكر كن! تازه اين همه تل و مل و چارليتري و گوشت دور و برِ شماست برو با اونا سرگرم شو يه مدت تا من بهت بگم.
ك: قبلت!
آ: ببينم! تو فيلم سينمايي هم تماشا مي كني؟
ك: آره! آره! چند وقت پيش فيلم غرب وحشي وحشي رو ديدم. اون سياهه خيلي باحاله. جاسوس بازي رو هم ديدم.
آ: نه! منظورم اينا نبود!
ك: پس چي؟
آ: منظورم فيلمايي مث آرمگدونِ بروس ويليس، رو ديدي؟
ك: نه. ولي من كاترين زتاجونز و پاملا اندرسون رو خيلي دوست دارم.
آ: آره! مي دونم!!!! نمي خواد بگي! ميشناسمت.
ك: خوب حالا منظورت چيه؟
آ: هر وقت اين فيلم يا فيلمايي مث اين كه فرشته هاي نجات من مردم ضعيف دنيا رو از چنگ غولهاي مهيبي مثل حزب ا… غول، ديو كاسترو يا ديگر ديو ها نجات مي دن مي ديدي به حرف من مي رسي.
ك: اوه يادم اومد! چند وقت پيش يه فيلم از كلينت ايستوود ديدم به اسم قدرت مطلق!
آ: اِه! اين چه فيلمايي كه تو نگاه مي كني؟؟؟؟!!! اين فيلما بدآموزي داره. مخربه! ديگه نبينم از اين فيلما ببيني. خوب؟
ك: چشم
آ: بيا دو تا فيلم بهت بدم ببر نگا كن حال كن. يكي اسمش هست غريزه اصلي يكي ديگه هست چشمان كاملا بسته! مي دوني كي توش بازي مي كنه؟ نيكول كيدمن! همون كه وقتي شبها خوابش رو مي بيني فرداش پدر اون بدبختا رو در مياري…!!!!!!
ك: اوه! جدي؟ بيار امشب ببينم!
آ: چشم! ما مخلصيم.
ك: (لپاش سرخ ميشه).
آ: خوب حالا مي رسيم سر شرطامون.
ك: آره! بگو.
آ: ببين عزيزم! من صلاح تو رو مي خوام. يعني من صلاح كل دنيا رو در نظر دارم. اصلا هم هيچ چشم داشتي خداي نكرده به مال و ناموس ديگري ندارم. من وسيله ام تا مردم رو از بدبختي نجات بدم. ميگي نه! همين بچه همسايت! سعودي اينا رو ميگم. البته هستن و زيادن! كلا هم سرم شلوغِ ديگه! چه كنم؟ خدا من رو از اول اينقدر مهربون و دلرحم آفريده!!!!! پدر ترحم بسوزه!!!!!!!!!!!!!!
ك: الهي آمين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آ: (با صداي لرزان) من نمي دونم چرا وقتي اين بيچاره ها را مي بينم اشك تو چشام جمع ميشه!! تو كه مي دوني من چقدر دل نازكم!
ك: خوب! حالا خودت رو ناراخت نكن اين دستمال رو بگير اشكات رو پاك كن.
آ: ممنون كويت جان! من تو رو نداشتم كي دماغم رو مي گرفت؟ هان؟
ك: ما همه جوره مخلصيم.
آ: آفرين! احسنت به اين مرام و جوانمردي… حقي كه مرد به تو ميگن. با غيرت! با جبروت! آقا! متين! نجيب زاده! اصل و نسب دار! شيك پوش! خوش چهره! والا مقام! تيزهوش! فهميده! نكته سنج! و البته دانا!
ك: ديگه بيشتر از اين شرمنده نكن. هوا به اندازه كافي گرم هست! ديگه عرق من رو ديگه در نيار.
آ: بابا تو ديگه كي هستي؟ بابا تو اِنده معرفتي! اصلا تو بن بست معرفتي به خدا!!! اصلا بهروز وثوق كيه؟ بهروز وثوق كجايي كه داش كويتت روتو كم كرد؟؟؟؟؟!!!
ك: (جو گير مي شود) جمال هرچي آمريكا و آمريكا دوست است رو عشقس!
آ: بيش بآد! بگذريم، پس تمومه ديگه نه؟
ك: آره تمومه
آ: باشه! من فردا مي گم بر و بچه ها بيان. تو هم قولت يادت نره. دهن لقي هم نكني كه برات بد تموم ميشه. يادت باشه كلي آتو دست من داري. يه وقت دست از پا خطا نكني كه واي به حالت!
ك: چشم!!
آ: حالا گورت رو گم كن! از جلو چشمم دور شو ببينم بايد چه خاكي به سرم بريزم تو سرم!
ك: بِ…
آ: اِه! خفه شو ديگه! ميگم گم شو نمي خوام روي ايكبيريت رو ببينم.
ك: چشم چشم
آ: چشمت در آد. هرري…
پايان

   + سعید ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۱/۸/۱٦
comment نظرات ()

سلامی دوباره


پس از مدتي كه رايانه اينجانب دچار مشكل شد نوبت به سرور محترم پرشين بلاگ بود كه ما را يك وجب خاك اينترنت محروم كند. امان از دست اين آسيايي ها! همه جا بايد ثابت كنند كه منبع شرارت و دودره بازي (!) هستند!
ولي عمري به پاي آمريكايي هاي حرامزاده برسند. اينها روي عمر بن خطاب و معاويه را هم سياه كردند!!!! باور كنيد. كمي از اين لامصب فرويد كتاب بخوانيد تا بفهميد كه با چه حرامزاده هايي طرف هستيد.
لعنت خدا بر وجود بي وجود ننگينشان…
بگذريم.
دوباره جنجال را شروع كنيم كه فايده ندارد. يعني دارد ولي به اعصاب خرد كني اش نمي ارزد. اگر من بتوانم از طريق اين وبلاگ يك نفر را هم ارشاد كنم براي من كافيست! دعاي خير فراموشتان نشود كه در حال حاضر از نان شب هم واجب تر است.
آهان! ماه مبارك رمضان هم آغاز شد و ضيافت خدا آغاز گشت. چه خوب است كه در اين ماه مبارك كمي به خود آمده و روح خود را از زشتيها، قصاوت و بقض مبرا كنيم.
من براي تمامي جواناني كه با تمام مشقتهاي زندگي خود را در اين روزگار پليد، پاك نگاه مي داند دعا مي كنم. هرچند كه دعاي من حقير …
حق يارتان

   + سعید ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/۸/۱٥
comment نظرات ()